شنبه 11 ژوئن 11 | 12:29

مشتركات اسلام و نظريات روابط بين‌الملل در عقلانيت خلاصه مي‌‌شود

اين پرسش را در ذهن جوانان محقق و پژوهشگر مسلمان تداعي مي‌شود كه آيا دين اسلام از پاسخگويي نيازهاي جامعه بشري ناتوان است كه بايد به علوم انساني غربي متوسل شد؟


در علوم انساني غربي كه جدايي الهيات از مباني اصلي علوم به چشم مي‌خورد؛ ‌اين پرسش را در ذهن جوانان محقق و پژوهشگر مسلمان تداعي مي‌شود كه آيا دين اسلام از پاسخگويي نيازهاي جامعه بشري ناتوان است كه بايد به علوم انساني غربي متوسل شد؟
براي يافتن پاسخ اين پرسش گفت‌وگويي با حجت‌الاسلام والمسلمين محمدرضا باقرزاده، رئيس مركز مطالعات و پاسخگويي شبهات حوزه علميه انجام گرفت كه مشروح آن در پي مي‌آيد.

هنگامي كه در خصوص نظريات روابط بين‌المللي بحث مي‌شود، واژه‌هايي چون ايده‌آليسم و رئاليسم نمايان مي‌شود، چرا نبايد در دانشگاه‌هاي ايران اسلامي با تكيه بر نظريه روابط بين‌المللي اسلام به تدريس نظريات اين علم مشغول شد؟ در همين راستا وجوه افتراق و اشتراك اسلام و نظريات بين‌الملل را تبيين كنيد.

ـ بر اساس آموزه‌هاي فكري و ثابتي كه در دين اسلام وجود دارد، مشتركات را تعريف مي‌‌كنيم و در آن جايي كه موارد عقلي نباشد، مورد توجه و تائيد اسلام نيست، هر چه قدر اين نظريات از عقلانيت فاصله بگيرد، اسلاميت از آنها سلب مي‌شود. هرجايي كه عقلانيت در روابط بين‌الملل حفظ شود، مورد تأييد اسلام است.
بعضي از نظريات روابط بين‌الملل كه عليرغم اينكه عنوان نظريه و تئوري مطرح مي‌شوند، در حد فرضيه‌ها مطرح‌اند و تا تبديل شدن به نظريه و تئوري فاصله دارند، صرف اينكه يك دانشمند مطلبي را بيان كرد، نظريه درست نمي‌شود، نظريه بايد اثبات شده باشد، متأسفانه در علوم انساني به خصوص روابط بين‌الملل ولو فرضيه‌هايي كه شاذ و نادر هستند، تحت عنوان نظريه مطرح‌ مي‌شوند، به هر حال اثبات يك نظريه، مكانيسمي را اقتضا مي‌كند، گفت‌وگوي علمي و عادلانه بايد شكل گيرد تا به يك نظريه تبديل شود، متأسفانه اين خلأ در رابطه با علوم انساني وجود دارد.
امروز هر كتابي كه يك نويسنده غربي مي‌نويسد، ترجمه مي‌كنند و تحت تأثير آن يك نظريه ديگر را مطرح مي‌‌سازند. در حالي كه هر كتابي نمي‌تواند يك نظريه باشد. حتي در اسلام هم كتاب ضد ديني در حوزه اسلامي چاپ مي‌شود، ما كه اينها را نظريه اسلامي نمي‌دانيم، لذا نظريه‌اي اسلامي است كه پشتوانه قابل قبول اسلام را داشته باشد و بتواند محافل آكادميك را اغنا كند. ضمن اينكه بايد توجه داشت كه هر چه را يك مؤلف اروپايي نوشته است نمي‌توان به عنوان نظريه روابط بين‌الملل به حساب آورد، بلكه بايد در ترازوي عدالت قرار گيرد تا مشخص شود تا چه اندازه از صحت برخوردار است.

انسان در انديشه‌هاي روابط بين‌المللي در كجا قرار گرفته است؟ به بيان ديگر، با توجه به اينكه بيشتر نظريات روابط بين‌المللي بر محوريت انسان يا اومانيسم استوار است، ديدگاه اسلام در اين باره چيست؟

ـ در خصوص انسان‌محوري يك بحث بسيار جدي را مطرح كرديد، معتقديم كه آنچه در غرب در حوزه علوم انساني مطرح است، علوم انساني موميايي شده است. آن دسته از علوم كه معطوف به انسان جدا شده از اصل خويش است. در مكتب اومانيسم، انسان اصل است، اما سؤال اينجاست، كدام انسان؟
مفهوم ارائه شدن از انسان در غرب يك مفهوم مشخصي نيست، وقتي به وادي عمل وارد مي‌شوند، انساني ارائه مي‌دهند كه نفع‌گرا است، لذا وقتي وارد نفع‌گرايي مي‌شويم، مي‌بينيم نفع‌ مادي اين دنياي انسان، ديده شده است، در حالي كه در نظريات اسلامي، نفع انسان، نفعي كه فرا مادي و فرا دنيايي است يك نفع غير منقطع، نفعي كه از تولد انسان شروع مي‌شود تا بي‌نهايت ادامه دارد.
در غرب، انسان مي‌تواند هر كار غير انساني را انجام دهد، ولي انسان باشد. در مكتب اومانيسم، انسان اصالتاً از هويت انسان خارج نمي‌شود و هر چه باشد، بالاخره انسان است، يك انسان هم‌جنس‌گرا، يك انسان ديكتاتور يا انسان بي‌منطق و زورگو و جبار هم انسان هستند.

اما در نگاه اسلام، انسانيت تعريفي دارد كه در اين تعريف نقطه تمايز انسان و حيوان مشخص مي‌شود، ما بايد انسان را به گونه‌اي تعريف كنيم كه فصل مشخصي بين انسان و حيوان باشد، حقوق انسان با حيوان فرق كند، حقوق بشر با حقوق حيوانات فرق كند، در اسلام حقوق انسان و حقوق حيوان داريم، لذا پيشنهاد مي‌شود به عنوان يك كار تحقيقي، يك كسي بنشيند، تفاوت حقوق حيوانات و بشر در غرب را بررسي كند، يعني جان كلامي كه در حقوق بشر با جان كلامي كه در حقوق حيوانات مطرح است، تفاوتشان چيست؟
وقتي غرب مي‌گويد، انسان هر چه گفت، اگر توهين به مقدسات كرد، اگر همجنس‌باز شد و يا غيره مسئوليتي در قبالش ندارد و يا در مكتب كاباليستي مي‌گويند، كمال انساني يك تعريف از پيش تعيين شده ندارد، سؤال اين است كه در كمال انساني كه يك تعريف از پيش تعيين شده ندارد، هر چه شد، بازهم انسان است؟ پس فرقش با حيوان چيست؟

اين انساني كه مي‌گوييم، مبناي روابط بين‌‌الملل در غرب است، اولاً اين انسان را تعريف كنيد، اومانيسم مي‌گويد، اين انساني خداي انسان است، كدام انسان است! اگر انسان خداي انسان است، تسلسل پيش نمي‌آيد و اشكال مفهومي ندارد، اين انسان خودش حاكم بر خودش است، با چه دليل و با چه برهان و منطقي گفته مي‌شود.
انساني كه معتقد است، يك زمان از عدم به وجود آمده است، پس چه طور اين انسان مي‌تواند تعاملات انساني باشد، متأسفانه پارادوكس‌هايي در انديشه غرب وجود دارد و اين حكايتي كه در مثنوي مولوي مطرح شده كه شب تا صبح پايكوبي مي‌كردند و مي‌گفتند «خر برفت و خر برفت». صبح‌هنگام آن شخص سراغ چهارپايش را مي‌گيرد، در حالي كه شب آن را كشته بودند و به او خبر نداده بودند و گوشتش را كباب كرده بودند و مي‌خوردند، او هم با آنها هم‌نوا شده بود و «خر برفت و خر برفت» مي‌گفت. بعد مي‌فهمد، الاغ خودش بوده است.
حكايت علوم انساني در جهان سوم نيز اينچنين است. يعني نمي‌دانند چه چيزي را ترجمه مي‌كنند. اگر به اينها بگويند، بياييد مناظره كنيد و دو تا از دليل‌هاي آنها را اثبات كنيد، بلد نيستند.
ما معتقديم، انسان در اسلام تعريف شده است كه همانا يك موجود الهي است كه خداوند متعال او را خلق كرده، يك موجود با توانايي و استعداد بي‌نهايت كه حتي پيامبر(ص) با آن همه عظمتش بازهم در حال كمال است. فرا مادي و فرا دنيايي است، در روابط بين‌الملل نظريه‌اي كه در اسلام براي سعادت انسان، با اين گستره وجودي، گستره نامتناهي از ماده شروع مي‌شود تا بي‌نهايت كمال، اين انسان با اين تعريف مبناي، انسان در روابط بين‌الملل است.

با توجه به اينكه نظريه‌ها جهانشمول نيستند و جامعيت ندارند، بنابراين در برهه‌اي از زمان نقد مي‌شوند. با اين تعريف، آيا نظريات اسلام براي تمام ادوار كافي است؟

ـ ما نظريات علمي را در چارچوب عقلانيت مي‌پذيريم، لذا در اينجا بحث عقلانيت مطرح مي‌شود، به هر حال انسان، موجودي بي‌نهايت با ابعاد مختلف مادي و معنوي است، آيا تئوري‌هاي بشري قابليت احاطه و سلطه بر همه ابعاد وجودي انسان را دارند؟ اگر بگويند دارند كه اثباتش خيلي مشكل مي‌شود، همين امروز مشاهده مي‌كنيم، نظرياتي كه درباره انسان 5 سال پيش مطرح شده بود، ناقض مطالب نظريات گذشته است.
10 سال ديگر هم، بحث‌هاي امروز نقض خواهد شد، پس در عين اينكه به عقل قائل هستيم، به وحي نيز معتقديم، هر چند كه عقل كافي است، اما مفيد نيست و نمي‌تواند به تمام ابعاد وجودي انسان احاطه پيدا كند، به طوري كه در مسائل تربيتي، مديريتي روزبه‌روز در حال آزمون و خطا هستيم.
سؤال اين است كه نقشه پيشرفت و كمال انسان را مي‌توان براساس آزمون و خطا ترسيم كرد، وقتي كه ما به منبع بدون آزمون و خطا دسترسي داريم و مي‌تواند به ما الگو دهد، چرا از الگوهاي متكي بر آزمون و خطا استفاده شود؟!
در بحث وحي معتقديم كه خطاپذير نيست و براساس اين بايد الگوي سعادت انسان را طراحي كنيم، لذا وقتي اين گونه شد، نظريات علمي را تا جايي كه وحي را انكار نكند و راه را براي اثبات وحي باز بگذارد، به عنوان مبناي گفت‌وگو و فرضيه مي‌پذيريم تا براي نظريه‌شدن راهي را طي كند و با آناليز علمي آن بتوانيم به نظريات كامل‌تري برسيم.

بنابراين در قرن 21 با توجه به آزمون‌ها و خطاهايي كه در نظريات روابط بين‌الملل وجود داشته است، روابط بين‌المللي اسلام در كجا قرار مي‌گيرد؟

ـ روابط بين‌المللي اسلام متأسفانه در نهادهاي آكادميك هنوز جاي خودش را باز نكرده است و معتقد هستم، اگر زمينه براي طرح انديشه‌هاي اسلامي باز شود، آن‌وقت معلوم خواهد شد كه ديدگاه اسلام در حوزه روابط بين‌الملل ديدگاهي متعاليست. هنگامي كه بر روي رساله دكتري‌ام كار مي‌كردم، به ديدگاه بين‌المللي اسلام رسيدم و ‌مشاهده كردم كه شاخص‌هاي راهبردي بين‌المللي اسلام، شاخصه‌هايي بسيار متعالي است كه در ادامه برخي از آن‌ها را بازگو مي‌كنم: صلح‌گرايي و جنگ‌گريزي، اولويت تفاهم‌ و مذاكره بر مقابله، رسالت هدايت‌گري و ارسال پيام در واقع حاكميت نظام اطلاع‌رساني جامع و فراگير در حوزه روابط بين‌الملل، واقع‌گرايي و آرمانگرايي به عنوان دو مؤلفه جداناپذير، عليرغم اينكه مطرح مي‌شود يا واقع‌گرا يا آرمانگرا، در اسلام هم واقع‌گرايي و هم‌ آرمانگرايي است و اينها دو مؤلفه جدايي‌ناپذير است كه بايد بگوييم آرمانگرايي در عين واقع‌گرايي در ديدگاه روابط بين‌الملل مطرح است.
بحث احترام به ارزش ملت‌ها در اسلام، التزام به اصول، قوانين و تشريفات ديپلماتيك بين‌المللي، متأسفانه امروز شاهد هستيم كه اگر آمريكا از طالبان حمايت كردند و آنها را به منصه ظهور رسانده‌است، براي اين است كه يك گروه تندرو، غير منطقي، متحجر به عنوان اسلام به دنيا معرفي كنند و در بحث ستيز با اسلام سعي كردند، از يك ابزار انساني بهره‌ ‌گيرد.
پايبندي به تعهدات بين‌المللي به عنوان يك اصل ديگر در روابط بين‌الملل اسلام مطرح است، حاكميت ديپلماسي فعال در بحث سياست خارجي براي فعال‌سازي ظرفيت‌هاي گفت‌وگو، كنش و تعامل ميان ملت‌ها، اينها در واقع مؤلفه‌هاي روابط بين‌ اسلام است.
كنار روابط بين‌الملل، در حوزه سياست خارجي در عين اينكه ارزش‌مدار هستيم و بر ارزش‌هاي اسلامي تأكيد مي‌كنيم، هويت جامعه اسلامي و رسالتي كه جامعه اسلامي دارد، در چارچوب حفظ موقعيت اسلامي قابل تبيين است.
يكي از بحث‌هايي كه امروز مطرح است، بحث «Just war» يا «جنگ عادلانه» است، در حالي كه نظريه جنگ عادلانه، يك نظريه‌‌اي است كه در پرتو قانون جهاد، 1400 سال قبل در اسلام ترسيم شده است، منتها جنگ عادلانه‌اي كه اسلام مي‌گويد با جنگ عادلانه‌اي كه آمريكايي‌ها تعريف مي‌كنند، زمين تا آسمان فرق مي‌كند كه زمام جنگ عادلانه در اسلام برعهده امام معصوم و عادل است، در حالي‌كه در جنگ عادلانه، آمريكا زمام امور را برعهده فردي خائن، دروغگو، دو رو مثل بوش و يا اوباما قرار داده‌است.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: