شنبه 04 ژوئن 11 | 11:33

پنج روز پياده روی با پای عشق

ما از پنجشنبه راه افتاديم و دوشنبه صبح به قم رسيديم. چند كيلومتر مانده به قم گروهي به پيشواز ما آمدند و به هر كدام مان يك تاج گل هديه دادند.
وقتي وارد شهر قم شديم مردم زيادي به استقبال ما آمدند. فرداي آن روز نيمه شعبان بود و همه جا چراغاني شده بود و همه شعار مي دادند.


گفت وگو با عاشقي كه به ديدار امام(ره) شتافت

نيمه شعبان سال 58 چند شنبه بوده؟ اين سؤال از ديشب ذهن مرا مشغول كرده است. ديشب فرصتي شد براي شنيدن خاطره حاج محمدرضا متقيان به منزل ايشان بروم.
قبلاً شنيده بودم كه ايشان در تابستان 58 به همراه گروهي از نوجوانان و جوانان با پاي پياده از تهران تا قم را براي ديدن امام خميني(ره)طي كرده اند.
آقاي متقيان را در مسجد امام رضا(ع) شناختم، با هنر گره سازي اش كه در آن استاد است. آنچه مي خوانيد حكايت قطره اي از درياي اشتياق ايشان براي ديدار امام(ره) است. اميدوارم بتوان از اين حركت به ياد ماندني كتابي نوشت، فيلمي ساخت يا…

¤ در ابتدا خودتان را معرفي نماييد.
– محمدرضا متقيان هستم كه خرداد ماه در سال 1340 در يكي از محله هاي جنوبي تهران متولد شدم. دوران ابتدايي را در دبستان مفتح (انوشيروان سابق) ، راهنمايي را در مدرسه شهيد ادب دوست (مهرگان سابق) و متوسطه را در دبيرستان ابوريحان گذراندم.

¤ از روزهاي انقلاب بگوييد.
– آن روزها شور و حال خاصي داشتم و با شوق در راهپيمايي ها شركت مي كردم. يادم مي آيد دستگاه ضبط صوتم را با خود مي بردم و صداي شعار دادن ها را ضبط مي كردم.

¤ چطور شد كه به فكر ديدار امام افتاديد؟
– مسعود يكي از بچه محل هاي من، بعدازظهر روز پنجشنبه چهاردهم تير 58 اطلاعيه اي از يكي از روزنامه ها (فكر مي كنم كيهان بود) را نشانم داد و گفت: قرار است يك گروه به ديدار امام خميني(ره) بروند. تو هم مي آيي؟
من كه سر از پا نمي شناختم قبول كردم و با مسعود راه افتاديم.

¤ محل قرارتان كجا بود؟
– جلوتر از بهشت زهرا(س) در اول جاده قديم قم، محل قرار آنجا بود. ما به آنجا كه رسيديم نمازمغرب و عشا را در مسجدي در بهشت زهرا(س) خوانديم.
بعد از نماز آقايي كه سرگروه مان بود هدف و برنامه حركت را برايمان مشخص كرد و ما راه افتاديم.

¤ از حركت تان در شب بگوييد.
– ما از كنار جاده راه افتاديم. يك ساعت از حركت مان نگذشته بود كه ديديم يك خودروي «هايس» كه مثل «ون» هاي امروز بود اما سفيد، نگه داشت و چند نفر مسلح از داخل آن بيرون پريدند.
سرگروه مان ما را به طرف شانه خاكي جاده هدايت كرد و همه آنجا دراز كشيديم.
آن چند نفر شروع كردند در تاريكي به رگبار بستن اطرافشان و بعد رفتند. خوشبختانه به كسي آسيبي نرسيد.

¤ هويت آنها معلوم نشد؟
– آن ها منافقيني بودند كه از نقشه راه ما از طريق مطبوعات باخبر شده بودند و مي خواستند جلوي راه مان را بگيرند.

¤ شما چند نفر بوديد؟
– حدوداً 30 نفر بوديم كه تعداد شش نفر بعد از يكي دو روز پياده روي تحمل شان تمام شد و برگشتند.

¤ از سختي هاي راه بگوييد.
– گرماي هوا باعث شد كه ما روز بيشتر استراحت كنيم و غروب و شب كه هوا خنك تر مي شد به راهمان ادامه دهيم. تشنگي و كم بودن مواد غذايي آزارمان مي داد.
من هم در پايم يك جفت دمپايي چرمي داشتم كه خودم آن را درست كرده بودم. حركت در مسير خشك و بي آب و علف اطراف جاده كار مشكلي بود اما ما مي دانستيم هر قدمي كه برمي داريم ما را به هدف مان نزديك تر مي كند.

¤ از نكته هاي جالب بين راه بگوييد.
– چند روزي از پياده روي مان مي گذشت. آذوقه مان رو به پايان بود و تشنگي مانع بزرگي براي ما شده بود. يك روز ديديم يك ماشين شخصي ما را كه ديد رفت و بعد از مدتي دوباره برگشت. وقتي جلوي ما نگه داشت ديديم راننده، دو هندوانه بزرگ و خنك با خود آورد.يادش بخير! آن هندوانه در آن گرما خوشمزه ترين هندوانه اي شد كه من تا به حال خورده ام! يك روز هم خانمي روستايي را ديديم كه از دور دارد مي آيد. او ظرفي بر روي سر داشت به ما كه نزديك شد گفت: از راديو شنيده ام كه شما براي ديدن امام مي رويد. اين دوغ محلي را براي شما درست كرده ام.
دوغ محلي هم خيلي چسبيد؛ دوغي كه با سبزي هاي معطر در آن هوا جاني دوباره به ما بخشيد.

¤ از شب هاي بيابان بگوييد.
– ما كه شب ها بيشتر حركت مي كرديم فضاي زيبايي در بالاي سر داشتيم؛ ستاره ها خوشه خوشه از سقف آسمان آويزان شده بودند؛ انگار مي توانستي دستت را بالا بياوري و آنها را بچيني. صداي پارس سگ هاي آبادي از دور با لالايي جيرجيرك ها آميخته بود و ما بوديم كه اميدوارانه زير نور ماه گام برمي داشتيم.

¤ چند روز پياده روي كرديد تا به قم رسيديد.
– ما از پنجشنبه راه افتاديم و دوشنبه صبح به قم رسيديم. چند كيلومتر مانده به قم گروهي به پيشواز ما آمدند و به هر كدام مان يك تاج گل هديه دادند.
وقتي وارد شهر قم شديم مردم زيادي به استقبال ما آمدند. فرداي آن روز نيمه شعبان بود و همه جا چراغاني شده بود و همه شعار مي دادند.
ما همه سرباز توايم خميني
گوش به فرمان توايم خميني
جلوي خانه امام كه رسيديم فهميديم حضرت امام با هيئت دولت جلسه داشته اند اما جلسه را به خاطر ورود ما تعطيل كرده اند.
با سر و روي خاكي و لباس هايي كه در آفتاب و گرد و خاك مثل كاغذ خشك شده بود وارد منزل امام شديم.
بيشتر همراهان ما با ديدن اعضاي هيئت دولت گرم گفت وگو با آن ها شدند اما نگاه من به پتوي تميز و بالش سفيدي بود كه حدس مي زدم محل نشستن امام باشد.
با دستان حاج احمدآقا در باز شد. قلب ها مي زد. همه مشتاق لحظه شيرين ديدار بودند.
بالاخره امام آمدند و عطر صلوات فضاي اتاق ساده اما صميمي ايشان را پر كرد. من ايستاده بودم كنار آن بالش كوچك سفيد. امام آمدند و نشستند من كنار امام بودم و عطر عباي ايشان را احساس مي كردم. حالا، ديگر اصلاً خسته نبودم.

¤ اما به شما چه گفتند؟
– امام كه آمدند همه فقط گريه مي كرديم و ايشان سكوت كرده بودند. بعد از لحظاتي لب به سخن گشودند و گفتند: خوش آمديد. اين همه سختي راه را تحمل كرديد .از شما تشكر مي كنم. بعد توصيه كردند اين انقلاب را حفظ كنيد؛ انقلابي كه با همت خود شما به پيروزي رسيد و پيش خواهد رفت.

سؤال هاي من تمام شده اما دلم مي خواهد هنوز بشنوم از امام و عطر خوشبويي كه هنوز به مشمام مي رسد. حاج آقا متقيان عكس هايش را از صندوق كوچكي بيرون مي آورد و به من سفارش مي كند كه مواظبشان باشم.
هر عكسي را كه به من نشان مي دهد برايش دنيايي حرف دارد ولي ديروقت است و من بايد مطالب و عكس ها را براي تنظيم آماده كنم.
از او خداحافظي مي كنم و نگاهم گره مي خورد به اثر هنري زيبايي كه با دستان تواناي آقاي متقيان تراشيده شده و نام مولايمان علي عليه السلام را به نمايش گذاشته است.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: