دوشنبه 26 آوریل 10 | 09:00

دردی که همه احساس می کنند…

این روزها یک اپیدمی بین بچه های دانشجو و علی الخصوص فنی ها نسبت به گرایش به علوم انسانی درست شده است. مدام بچه ها می پرسند: «به نظر شما فنی بمانیم یا بیاییم علوم انسانی»، «می خواهیم بیاییم رشته ی شما نظر شما چیست؟» و… حتی این قدر فراگیر شده که بعضا دانشجوهای گروه پزشکی و سایرین هم در این فضاها سیر می کنند.


این روزها یک اپیدمی بین بچه های دانشجو و علی الخصوص فنی ها نسبت به گرایش به علوم انسانی درست شده است. مدام بچه ها می پرسند: «به نظر شما فنی بمانیم یا بیاییم علوم انسانی»، «می خواهیم بیاییم رشته ی شما نظر شما چیست؟» و… حتی این قدر فراگیر شده که بعضا دانشجوهای گروه پزشکی و سایرین هم در این فضاها سیر می کنند.

مشکل اصلی این جاست. اکثر ما به خاطر فضای خانواده و جامعه تصمیم می گیریم. یکی از بچه های برق شریف آمده بود، با لهجه مشهدی فحش می داد که چه فضایی برای ما درست کردند! هی دست زدند، روز اول دانشگاه برای ما شعر خواندند و برف شادی سرمان ریختند که «مامان می گه برق شریف.. بابا می گه برق شریف و…» یا فضای منزلت اجتماعی و… ما ها را به رشته های فنی کشیدهاست. در فنی هم برق! اگر هم علوم انسانی رفتیم هم حقوق! حالا وارد دانشگاه شدیم، یک هو همه چیز فرو ریخته است.

اوائل که آمدم دانشگاه ، یکی از بستگان با شور و حرارت زنگ زده بود و با چه حسرتی می پرسید: « وقتی ازیر 50 تومنی (درب جنوبی دانشگاه تهران واقع در میدان انقلاب) رد می شی چه احساسی بهت دست می ده؟» برگشتم و گفتم: «هیچی!» بنده خدا کلی یخ کرد، احتمالا هم فکر کرد می خواهم طاقچه بالا بگذارم، اما واقعیت چیز دیگری است.

بیچاره فعال ها!

این و عدم ارضا و شکسته شدن همه ی آن چه خانواده و جامعه و رسانه ها و فامیل ها و چشم و هم چشمی های سازمان مخوف زنان فامیل و همسایه و آشنا و… ساخته اند بحران معنایی برای بسیاری درست کرده است. بچه ها احساس بی معنایی می کنند. یک عده فکر می کنند، جامعه را یک عده ی دیگر می سازند. یک عده هم دچار تضاد نقش ها می شوند و…

وای به حال بچه هایی که وارد کارهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی هم باشند، و معضلات را هم ببینند و پای صحبت اساتید هم بنشینند و چنان بجوشند که دیگر راحت نداشته باشند. این جا انگیزه ی ساختن تمدن اسلامی و تولید علم و نهضت نرم افزاری و… هم اضافه می شود. یک بار در دانشگاه تهران تجمع 16 آذر داشتیم طرف با احساس رفته بود پشت تریبون و در راستای ترویج جنبش نرم افزاری شعار می داد: «دانشجو به پا خیز وقت جهاد علمی است!!… درس و کتاب و تحصیل! دانشجو به پا خیز!»

وقتی رشته ی تحصیلی مد می شود!

مسئله متعلق به امروز هم نیست. مشکل جامعه ی غیر پویا و مقلد و دنباله رو همیشه همین است. یک دوره ی نه چندان کوتاه، فنی رفتن در این مملکت می شود اصل. و شما اگر بخواهید آدم حساب شوید و خدمتی به مملکت بکنید باید بروید فنی و گرنه همه به چشم تنبل و درس نخوان و IQ پایین به شما نگاه می کنند. یک دوره برای مذهبی های ما بعد از انقلاب حوزه مد شد و خیل کثیری به انگیزه ی امام شدن راهی حوزه شدند.خیلی از آدم های مشهور و متفکرین فعلی این دوره متعلق به همان رده ی سنی اند به ویژه آن ها که دانشگاه را نیمه کاره تمام کردند و راهی حوزه شدند. از کدیور و ملکیان و نبوی و عبودیت و هادوی و… بعضی های شان هم خیلی جزو صراط مستقیم به حساب نمی ایند.

امروز هم علوم انسانی دارد مد می شود.اکثر بچه ها با انگیزه ی تولید علم می خواهند راهی این حوزه شوند. بحران معنایی و شور جوانی و ارمان گرایی، اضافه شده با تضاد نقش ها کنارش هم موج به راه افتاده ی جنبش نرم افزاری، نهضت تولید علم دینی همراه با غرب شناسی و نقد مدرنیته و مشخص شدن بحران سرمایه داری و…

دانشجو یا کارمند، مسئله این است!

من خودم از ابتدا فکر می کردم ما در دانشگاه کلا تبدیل به یک سری آدم های مکانیکی شده ایم، که در بهترین دوره ی زندگی مان باید یک سری کار روتین انجام بدهیم و وقت تلف کنیم. دنبال اسم می گشتم، سال اول دانشگاه رحیمپور برای سالگرد شهید مطهری در دانشکده ی ادبیات سخنرانی کرد و گفت:«ما، استاد و دانشجو، یک عده کار مند و کارگر شده ایم که از صبح تا شب باید کارت بزنیم و یک سری کار ثابت انجام بدهیم.» البته نمی دانم بنده خدا می داند یا نه الآن در دانشگاه تهران جهت تکمیل این چرخه برای ورود و خروج باید کارت هم بزنید.

با همه ی این فضاها بچه ها وارد بهشت علوم انسانی می شوند، اتفاقا دوباره خیلی از بحث ها فرو می ریزد. اگر یک چیزی در مایه های 50 تومانی به عنوان نماد علوم انسانی بسازند، آن وقت اگر آن فامیل ما دوباره زنگ بزند، باید دوباره گفت: «هیچ احساسی ندارم!»

هیچ کس جای خودش نیست!

مسئله این جاست، اساسا بچه ها از جای غلطی شروع می کنند. قبل از این که بپرسیم پیش نهاد شما برای آینده تحصیلی ما چیست، صورت مسئله باید تغییر کند.

سوراخ در جامعه خیلی زیاد است. ما الآن در حوزه ی تکنیکی فنی و مهندسی و وحتی پزشکی و حقوق ادم نداریم، در علوم انسانی آدم نداریم. در خیلی جاهای دیگر هم ! البته آدم نداریم، به این معنی نیست، که کسی نیست، اتفاقا هست، آدم هایی را سراغ دارم مثلا در همین دانشکده های فنی روزی 11-12 ساعت تازه با انگیزه های دینی و خدمت به خلق و نظام و… دارند زحمت می کشند در پزشکی هم، در دانشکده های دیگر هم. اما هیچ کدام نمی درخشند. نه این که شهرت مهم باشد، محصول کارشان کار قوی نیست، ولو پشت کار بسیار دارند، نتیجه متوسط است. مهندس و دکتر های متوسطی می شوند. اکثر ان بندگان خدا هم یا دچار «مامان میگه برق شریف ….» هستند یا به خاطر منزلت اجتماعی و فضای جامعه، یا حتی با انگیزه ی رفع نیاز جامعه انتخاب مسیر کرده اند، اما جای شان آن جا نیست. چون نیست، آدم های متوسطی می شوند، که در بهترین حالت اگر دچار معضل بیکاری نشوند، احساس ضعف شخصیتی و…. می کنند.

فضل و شور و جوانی ما نیز، لای این چرخ دنده ها له شد

مشکل صورت مسئله است. اگر نیاز جامعه را هم در نظر می گیریم، یک مسئله ی مهم تر و مبنایی دیگر هست. ظرفیت و استعداد. لایکلف الله نفسا الا وسعها. پایه و میزان تصمیم گیری باید، این مسئله باشد. حتی اگر با دید حداکثری بگوییم که باید بگردیم اول تکلیف را پیدا کنیم بعد ظرفیت و استعدادهای خودمان را گسترش بدهیم، باز کمیت مسئله لنگ است. ما تازه پله ی اولیم و تا خیلی چیزها تغییر نکند آن ها معین نمی شود. کسی که ذهن تحلیلی ندارد، یا خطی و صاف به مسائل نگاه می کند، ممکن است فلسفه بداند اما فیلسوف خط شکن نمی شود. کسی که ذاتا آدم اجرایی است و حتی فکر کردنش هم کاربردی است، کجا می تواند فلسقه علم بخواند. کسی که قدرت تجسم و محاسبات ریاضی ندارد، کی گفته باید مهندس می شود.

خواب ان قدر گران گشت وضو باطل شد!

البته بحث تنبلی یک بحث دیگر است، حدیثی از پیامبر به این مضمون هست که رسول الله رفت درون قبری گوشه ای را منظم کرد و خاک ها را جا به جا کرد و برگشت. از نگاه ما قبر است دیگر، رویش را پر می کنیم تمام می شود. ولی در نگاه رسول خدا قبر هم باید درست باشد. «رحم اللَّه إمراً عمل عملاً فاتقنه» هر جایی که هستیم تا تغییر شرایط مطلوب باید وظیفه مان را درست انجام دهیم. اول دانشگاه که در همین حال و هواها بودیم، نشریه ای در دانشگاه امام صادق(علیه السلام) بود به اسم هفت قفل –که بعدها شهیدش کردند- یک شماره نشسته بود از هزینه های وزارت علوم سرانه ی هر دانشجو را در آورده بود، علی الخصوص برای بچه های روزانه گذاشته بود و مقایسه کرده بود با فرار ما از کار علمی و کلاس و… ریختن بیت المال درون سطل آشغال! باید کار کرد کنارش هم فکر کرد. البته درست تر بود این فکرها قبلش می شد ولی حالا که جامعه و مامان میگه برق شریف و… نگذاشته، نباید علم را به بهانه مشخص نبودن راه زمین گذاشت. این قدر سراغ دارم بچه هایی که حتی به خاطر این مسئله ترک تحصیل کردند حتی رفتند سربازی! کسی را سراغ دارم فقط به خاطر بحث های یک از اساتید از مهندسی در تبریز زده چند سال است هی می آید این جلسه ، آن جلسه بدون کار و… احتمالا چند سال اینده هم به خاطر نرسیدن به اهداف معتاد می شود یا می رود قاطی مرغ ها و برای فرار از کارمندی محیط علمی (همان استاد و شاگردی) مجبور است به کارمندی در محیط عینی و دیوان سالاری روی بیاورد.

عوامل موثر در تعیین رشته

باید نگاه جامع داشت. نمی شود فقط استعداد را هم ملاک قرار داد. بسیاری از ما در استعداد یابی مسئله داریم. برای کشف استعدا باید به خود و شناخت خویش از خصوصیات برگردیم، حالا تست ریون و چیزهای این چنینی هست، بلالانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره. اخر مسئله خود ادم است و شناختی که از خود دارد. این جا فاکتورهای دیگری هم وارد می شود. اما پایه ی اصلی تصمیم گیری که انسان در مقابل آن به صورت جدی مسئول هم هست، استعداد است.

این تصمیم گیری بر قاعده ی استعداد و ظرفیت شکل می گیرد. باید ببینیم ذهن تحلیلی داریم، توانایی به خاطر سپاری مان چه قدر است، ذهن عینی و کاربردی داریم. اصلا فکر کردن روی یک حوزه خسته مان می کند و سردر گم می شویم یا نه؟

اصلا باید ببینیم جای ما صف است یا ستاد. در حزوه مدیریتی توانا تریم یا در حوزه های فکری، در حوزه های فکری نظری تریم یا تحلیلی تر! شاید ما مدیر خیلی خوبی باشیم ام متفکر خوبی نه، به عکسش هم امکان پذیر است! این ها را هیچ کس غیر از خود بنده و شما نمی تواند تشخیص بدهد. این برداشت هم خیلی وقت ها در مواجهه با همین عرصه ها پدید می اید. فرصت فعالیت های دانشجویی فرصت شناخت همین مسائل است. شاید برسیم به این که جای ما کار فکری نیست، به این معنا نیست، کتاب نخوانیم، و این بحث ها را پی نگیریم. اما به این معنا هست اولویت اول ما انجام و پی گیری کار دیگری است، کنارش هم می توانیم و هم خیلی وقت ها باید به همین حوزه ها رجوع کنیم.

IQ- EQ

رشته های فنی و مهندسی IQ بالا می خواهد. اما حوزه های علوم انسانی و بالاخص علوم اجتماعی و ادبیات و حوزه مجزای هنر EQ قوی می خواهد. یعنی Emotional Conscious خب وقتی من نوار مغزی ام را بگیرند یک خط صاف باشد، و اساسا در ذات من و خون من این چیزها نباشد سرکارم که بروم در این حوزه ها!

نگویید کسی را می شناسیم استاد شده است با همین مدل! چون اگر سیری به بعضی از کلاس های علوم انسانی بزنید اشک تان در می اید. یا نهایتا با یک علوم انسانی کمی زده ی مهندسی زده مواجه می شویم که در جای خود باید از آن سخن گفت.

بعد دو پارامتر دیگر مطرح می شود، اول نیاز جامعه! یک استاد دیفرانسیل داشتیم می خواست مسخره کند می گفت آبیاری گل قالی! قبول شوید. بعضی حوزه ها واقعا همین طور است. الآن در غرب هم دارند آن ها را برمی دارند. بهترین فرصت شناخت این مسئله باز برای شما برگشت به فعالیت های دانشجویی و پی گیری مسائل است، عزیزی از یکی از رشته های فنی خاص می گفت الآن تعداد دانشجوی رشته ی من 20 برابر ظرفیت کشور است. واقعا بعضی رشته ها سرکاری است، بود و نبودش یکی است. نه این که دانستنش بد باشد، حوزه هایی هست که ادامه ی اداره ی جامعه متوقف بر ان است و روی زمین مانده است. ما در خلا نیستیم. ما در حال تقیه نیستیم. الان زمان ائمه ای که هیچ مقبولیتی نداشتند و در انزوا بودند به خاطر نداشتن یار نیست! ما حکومت داریم، از نو ع اسلامی، از نوع ولایت فقیه. نمی توان این حداقل هایی که از حکومت دینی تحقق پیدا کرده رها کرد.

وقتی علاقه مهم می شود!

یک عرصه ی سوم هست که من به آن معتقدم و بعضی ها نیستند و آن مسئله ی علاقه است. بعضی ها می گویند علاقه یعنی شهوت! و ما باید ببینیم تکلیف مان چیست و اتفاقا بعضی کدهای دینی و اخلاقی هم می آورند در رد آن. اما من با تمسک به بعضی کدهای دیگر و تجربیات و مشاهدات می گویم اهمیت علاقه، حد اقل برای شروع مسیر کم تر از نیاز جامعه نیست گرچه علاقه خود به نوعی فرع بر استعداد است. ممکن است من استعداد خوبی در حوزه ای داشته باشم، اما به آن حوزه علاقه نداشته باشم. یک جایی اگر رشته برای شما گوانتانامو بشود، دیگر آدم موثری نخواهی شد، سراغ دارم کسی را در دانشگاه تهران بدون کنکور رفته ارشد کامپیوتر، هر ترم هم حداقل 6 واحد را TA است.(Teacher Asistant یا همان حل تمرین خودمان!) اما ذره ای علاقه ندارد. همین آدم با یک ذره خواندن رتبه ی یک ارشد فلسفه شده، اگر برود غوغایی در فلسفه به پا خواهد شد. به عکسش یکی از بچه های فلسقه ی دانشگاه تهران را سراغ دارم، که شاگرد اول هست، فعال سیاسی هست، دو رشته ای هم هست، اما رفته در یکی از نهادها دارد کار عمرانی می کند و اتفاقا از معدل بالای 19 فلسفه و رشته ی دومش موثرتر است. خب این اگر فنی خوانده بود که در شصت حوزه ی دیگر مثل حق مسلم ماست پیش رفت کرده بودیم! حتی در مسائل اخلاقی هم می گویند در شروع جوری کار نکنید که نفس تان لگد بزند! این که اما علی (علیه السلام) می فرمود در بین قرار گرفتن دو کار آنی را انتخاب می کردم که سخت تر بود، چرا که به رضای خدا نزدیک تر است مال مراحل دیگر روحی است. شاید در ادامه ی مسیر مجبور بشوید چنین بکنید اما در قدم اول سلوک، مصباح الهدایه خواندن جز حیرتم نیفزود!

البته بعضی حوزه ها مثل حوزه های درون فنیس است. واقا هر حوزه ای را که شما بروید. خیلی تفاوتی نمی کند. خیلی از بچه های فنی به عشق تغییر رشته به برق و مکانیک مخصوصا در چند ترم اول، تلاش خیلی جدی می کنند، بعد که درون رشته رفتند با آن فضا انس می گیرند و بعضا حتی اگر شرایط علمی اش را هم کسب کنند، دیگر این کار را انجام نمی دهند. ولی اگر فضا غیر قابل تحمل باشد نمی شود، این چنین طی طریق کرد!

که عشق اسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها

اساسا در علوم انسانی بر خلاف آن چه که رایج شده است، کار به این راحتی ها نیست. این که می گویند ساده تر است، یا وقت نمی گیرد به این خاطر است که یک عده که از همه جا رانده شده اند و می خواهند فقط از سربازی فرار کنند وبعد هم یک صندلی در نظام بروکراسی اشغال کنند و… با شب امتحان واحدی پاس کنند و…

البته یک واقعیت هست، به قول دکتر کچویان در حوزه های فنی و مهندسی شما با خواندن 10 کتاب بخش عمده ای از آن را به دست می اورید. حصولش سخت است، اما شما استاتیک Shames را بخوانی یا BeerJohnson ترمودینامیک سنجل را بخوانی یا ون وایلن، یا مریام خیلی آسمان به زمین نمی آید. حرف کلی همان است. درون اتاق اساتید فنی که بروی هم 10 -15 کتاب و چند هندبوک اصولا بیش تر نمی یابی، اصل مسئله را می شود گرفت و شروع به مهارت یابی کرد. اما در علوم انسانی این جوری نیست.n تا کتاب باید بخوانی، تازه بسیاری هم ترجمه هایش آن قدر درام است که باید زبان اصلی را بخوانی! تازه مصیبت اصلی اغاز می شود کتاب های انگلیسی در بعضی حوزه ها کاملا سطحی است،(همان نگاه کمیت زده و مهندسی به علوم انسانی که بعدا می گوییم کارت را راه نمی اندازد) بعضا باید سری هم از آلمانی و فرانسوی دربیاوری! وگرنه از روی ترجمه ها مفهوم را هم درست فهم نمی کنی و با لغاتی دیگر داری چیز دیگری می گویی. هر کتابی که می خوانی اگر سخت فهم نباشد سریع می شود خواند و گرفت(به شرط عدم گرفتاری در ترجمه های مغلق که آدم بر ادبیات مکلف و مصنوع قرن 7 هجری صدها صلوات نثار می کند!)اما چیز زیادی دستت را نمی گیرد. تازه بسیاری از این حوزه ها یک دانش واحد نیست، که برآمده از محکمات عقلی یا مشاده ی مستند تجربی و غیرشکاکانه باشد. شما در بسیاری حوزه ها با ایدئولوژی ها و مکاتب مواجهید، در بعضی حوزه ها حالا علم به معنی وجود یک سری گزاره های متقن مبتنی بر محکمات عقلی یا مشاهده ی مستند تجربی هست که با هر مبنای عمیق معرفتی و هر متدلوژی تفاوت نمی کند. مثلا در اقتصاد مفهوم تورم یا عرضه و تقاضای اسلامی و غیر اسلامی که نداریم، دعوا سر یک سری گزاره های کلیدی مثل رباست یا بحث هایی مثل ارزش پول در گذر زمان و… در حوزه هایی مثل جامعه شناسی و فلسفه بلبشو است. البته اگر بگردید کتاب های معدودتر پایه خصوصا در غیر فارسی ها خواهید یافت که بسیاری از نظریات به صورت جامع تر در آن ها هست.، شاید کلیت مباحث را به دست شما بدهد اما کافی نیست. و البته با معضل عمده بیماری تخصصی شدن و جزئی نگری در علوم انسانی اجتماعی نیز مواجه می شویم که خود بحثی دیگر است. به اتاق یک استاد علوم انسانی بروید، اگر طرف ادم متوسطی هم باشد ده ها کتاب یا صدها خواهی یافت. حتی کتب به ظاهر غیرمرتبط حوزه های دیگر که به دلیل مبادلات دو طرفه اهمیت می یابد.

در حوزه های تکنیکی شما سریع به نتیجه می رسید با یک کارشناسی می توان خیلی کارها کرد، اما در حوزه ی علوم انسانی چنین نیست. شاید 10-15 سال عمر شما و هزاران ساعت مطالعه و کتاب بشود دو سه کتاب و جزوه . اما سریع به نتیجه نمی رسد. برای کسانی که تحمل این مشقت ها را ندارند معضل می شود. تازه مسئله ی معیشت هم هست که در مدل زندگی دینی از آن بحث می کنیم.
خلاصه، در این جا برای یک مفهوم باید نظریات مکاتب مختلف را ببینی. کنار همه ی این ها با معضل مثلث تولید علم دینی در علوم انسانی مواجه می شویم.

عوامل موثر در تولید علم انسانی اسلامی ایرانی!

باید نظام اخلاقی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، اعتقادی و… را در دین شناخت. در هر حوزه هم باید مبادی و مبانی را بشناسیم، هم احکام و گزاره های دستوری و توصیفی دین را به دست بیاوریم. بعضی از این موارد با مراجعه به مجتهد آن حوزه قابل دست یابی است ولی در بسیاری از حوزه ها شمایید و قرآن و دریایی از احادیث که حتی توانایی تشخیص صحیح و ضعیف و… آن را ندارید. آن وقت یا باید به کسی رجوع کنید یا توانایی های حداقلی برای استنباط را کسب کنید، یا مثل خیلی ها اخباری گرایی کنید یا صرفات یک سری حرف های توصیفی و یا صرفا توضیح این که علوم غربی کفریات است و… البته برای شروع بسیاری از سخنان را محصولات مجتهدین و شهید مطهری و سایرینی که صلاحیت علمی کافی دارند می توان بیرون کشید. اما برای کار عمیق در دراز مدت تتبعات عمیق تری لازم است.

از دین و آیات و احادیث هم نمی شود ابتدا به ساکن، علم دینی بیرون کشید. یعنی تا امروز کسانی که از این موارد و علم دینی و منطق قرآنی بدون هرگونه استفاده از مفاهیم پایه ی علوم گفته اند جز بحث های توصیفی و یا سخن راندن در ضرورت علم دینی و اسلامی نمی یابید. و یا آن ها که از کنار گذاشتن علم غربی می گویند و استفاده از تکنولوژی و علوم غربی در حد اکل میته و تمام زندگی شان (با این تئوری) در مردار خواری در شرایط اضطرار می گذرد و اندکی به توهم ممکن است بینجامد. باید مفاهیم پایه را گرفت و به سراغ آیات و احادیث رفت. و تازه بحث مدل مواجهه با علم غربی و نگاه های مختلف در این حوزه هست. که آیا تکنولوژی ذات دارد یا نه و… که ما از آن می گذریم. امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه در مورد قرآن می گوید استنطقوه و لن ینطق، و البته مرز باریکی است بین این مسئله و به تعبیر بعضی مکاتب در فلسفه ی علم با پیش فرض ها به سراغ مسئله رفت.
پس باید پارادیم علم غربی را نیز خواند، هم برای یادگرفتن مفاهیم پایه. هم برای آشنا شدن با گفتمان بدیل و تمدنی که نتایج و مزایای عینی دارد، که باید از آن عبور کرد، هم برای اشنا شدن با ساخت اصلی و نظریاتی که جامعه ی شما بر اساس آن شکل گرفته است.
و تازه این ها کافی نیست، باید مسائل جامعه را شناخت و بر اساس نیاز جامعه فکر کرد و تولید کرد. و گرنه علم تولیدی معرفتی اشرافی می شود، که جز خواندن و تکرار کردن و مشتی مفهوم و اصطلاح برای اظهار فضل به هیچ کار نیاید و به تعبیر حاج حیدر رحیمپور با تورم اندیشه و تکثر قوانین متعارض مواجه می شویم.

یومنون ببعض و یکفرون ببعض

اگر فقط پارادایم علم غربی بدون توجه به مبادی و احکام دینی و نیازهای جامعه وسط بیاید، به به غربزدگی می رسیم. اگر فقط دین باشد و نیاز جامعه و پارادایم علم غربی (به عنوان عناصر زمان که باید شناخت، العالم بزمانه لم تهج علیه اللوابس) به تحجر می رسیم. و اگر مسائل جامعه را صرفا پی بگیریم بدون توجه به دین و پارادایم علم غربی اولا دچار تشتت و سردرگمی می شویم که این جامعه بر اساس برداشت های گزینشی آن هم بدون توجه به مبادی و آن هم با تاکید بر مظاهر عینی آن نظیر تکنولوژی شکل گرفته است و در نوعی پراگماتیزم و عمل زدگی که در نهایت نوعی غرب زدگی دیگر است، می رسیم. این جاست که وجعلناکم امه وسطا معنی می یابد و الیمین و الشمال مضله طریق الوسطی هی الجاده منطبق با نیازهای عصر و مصر(زمان و مکان) ضرورت می یابد.

تازه اول مسئله این جاست. این علوم مبادی دارد و بر اساس مبانی مشخصی شکل گرفته است. فلسفه ی مطلق (و نوع نگاه آن ها به هستی و جود و هستی شناسی و انسان شناسی آن ها و…) فلسفه ی علم و معرفت شناسی ها(تازه هنوز به حوزه هایی که همه جیز و همه ی معرفت ها را نسبی کرده و شکاکیت را در تار و پود علم می تنند مثل جامعه شناسی معرفت و …. نرسیده ایم) بعد فلسفه های مضاف و بعد خود علوم و شاخه های زیر شاخه ها از فلسفه ی علم الاجتماع و فلسفه ی سیاسیت تا علوم اجتماعی و علوم سیاسی و ریز تر شدن آن. شما هر سطحی را که اتنتخاب می کنید ناچارید هم بحث های غربی ها را در سطوح دیگر بخوانید . مجبورید بحث های حوزه های دیگر را نیز بخوانید. یعنی اگر رسیدید که جای شما فلسفه ی علم است باید هم فلسفه بخوانید هم علوم اجتماعی و گاهی حتی علوم طبیعی و… اگر جامعه شناسی بخوانید هم فلسفه ی علم، هم فلسفه ی علم الاجتماع هم فلسفه و … واگر جامعه شناسی هستید باید روان شناسی بخوانید مثلا در حوزه ی کارکردگرایی باید این مکتب را در حزوه های مختلف و نتایج آن را بخوانید و بازشناسی کنید تا بتوانید به صورت صحیح این مکتب را فهم کنید و گذر کنید و… بعد تازه مباحث دینی را دنبال می کنید از حکموت متعالیه یا تفکیک این ها بیرون می اید یا نه؟ اگر آری چرا تا به حال نشده است؟ اگر نه چه باید کرد؟ و… و تازه وقتی این کارها را می کنید، می بینید این مسیر تک روانه نیست باید جمعی با هم ودر حوزه های مختلف و سطوح مختلف این حرکت انجام شود و مثل سابق نمی توان فردی حرکت کرد، چرا که هر حوزه با حوزه های دیگر و هر دانش با سطوح دیگر معرفت رابطه ی رفت و برگشتی و دیالکتیکی دارد.

تازه مطالعه یک طرف، اجتهاد و فکر کردن و اندیشیدن یک طرف دیگر. خدا رحمت کند شهید محمدباقر صدر را می گفت، محمدباقر صدر یعنی 5 درصد مطالعه 95 درصد تفکر. تازه او روزی به صورت ثابت 17-18 ساعت مطالعه داشت.

البته می توان بی خیال همه ی این ها شد و ارشدی گرفت و سر در لاک خویش کرد یا هر از چندی مقاله ای نوشت و از مقداری از اصطلاحات این حوزه ها استفاده کرد و یا می توان داد سخن در داد که این ها کفریات است و … اما مشکلی از جامعه رفع می شود؟ آن هایی که بر طبل خالی بد بودن این علوم – بدون آگاهی و تسلط و عبور – زدند مگر کم دیده ایم، که بعد از دورانی و سرخوردگی به آغوش همین علوم غلطیدند و یا با شیوه های پست مدرن به نقد مدرنیته روی اوردند و در زمین مدرنیته بازی کردند یا مسیر تحجر پیش گرفتند.

دانشگاه اسلامی= عالم اسلامی+علم اسلامی

ما باید بین تولید علم اسلامی و عالم اسلامی تفکیک کنیم. گرچه آن ها رابطه ی دیالکتیکی و رفت و برگشتی دارد مثل نسبت ایمان و تقوا و علم و عمل.

ما باید عالم اسلامی داشته باشیم. پس باید موانع دین ورزی و دین داری از سر راه دانشجو حذف شود. و فرصت های دین ورزی به وجود بیاید. پس در دانشگاه باید با مظاهر ضد اخلاق و شرع و اشرافی گری و محرک مقابله گردد و از این سو فضای سالم پرورش به وجود بیاید. تازه با این کار یک لابراتوار ساختید که تنها بخشی از عمر دانشجو در آن جاست و جامعه و رسانه ها و… هم موثرند. از این سو باید فرصت های دین ورزی را فراهم کرد، پس بر خلاف آن ها که می گویند دانشگاه با نماز جماعت اسلامی نمی شود، باید نماز جماعت و دعای کمیل و اعتکاف و… هم باشد. فرصت آشنایی با مبانی دینی و انسان شناسی و معرفت شناسی و هستی شناسی و… هم باشد. آشنایی با گزا ره های دستوری دین و احکام هم باشد. تازه باید یادمان باشد که دین ورزی اجباری نیست.با این اوصاف بخش عمده ای از راه مخصوصا برای آن هایی که در حوزه های تکنیکی نظیر فنی و پزشکی و… طی طریق می کنند. راه طی می شود. اما این همه ی راه نیست.

تولید علم در حوزه فنی

دعوای اصلی بر سر تولید علم اسلامی است. در این جا برای حوزه های تکنیکی بسیاری از مسائل فعلا حل شده است. وظیفه ی آن ها ارائه ی راه حل برای حل مشکلات جامعه و پیشرفت تکنولوژی هاست و تمام مسائلی که بر شمردیم برای تولید علم دینی برای علوم انسانی ها هست و اگر علوم انسانی و فلسفه و فلسفه ی علم تغییر کند و علوم پایه در رابطه ی دیالکتیکی با این حوزه ها رشد بیابد، دوره ای هم ان شاء الله، این دعواها به حوزه های تکنیکی هم می رسد. شاید 15-20 سال دیگر. البته الآن هم راه هست. بازگشت به طبیعت و… برای کشف راه حل ها، یافتن راه حل هایی که به محیط زیست کم تر آسیب بزند و ….و کنار همه ی این ها تکنولوژی های پیش رفته و دست یابی به آن ها هست و نانوتکنولوژی و بایوتکنولوژی، سلول های بنیادین، حق مسلم ماست و… اساسا در این حوزه ها مشکل ما از جنس مثال همیشگی آقای رحیمپور است، چاله ای که سر گردنه کنار یک کپه زباله است. باید یکی پیدا بشود و آن کپه را درون چاله بریزد تا هم کپه رفع شود هم چاله صاف تا راه باز شود، اما کسی حالش را ندارد. یا انگیزه نیست، یا اهمال کاری است یا عدم تفکر یا… جنبش نرم افزاری در حوزه ی فنی و مهندسی همین چیزهاست. بحث های رهبری را هم که ببنید، این ها را از تولید علم جدا نمی بیند.

دو حوزه ی کلی!

در کل باید توجه کنیم تا تحقق جامعه ی مهدوی و تمدن اسلامی به دو تیپ دسته و آدم نیازمندیم. یک عده که بنشینند و برای آن روز و به نسبت آن روز در حوزه هایی که کار بلند مدت دارد شروع به کار کنند و مهندسی معکوس کنند و برای دراز مدت نظام اسلامی فعلی و تحقق دولت اسلامی و کشور اسلامی و بین الملل اسلامی و امت واحده ی اسلامی تولید اندیشه کنند و به صورت دیالکتیکی با عرصه ی عمل و مدیریت مرتبط باشند. اما عده ای می خواهیم که همین جمهوری اسلامی فعلی را با تمام اشکالاتش اداره کنند. به تعبیر آقای رحیمپور تعمیر کشتی روی اب. کشتی را مدیریت کنند. اما هر آجر سالمی که گروه اول دادند را بدون از بین رفتن ساختار با آجری معیوب درست کنند. البته شاید گاهی هم لازم شود کشتی را به اسکله برد و تعمیر اساسی کرد. اما نباید کشتی فرو بریزد. اگر کار دسته ی اول تعطیل شود، دسته ی دوم به عمل زدگی و غرق شدن در نظام فاسد موجود جهانی می رسند و اگر کار گروه دوم تعطیل شود، جامعه ی دینی نمی ماند که نظریه پردازی برایش صورت بگیرد. و اگر هم کار علمی بشود از فضای عینی دور است و دوباره یا به سمت تحجر می رود یا صرفا رویکردهای توصیفی از شرایط مطلوب. پس کار کسانی که در حوزه های فنی و تکنیکی و پزشکی و حقوق کار می کنند یا در سطح مدیریتی جامعه حضور دارند به اندازه ی انسانی ها اهمیت دارد. این ها با هم مرتبطند . درست است که همه ی وجوه این جمهوری اسلامی فعلی اسلامی نیست، اما وجود آن بهتر از نبودن آن است. بالاخره چهارچوب های اصلی اسلامی شده است. بالاخره عالی ترین سطح مدیریتی این جامعه ولایت فقیه است نه طاغوت! ما تازه از مسیر غلط دست برداشته ایم و رسیدن به مسیر صحیح همت می خواهد. مسئله ی اصلی این است، که جای خودمان را پیدا کینم.

تکلیف بسته به شرایط موثر است!

مسئله ی واجب کفایی و تکلیف ها در این جا مطرح می شود. یک وقت ممکن است شما بگویید من آدم کار بلند مدت هستم. اما مسائل در زمانی پیدا می شود، که شما مجبورید برای اداره ی جمهوری اسلامی یا غزه یا انتخابات یا مسائل دیگر به صحنه بیایید. خیلی ها حوزه رفتند به نیت خمینی شدن، خود را از کارها کنار کشیدند به نیت مرجع تقلید شدن، جبهه نرفتند برای حفظ خود برای مدیریت بعد از جنگ، اما همه منحرف شدند. یکی از اساتید مثال های موردی می زد از این آدم ها و می گفت یک طلبه –منظورش شهید ابراهیمی بود- دید در گویان احتیاج است. رفت و تبلیغ کرد و مبارزه کرد و شهید شد این آدم کار خمینی گونه در حد و اندازه ی خود انجام داد. در حوزه شهید محلاتی ها و مصطفی ردانی پور و … را داشتیم که رفتند و به شهادت رسیدند کسانی را هم داشتیم که حتی یک سیلی برای انقلاب نخوردند . کسانی مثل آقای خامنه ای بودند که شب و روزشان در مبارزه بود اما از فضای علمی دور نیفتادند و به این سطح و ظرفیت برای رهبری رسیدند. و کسانی را داشتیم که از حجره ها و کتابخانه و ها و حلقه های علمی خارج نشدند و امروز در یک انتخابات ساده هم نمی توانند تصمیم بگیرند. آدم هایی را داشتیم که هشت سال جنگ بودند و الان نظریه پردازهای اصلی این ها هستند. آدم هایی هم داشتیم که به نیت حفظ خود و کار علمی جبهه نرفتند و لغزیدند و نه تنها گمراه و متحیر شدند(ضالین) که بازیگر شدند و مغضوب علیهم گشتند. باید تکلیف را پیدا کنیم! خیلی ها که می گویند ما انقلابی بودن مان را حفظ می کنیم اما خودمان را برای کارهای مهم تر نگه می داریم. خودشان جزو همان گروه می شوند، مثل ادم های دهه ی اول انقلاب.

انگیزه های رفتن به حوزه

مسئله ی حوزه هم جز این نیست. منتها باید انگیزه های ورود به حوزه را جداگانه سنجید. یک عده می خواهند خودسازی کنند و محیط آلوده ی دانشگاه را می بینند و می خواهند به محیطی بروند که این همه محرک و فرصت گناه و… نباشد و در کنارش فرصت اماده ی استاد اخلاق و حدیث اهل بیت و… یک عده ی دومی هستند می خواهند اطلاعات دینی متقن داشته باشند و عقایدشان را بسازند. هر دو نیت های مهمی است، اما آقای گلشنی تعبیر زیبایی داشت، کسب این ها محدود به حوزه نیست. چه بسا این ها را می توان در محیط خارج حوزه به اندازه نیاز از استاد کسب کرد. پای درس اخلاق استادی زانو زد، یا محصولات شهید مطهری و شهید صدر و …. را برای اعتقادات و اطلاع حاصل پیدا کردن از نظام اقتصادی و سیاسی و… اسلام خواند. بی آن که لازم باشد کلی مباحث دیگر حوزوی را که به این حوزه مربوط هستند یا نه آموخت. تازه بسیاری از آن مباحث احتیاج به تحول دارد. در نظام حوزه قرآن و روایات جز ایات الاحکام و احادیث باب طهارت و حج و الصلاه و چهار پنج باب دیگر خیلی مور دتوجه نیست. تازه مسیر طولانی است. چند سال عربی و بعد هم فقه و مکاسب و… با خواندن این ها شما همت و قاضی و… نمی شوید. تازه اول مصیبت این جاست، در آن محیط طرف نتواند تحمل کند، از حوزه برگشته ها یا اساسا در همان محیط هم خود بگندد و هم دیگران را بگنداند. نمی خواهم بگویم در حوزه نمی توان به جایی رسید، اتفاقا فرصت برای کسب این دو به صورت جدی فرهم است. اما باید بفهمیم حوزه کارخانه ی تولید خمینی و قاضی ومطهری و بهشتی نیست.

شغل بعضی ها مسلمانی است!

هر وقت قم می روم غم قم مرا می گیرد. از در و دیوار روحانی می ریزد. بعد می بینی با وجود این همه روحانی هیچ اتفاقی در جامعه نمی افتد و اصلا شغل بعضی روحانی بودن شده است. دلیل این جاست بسیاری از بندگان خدا یا راه را درست نشناخته اند و به نیت دیگری جای دیگری آمده اند. یا استقامت در عمل نیست. یا به تعبیر آقای حکیمی جسمانی هستند نه روحانی. مثل همان دانشجوهای بی حال علوم انسانی خودمان.

یک بار شهرداری در دانشگاه ما نمایشگاه انتخاب رشته برای کنکوری ها گذاشته بود، نمایشگاه از رشته های فنی و پزشکی و علوم پایه شروع می شد. بعد می رسید به بقیه ی علوم انسانی ها و انتها هم فلسفه و الهیات و بعدش حوزه. انتهایش هم یک غرفه در مورد نظام وظیفه بود. یکی از بچه ها گفت این روند است اگر مهندسی و پزشکی و علوم پایه قبول نشدی، می روی علوم انسانی، اگر علوم انسانی نشد فلسفه و الهیات، اگر این ها نشد حوزه، اگر هم هیچ کدام می روی سربازی. این روند باطلی است که دارد برای خیلی ها اتفاق می افتد.

چند گروه دیگر هستند. عده ای هستند که جای شان را در تبلیغ یافته اند. می خواهند پیام دین را به دیگران برسانند و به عشق کسب ضرورت های این مسیر پای در این راه می گذارند. شاید این ها در بیرون حوزه کم تر موفق بشوند به این مهم برسند و جای این دسته بیش تر حوزه باشد، گرچه این هم محدود به حوزه نیست. چه بسا عالم بی عمل هایی که منبرهای شان هیچ تاثیری در مردم نمی گذارد. و چه بسا یک شهید چمران مهندس خودساخته تبلیغ عملی دینش از بعضی منبری ها موثرتر است. اما مبلغین کت و شلواری بی اطلاعات دینی خود معضلی است که وزنه ی ضرورت حضور در حوزه برای حصول این معنی را بیش تر می کند.

یک گروه دیگر هستند، به دنبال کار علمی هستند و مشخصا کار اجتهادی و باز با تاکید بر حوزه ی فقه، شاید این ها در بیرون حوزه امکان ارضاء شان بسیار کم تر باشد. البته یک بحث دیگر این جا باز می شود. کسانی را داریم که می خواهند در حوزه ی علوم انسانی تولید محتوا کنند. این جا باز سر یک دو راهی هستیم. انگیزه های دیگری هم هست که می تواند تعیین کننده باشد. اما چون همه گیر نیست از آن می گذریم.

تولید علم انسانی در حوزه یا دانشگاه؟

حضور در محیط دانشگاه هم فرصت ارتباط بیش تر با جامعه و حضور در بطن تحولات را می دهد و هم باعث می شود شما هم سوال های جامعه را راحت تر بیابی هم به منابع اصلی دسترسی پیدا کنی. هم طول و مدل تحصیل دانشگاهی کوتاه تر است و امکان وصول به نتیجه در آن سریع تر امکان پذیر است. از این سمت مسئله ی وزنه و جایگاه اجتماعی هم ممکن است برای بعضی مهم باشد. اما معضلاتی هم دارد.شکل گرفتن چهارچوب ذهنی با علم رایج موجود. اتلاف وقت به خاطر عدم داشتن فرصت کسب بسیاری اطلاعات دینی ابتدا به ساکن. معضل سطحی شدن، صرفا به دنبال جواب دادن بودن و..

از آن سو حضور در حوزه، امتیازات مثبتی مثل فرصت بیش تر تعمق در متون دینی، خودسازی قبل از حضور و نفوذ اجتماعی، استفاده مستقیم از علما، فرصت یک غار حرایی که انسان از عمل زدگی در بیاید، را دارد در کنار این که خطراتی مثل تحجر، عدم اطلاع از تحولات، غرق شدن در خیل اطلاعات غیر لازم، رفتن به سراغ تحصیل علم برای علم نه برای حل معضلات جامعه و…
باز این جا علایق و اولویت ها و شرایط تعیین کننده است. دوستی داشتم که به خاطر فعالیت های فرهنگی که می کرد و داشت نتایج حرکت های اجتماعی اش به ثمر می نشست قید قم را زد و دانشگاه ماند و فیلسوف علم شد. تازه این آدم بدون کنکور رفت ارشد آن هم یک رشته ی نفس گیری مثل مهندسی کامپیوتر که روز شب باید پروژه آماده کنند.

یک راه حل سومی هست، آن هم موجودات دو زیستی به نام طلبه دانشجو، که بعدها در قامت حجه الاسلام دکترها خواهند نشست. اساسا دو تحصیل فرصت عمیق شدن و مطالعه را از انسان می گیرد. به شخصه نگاه مثبتی به دو زیست ها ندارم. باید یا شش داشت یا آب شش جفت این ها نمی شود. بله پرستیژ اجتماعی دارد اما اثر گذاری چه قدر است؟ تجربه های قبلی در بعضی موارد خیلی مثبت نیست، گرچه در مواردی هم واقعا می درخشند. همین دکتر فیاض یا پارسانیا، کچویان و… من کسی را سراغ دارم که دکترای عمران دارد در سطح اجتهاد هم تحصیلات حوزوی دارد از این طرف یکی از مراکز مهم فرهنگی کشور را با دید فرهنگی و نه مهندسی اداره می کند.

معضلی به نام فنی های توبه کار

در علوم انسانی ورود فنی ها یک مسئله است. انگیزه ی بالای بچه های فنی، IQ های بالا، تسلط بر زبان انگلیسی و توانایی های فردی حاصل از مطالعه ی دروس فنی مثل ذهن منسجم و نگاه کاربردی جزو این عناصر مثبت است. اما همین ها بحران های جدی ایجاد کرده است.

به دنبال جواب سریع بودن، و راه حل دادن در هر زمینه بدون بررسی ابعاد همه جانبه از این نوع مسائل است. در علوم انسانی خیلی اوقات باید صورت مسئله را باز کرد، شاید وظیفه شما اصلا پاسخ گویی به یک مسئله نیست. اما اکثر بچه های فنی این گونه نیستند. می خواهند با خواندن چند کتاب یا با برقراری سریع ربط بین چند مسئله سریع به راه حل برسند.

معضل کمیت گرایی و نگاه مهندسی زده و آمریکایی زده یکی دیگر از این مسئله هاست. این رویکرد در بسیاری از علوم انسانی و اجتماعی مثل اقتصاد، جامعه شناسی، مدیریت و… نمود پیدا می کند و این مسئله که برای هرچیز سنجه ی کمی بگذاریم و مسئله را مثل مدل های فنی، ساده سازی کرده و تقلیل دهیمو در حقیقت سطحی نگری از نتایج جدی این رویکرد است.

حتی مدل برخرودهای مربوط به دانشکده های فنی و سر و صداها و به قول علوم اجتماعی ها 1968 بازی ها(سالگرد جنبش دانشجویی فرانسه) و مرگ بر و دورود بر گفتن های دانشکده های فنی دارد با همان بچه ها به دانشکده های علوم انسانی می آید. شاید یک دلیل افت جنبش دانشجویی در دانشکده های فنی و رفتن آن ها به دانشکده های علوم انسانی همین نقل مکان فنی های توبه کار است، نه عمیق شدن جنبش دانشجویی.

ترم اولی که سر کلاس های علوم انسانی رفتیم، آن قدر سوال و اشکال می گذاشتیم وسط که یکی از استادهای انسان شناسی هر وقت می خواست طبق ادبیات رایج مردم شناسی دین را در کنار توتم و تابو و سحر و جادو بحث کند، رو به ما می کرد و می گفت البته اسلام یک بحث دیگر است، خود من قبل از کلاس حافظ خواندم و بعد ادامه ی درسش را می داد. اما قدری که می گذرد، مشخص می شود کار به این سادگی ها نیست. حالا که می خواهیم حرف بزنیم با توجه و بررسی همه ی جوانب مسئله تا فلسفه ی سیاسی و… و نوشتن روی کاغذ و چک کردن قبل از گفتن با رعایت همه ی جوانب و مصلحت ها شاید نکته ای بگوییم. شاید یک دلیل سکوت و سکون علوم انسانی های ما به همین علت است.

مشخصا در علوم اجتماعی دو دسته آدم داریم. آدم های نظری که سروکار شان با نظریه ها و کار کتابخانه ای است. یعنی اکثر تحقیقات شان آن گونه است و خیلی از دعواهای مبنایی مسیرساز به عهده ی این هاست، یک عده را هم داریم که دنبال پیمایش و تحقیق میدانی و نوشتن مطالب در صفحه های اجتماعی روزنامه ها و… هستند، بچه های فنی اکثرا خواسته یا ناخواسته، جزو دسته ی دومی ها می شوند. و با یکی دو کتاب خواندن سریع به دنبال حل معضلات جامعه و… هستند. این بحران برا رشته هایی مثل جامعه شناسی و اقتصاد صد چندان است.

آیا با علوم انسانی خواندن بی دین می شویم؟

خیلی از بچه ها نگرانی بی دین شدن را با علوم انسانی دارند. دقیقا دغدغه ی درستی هم هست. بسیاری از حرف های علوم انسانی ایدئولوژی است، نه علم. بسیاری از مباحث مشخص یا بدون تابلو نتیجه ی همان نگاه خاص به جامعه و انسان و جهان و هستی است. شما که این علوم را بخوانی. اگر دید را نداشته باشی. یا اگر داشته باشی و بخواهی به نوعی این ادبیات را برای حرف های خودت به کار بگیری بدون این که چهارچوب های اصلی اندیشه ی دینی و نیازهای جامعه ی ایران را در نظر بگیری همان می شود. دانشجویان مسلمان پیرو خط امام دهه ی 60 و تحکیمی های حزب اللهی و چپ های ارزشی دهه ی 60 بخشی از چرخش از مواضع شان از همین جا ایجاد شد. خیلی های شان یک موج رجوع به علوم انسانی داشتند. مثلا آمدند نهضت امام را با ادبیات کاریزمایی وبری تبیین کنند بعد کشید به جامعه ی مدنی بعد کشید به دموکراسی خواهی بعد کشید به نفی ولایت فقیه. بعد هم همه چیز آمد، اشرافی گری و غربزدگی و اقدام علیه امنیت ملی و…. بعضی از این جریان فکری را آقای پارسانیا در حدیث پیمانه آورده است. حتی اگراین ها را بدانی و چهارچوب فکری را نیابی یا منفعل می شوی یا حذف می شوی. بچه هایی را داشتیم سال اول دانشگاه مثلا از دانشکده ی علوم سیاسی طرف رفت سر همین کلاس ها، سر کلاس اول حجاب کوبیده می شود. سر کلاس دوم اسلام گرایی بنیادگرایی و فناتیزم می شود. کتاب اول حدود را خشونت گرایی کتاب دوم … می کند. راس همه هم نوسازی می آید چهارچوب ها را رسما به عنوان مبانی پیشرفت و توسعه می دهد. طرف حتی سر و وضعش هم عوض شد. چه بسا اگر دید داشت یا نظام فکری صحیحی داشت در جا غرق نمی شد.

بخضی از انحرافات هم ریشه ی معرفتی ندارد، ریشه ی جامعه شناختی دارد. ثم کان عاقبه الذین اساءوا السوء ان کذبوا بآیات الله. تفکیک عالم اسلامی و علم اسلامی در همین جا خودش را نشان می دهد. عده ای یا درگیر و دار زندگی دنیا چرخ خوردند، برای توجیه ترف و فسق خودشان تئوری سازی کردند. استادی می گفت داشتم می گفتم در جمهوری اسلامی ما باید حساب دیوان سالاری فاسد را از نظام جدا کنیم، یکی از بچه های آرمان خواه سابق شریف ایستاد و شدید مقابله کرد، بحث ادامه یافت آمدیم بیرون و صحبت می کردیم گفتم وسیله داری؟ گفت ممنون وسیله دارم. بعد رفت سوار یک ماشین مدل بالا شد. ماشین را روشن کردم آمدم طرفش، به شوخی گفتم به خاطر این که زندگی مان عوض شده ماشین خریده ایم، نباید فساد را توجیه کنیم. یا طرف برخورد سیاسی با او شده یا مصداق فلان مسئولیت عالی یا ولی فقیه را کس دیگری می دیده، امروز دارد علیه ولایت فقیه تئوری سازی می کند، در صورتی که مسئله ی معرفتی ندارد.
پس ترسی ندارد. به شرط محکم آمدن، درک فضا، کسب چهارچوب فکری صحیح، شناخت صحیح از مبانی و مبادی و پارادایم علم غربی و غرب شناسی صحیح (نه غرب شناسی فعلی که شده مد و با ادبیات پست مدرن با رویکردی منفعلانه درآغئش مدرنیته می رود ) و با حفظ پاکی و تقوا و اصالت های فردی قابل حل است. اما اگر مرد راه نیستیم و حال طی کردن این مسیر را نداریم، از اول نیاییم! مثل سلوک که می گویند برای خیلی ها همان زندگی عادی کافی است. طرف اگر وارد شود، چون ظرفیت های لازم را ایجاد نکرده چپ می کند و چپ کردند و می کنند و از این نمونه ها زیاد دیدیم و بعد هم قید همه چیز را می زنند.

قسمت دوم مطلب: Apply کردن یا نکردن، مسئله این است!

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن:

پربازدیدترین

Sorry. No data so far.

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.