شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
شنبه ۰۷ خرداد ۹۰ | ۱۲:۵۱

حكمت و غريزه

ابراهیم فیاض

حكمت غريزى را می‌‏توان با خود حكمت، شناخت و تعريف كرد؛ زيرا حكمت داراى يك بعد شهودى و احساسى است، كه براساس عقل و فلسفه تعريف می‌‏شود؛ پس غريزه نيز نقش سيار اساسى‌اى در آن باز می‌‏كند؛ يعنى حكمت ضدّ غريزه نيست، بلكه غريزه را معقول می‌‏كند و به عبارتى، احساس را معقول می‌كند؛ پس حكمت نه احساس را نفى می‌‏كند و نه عقل را، بلكه آن‌ها را در يك تركيب مورد توجه قرار می‌‏دهد.


ابراهیم فیاض

1 – حكمت غريزى را می‌‏توان با خود حكمت، شناخت و تعريف كرد؛ زيرا حكمت داراى يك بعد شهودى و احساسى است، كه براساس عقل و فلسفه تعريف می‌‏شود؛ پس غريزه نيز نقش سيار اساسى اى در آن باز می‌‏كند؛ يعنى حكمت ضدّ غريزه نيست، بلكه غريزه را معقول می‌‏كند و به عبارتى، احساس را معقول می‌‏كند؛ پس  حكمت نه احساس را نفى می‌كند و نه عقل را، بلكه آنها را در يك تركيب مورد توجه قرار می‌‏دهد.

2 – حكمت، احساس و عقل را در يك تركيب به نام فطرت جمع می‌‏كند و فطرت، احساس را عقلى و عقل را احساسى می‌‏كند، كه نتيجه اين تبديل و تبدل، عقل احساسى و احساس عقلى است و اينجاست كه عقل و احساس، جهت دار مى‌شوند و افسردگى عقل و احساس به وجود می‌‏آيد(عقل افسرده) مثل عقل مدرن و احساس بى جهت، كه نتوان براى آن حدى پيدا كرد، بلكه فقط خودش مقصد و هدف است، احساس در پست مدرن كه ضدّ عقل مدرن است و از  همين جاست كه «هيچ انگارى» و «نيهيليسم» از فطرت جدا مى‏شود. لذا فرد ابله و قمار باز نمی‌‏توانند در اين موضوع جايى داشته باشند (داستايوسفكى)

3 – فطرت، با حق همراه است؛ يعنى در آن باطل راهى ندارد، مگر آنكه فطرت متغير شود و  ديگر فطرت نباشد؛ چرا كه فطرت، خلقت هدايت يافته را ترسيم می‌‏كند: «قال ربّنا الذى اعطى كلّ شى‏ء خلقه ثمّ هدى». پس غريزه در قالب فطرت به باطل و گناه كشانده نمى‏شود؛ چرا كه واسطه فطرت و غريزه، عقلانيت است كه قالب تقدير تعريف می‌‏شود: «الذى خلق فسوى و الذى قدّر فهدى» پس با قدر كه در خلقت هدايت يافته؛ يعنى فطرت احساس، عقلى می‌‏شود و بى هدف و باطل نمی‌‏شود.

4 – فطرت، غريزه را انسانى نموده و به گونه انسانى آن را ارضاء می‌‏كند. غريزه گرسنگى يك غريزه نباتى است كه صفت اصلى گياهان است، يعنى هويت گياهان و نباتات بر اين غريزه بنا می‌‏شود. غريزه جنسى، غريزه حيوانى است كه بعد از غريزه نباتى گرسنگى شكل گرفته و  هويت حيوان با غريزه جنسى و ارضاى آن شكل می‌‏گيرد. هويت انسانى بر غريزه ارتباطى بنا می‌‏شود؛ پس زمانى كه غريزه ارتباطى با غرايز دوگانه قبلى تركيب می‌‏شود؛ غريزه انسانى به گونه انسانى ارضاء خواهد شد.

5 – همه انسان‏‌ها با فطرت خلق شده‌‏اند، لذا هدفمند زندگى می‌‏كنند (هدايت تشريعى و تكوينى)؛ پس غرايز نباتى و حيوانى خود را با غريزه ارتباطى كه فطرت خاصّ انسانى است ارضاء می‌‏كنند. البته، اين بدان معنا نيست كه حيوان و گياه، فطرت ندارد، بلكه تمامى جهان را براساس فطرت آفريده شده است: «فاطرالسماوات و الارض»؛ پس تمامى جهان نيز داراى غريزه ارتباطى است، ولى حيثيت خاص انسانى، غريزه ارتباطى و تمامى غرايز ديگر؛ اعم از نباتى و حيوانى براساس غريزه ارتباطى او شكل می‌‏گيرد: «علّم آدم الاسمآء كلّها» «قال يا آدم انبئهم بأسمائهم فلمّا أنبأهم بأسمائهم» انسان اسماء ياد گرفت و سپس از آن نيز خبر داد و بيان كرد، كه حيثيت ذاتى انسان است.

6 – اسماء، تمامى اركان  و بنيادهاى اشياء را تشكيل می‌‏دهد: «باسمائك التى ملأت اركان كلّ شى‏ء» پس انسان، اسماء و جهان داراى يك نظام ارتباطى گسترده می‌‏باشند و گويا انسان به گونه‌‏اى با اين اسماء در جهان دخالت می‌‏كند و آن را  شكل می‌دهد و اين گونه انسان، خليفه الهى می‌شود؛ يعنى جانشين در جهان براى خلقت و دخالت در جهان: «اذقال ربّك للملائكه انّى جاعل فى الارض خليفه»، كه جمله اسميّه «انّى جاعل فى الارض خليفه» براستمرار و بى زمانى دلالت می‌‏كند و اين گونه فناورى، تنها گوشه‏‌هايى از اسماء الهى است كه براى دخالت در جهان و توسط بشر به كار گرفته می‌‏شود و فناورى يك نظام ارتباطى را تشكيل می‌دهد(حكمت فناورى). و حيثيت نباتى و حيوانى، اجازه ايجاد فناورى به حيوان و گياه را نمی‌‏دهد.

7 – پس با اين ساختار، بايستى به مطالعه غريزه جنسى انسان رفت و البته نكته بنيادى اين است كه انسان با آن اسماء، فرهنگ را می‌‏آفريند(اولين قدم تسلط بر طبيعت دادن اسم به اشياء است) و سپس به وسيله فناورى و نظام ارتباطى مرتبط با آن  را به وجود می‌‏آورد و اين گونه به وسيله يك نظام ارتباطى، به ارضاى غرايز خود می‌‏پردازد. پس ارضاى غرايز انسانى (بر عكس حيوان و گياه) احتياج به فرهنگ دارد، كه يادگرفتنى است؛ پس فرهنگ، وسيله ارضاى غرايز است.

8 – اولين قدم حكمت، اعتدال است و اعتدال، در تعامل ميان فرهنگ و غريزه است؛ يعنى اين‏كه فرهنگ وسيله ارضاى غريزه می‌‏شود، ولى خود، اصالت پيدا  نمی‌كند، به گونه‏‌اى كه مانع ارضاى غريزه شود، و غريزه نيز مطلق و رها شده نمی‌‏شود تا حالت ويران‏گرى فرهنگى را به عهده بگيرد؛ زيرا ضد فرهنگ نام مى گيرد. بنابراين، اعتدال بين فرهنگ و غريزه يك  مرحله بسيار اساسى در حكمت است كه احتياج به يك طراحى كلان دارد.

9 – غريزه، زندگى می‌‏آفريند. زندگى؛ يعنى پويائى مطلق (حيات جزء صفات ذاتى خداوند است)؛ زندگى، وجه مشترك همه اديان است؛ يعنى همه اديان به دنبال تفسير زندگى و تفسير آن به طرف زيادتر كردن زندگى هستند؛ البته اين تفسيرها گامى بر ضدّ زندگى می‌‏انجامد و آن در جايى است كه دين در قالب فرهنگ ضدّ غريزه شده و سعى در تمانع براى ارضاى غريزه می‌‏شود و لذا توجيه آن رسيدن به يك زندگى برتر است؛ مثل اديان عرفانى و سازمانى شدن تاريخى.

10 – زمانى فرهنگ ضد غريزه می‌‏شود(و دين نيز ضدّ غريزه می‌‏شود) كه جامعه به خانواده مسلط شود و نقش اول به جامعه سپرده شود و خانواده مقهور جامعه گردد؛ چرا كه جامعه از طريق فرهنگ تمدن به وجود می‌‏آيد و فرهنگ، تبديل به تمدن می‌‏شود و تمدن فرهنگ ساختارى را شكل می‌دهد و نهادهاى اجتماعى و جامعه را به وسيله نرم‌‏افزار فرهنگ بر خانواده تسلط می‌‏دهد؛ پس خانواده محدود می‌‏شود  لذت‏هاى غريزى از خانواده  خارج شده و به جامعه سپرده می‌شود، كه در اين هنگام، زنگ ضدّ غريزه عمل می‌‏كند؛ چرا كه جامعه بدون خانواده به مانعيت در باب غريزه می‌پردازد.

12 – مهم‏ترين مكانيسم و سازوكار «فرهنگ غريزه پرور»، كه اساس حكمت است، براساس بنيادى به نام ايمان، استوار می‌‏شود: «كلّما زاد فى الايمان زاد فى حبّ النساء»؛ يعنى نظام باورهاى انسانى، غريزه باور است، نه ضدّ غريزه و لذا ايمان، آرامش می‌‏آفريند و آرامش زمينه ارضاء غرايز را به گونه‌‏اى عميق‌‏تر  فراهم می‌‏سازد و اين در يك چارچوب شكل می‌‏پذيرد. خداوند حكيم در عالم، تكثّر پيدا می‌‏كند، تكثرى مثل نور كه بر زمين متثكر می‌‏شود و تجلّى پيدا می‌‏كند؛ پس قوس نزولى، تنزّل وحدت بر كثرت می‌باشد، ولى اين تكثّر، فلسفه زاست، كه آرامش زدايى می‌‏كند، ولى اين كثرات با خانواده به وحدت بر می‌‏گردد؛ يعنى قوس صعودى: «اللّه نور السماوات و الارض مثل نوره كمشكاة… فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه… رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله».

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: