سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۸۹ | ۱۴:۴۵

ماو‌میراث‌آسیب‌شناسانه مطهری

مطهري بر آن بود كه دين در جامعه هم روزگار او بيش از آنكه به كار اصلاح و تهذيب آيد، ابزار تخدير و جمود گشته است: «دين زندگي است، حركت است، جنبش است، اما كدام دين؟ آن ديني كه پيغمبران آوردند. در عين حال دين ترياك اجتماع است؟ اما كدام دين؟ آن معجوني كه ما امروز ساخته‌ايم


ميراث مطهري چه بود و ما، هواخواهان انقلاب و نظام با ميراث او چه كرده‌ايم؟ ظهور مطهري و نقشي كه او طي سه دهه در حيات سياسي فرهنگي جامعه ما ايفا كرد، مقارن با بحرانهاي بالفعل يا بالقوه‌اي بود كه هر دو بخش متقدم و متجدد مذهبيون ما را دستخوش خويش ساخته بود . برجستگي خاص مطهري در ميان مصلحان مسلمان در چالشي پیدا است كه وي در زمانه خود با هر دو سويه آفت زده جامعه ما يعني دو طيف متقدم و التقاطی( و متجدد مآب ) داشت. از گرانمایه ترین ره توشه ها كه مطهري براي ما برجاي گذارد روش مواجهه با مسائل نظري و اجتماعی است:

استاد شهید كه خود از متن سنت برخاسته بود، نيك مي‌ديد كه چگونه باورهاي مذهبي در حيات فردي و اجتماعي ما به كالبدي بي‌جان تبديل گرديده‌اند. در نظر استاد :”حقيقت اسلام به صورت اصلي در مغز و روح ما موجود نيست بلكه اين فكر اغلب در مغزهاي ما به صورت مسخ شده موجود است. توحيد ما توحيد مسخ شده است. نبوت ما نبوت مسخ شده است. ولايت ما و امامت ما مسخ شده است”.1

مطهري بر آن بود كه دين در جامعه هم روزگار او بيش از آنكه به كار اصلاح و تهذيب آيد، ابزار تخدير و جمود گشته است: «دين زندگي است، حركت است، جنبش است، اما كدام دين؟ آن ديني كه پيغمبران آوردند. در عين حال دين ترياك اجتماع است؟ اما كدام دين؟ آن معجوني كه ما امروز ساخته‌ايم.»2

وی با چنين نگاهي به فرهنگ مرسوم جامعه خويش مبرمترين نياز جامعه ديني را احياي سنت قدسي و در عین حال نقد سنت عرفي مي‌ديد. مطهری می گفت: «ما اكنون بيش از هر چيز نيازمنديم به يك رستاخيز ديني و اسلامي، به يك احياي تفكر ديني، به يك نهضت روشنگري اسلامي.»3

با اين وجود، استاد شهيد، ژرف‌انديش‌تر از آن بود كه اين ركود و سكون را صرفاً دسيسه اغيار بپندارند. مطهری در عين عنایت به توطئه بيگانگان، دينداران را به خلل و فرج‌هاي راه يافته در همين خطابه‌ها و منبرها و نوشتجات خودي توجه مي‌داد: «فكر ديني ما بايد اصلاح شود. تفكر ما درباره دين غلط است، غلط! به جرات مي‌گويم از چهار تا مسئله فروع، آن هم در عبادات، چند تايي هم از معاملات، از اينها كه بگذريم، ديگر فكر درستي ما درباره دين نداريم. نه در اين منبرها و در اين خطابه‌ها مي‌گوييم و نه در اين كتابها و روزنامه‌ها و مقاله‌ها مي‌نويسيم و نه فكر مي‌كنيم! ما قبل از اينكه بخواهيم درباره ديگران فكر كنيم كه آنها مسلمان شوند، بايد درباره خود فكر كنيم”.4

برجسته‌ترين نقش مطهري را در اين مسير، يعني اصلاح تفكر مرسوم دینی، بايد در تصويري ديد كه او از فهم دين بدست مي‌داد. سخن گفتن از آموزه‌هاي اسلامي در انديشه مطهري، هيچگاه مستقل از “بنيادها و اصول مقدم بر آموزه‌هاي مزبور” صورت نمي‌پذيرفت. رد پای توجه به اصول و ارزشهاي فطری عموم بشري را آشکارا در آثار استاد مي‌توان ديد. استاد معتقد بود:

«اصل عدالت از مقياس‌هاي اسلام است، كه بايد ديد چه چيز بر او منطبق مي‌شود. عدالت در سلسله علل احكام است،نه در سلسله معلولات. نه اين است كه آنچه دين گفت عدل است بلكه آنچه عدل است دين مي‌گويد… مقدسي اقتضا مي‌كند كه بگوييم دين مقياس عدالت است اما حقيقت اين طور نيست.»5

مطهري از آنجا كه احكام شارع را داير مدار “مصالح و مفاسد نفس‌الامریه” مي‌دانست، بر آن بود كه نمي‌توان هر حكم و رايي را( از احكام سياست و اقتصاد گرفته تا احكام مربوط به حقوق زن ) ولو به فجايع و ثمرات زيانبار منجر شود به نام دين معرفی کرد و از زير بار پاسخگويي به دليل خواهان سر باز زد.

مطهري در مقابل هر دو طايفه متقدم و متجدد مآب همعصر خويش، بر انسجام منطقي تاكيد مي‌كرد، و در معرفی هر سخنی به نام دین نسبت به بنيادها و پيامدهاي سخن مزبور حساس بود.

علاوه بر انسجام منطقی، در نظام فکری مطهری فقه اصغر(یا احکام فرعیه شرعیه) سازگار با فقه اکبر (یا اصول و بنیادهای اعتقادی)قرار می گرفت .این سازگاری را من باب نمونه در تحریم “حیله های ربا” از سوی استاد یا در دیدگاه خاص وی در زمینه پوشش بانوان میتوان دید.

باز هم از همین باب بود که مطهری در اندیشه سیاسی خویش نمي‌توانست بپذيرد كه حاكمیت جامعه مسلمين آنچنان قدرت بي‌حد و مرزي يابد كه وراي همه موازين عقلي و ديني بنشيند . استاد شهید، باور به توحيد را نه تنها مستلزم اعتقاد به قدرت مطلقه اشخاص نمي‌شمرد بلكه الزاماَ منافي آن مي‌دانست. استاد می نوشت: «از نظر فلسفه اجتماعي اسلام، نه تنها نتيجه اعتقاد به خدا، پذيرش حكومت مطلقه افراد نيست و حاكم در مقابل مردم مسئوليت دارد، بلكه از نظر اين فلسفه، تنها اعتقاد به خدا است كه حاكم را در مقابل اجتماع مسئول مي‌سازد و افراد را ذيحق مي‌كند و استيفاي حقوق را يك وظيفه لازم شرعي معرفي مي‌كند.»6

مطهري گامهايي استوار در وادي عرفان و معنويت زده بود، اما اين گامها موجب نمي‌شد كه او از سوی دیگر بام فرو افتد و از مدلل ساختن آموزه‌هاي اسلامي روي گرداند. او نيز مي‌توانست با چهره‌اي موجه از پیمودن طريقه ای اثباتي و عقلاني در معرفی دین كناره گيرد و با تشبث به راز آلودگي آموزه‌هاي مزبور، کنج عافیت را بر گزیند ، اما حاشا که او چنین نبود. استاد با وجود آنكه عميقا به طوري وراي طور مفاهيم باور داشت، در عين حال سخت‌كوشانه آموزه‌هاي ديني را مدلل و معقول ارائه می کرد.

مطهري دريافته بود که منشا اصلي انحطاط جوامع اسلامي بيش از آنكه در توطئه اغيار نهفته باشد در نارساييهاي دروني نهفته است. به همين علت استعمار را بيش از آنكه علت محدثه( یا به وجود آورنده)انحطاط مسلمين به شمار آورد، علت مبقيه( يا موجب بقاي) آن مي‌دانست. مطهری می گفت: «البته اين را نمي‌خواهم بگويم و شما را به غلط بياندازم كه استعمار و استثمار، ما را به اين حالت درآورده است. نه! ما قبلا به اين حالت درآمديم. آنها ما را امروز به اين حالت نگه مي‌دارند و علت مبقيه(انحطاط) ما هستند. والا ما قبل از آنكه استعمار و استثماري بيايد افكاري از نواحي‌اي تدريجا در ما پيدا شد و ما را به اين حالت درآورد.»7

استاد، البته در اين راه يعني “رويكرد عقلاني – منطقي به اسلام” بي‌همراه نبود. بودند كساني كه يا در چارچوب حوزه‌هاي علميه و يا در قلمرو تجددطلبي ديني به او مدد مي‌رساندند. اما” بيشتر معاصران” را ياراي آن نبود تا رسيدن به قله‌هاي بينش و دانش مطهري پروبال باز كنند. گذشته از آن ” عدل گرایی و خردگرايي مطهري” ، تنها گروه های متقدم جامعه ما را به چالش نمي‌كشيد بلكه به همان اندازه با محافل متجدد والتقاطي كه دستخوش فقر فلسفي و بعضا” انحطاطی شگفت گرديده بودند نیز متعارض بود. متجددين مسلمان نيز همچون معارضين خود بعضا” قلمها و قدمهايي صادق را در ميان خود داشتند، اما همين قلمها و قدمهاي صادق هم يا چالشهاي نظري را يكسره مفروغ عنه قرار می داد و يا در صورت ورود به اين عرصه روايتي از آموزه‌هاي اسلامي ارائه می کرد كه اگر به بسط دامنه نفوذ مكاتب بيگانه مدد نمي‌رساند قادر نبود مرزهاي خودی را در برابر مكاتب فلسفي بيگانه پاس دارد.علني شدن انحراف فكري و اخلاقي سازمان مجاهدين خلق در سال 54 گواه بارز اين مدعا است. در آشفته بازار دهه 50 كه ايدئولوژيسم مبتذل، “سیاستزدگی و سطحي انگاري به اصطلاح روشنفکران” و بي‌مهري به خردورزي و منطق ، رويكرد مطهري را برنمي‌تابيد، استاد شهيد يك لحظه از پي گرفتن نهج مستقيم خويش بازنماند و به اتهامات سبكسرانه‌اي همچون “بيگانگي از درد توده‌ها “و” مشغوليت به مباحث ذهني و متافيزيكي” اعتنائی نکرد. او به خوبي مي‌دانست که استقلال فرهنگي و مكتبي يك قوم، زيربناي استقلال آن در ديگر زمينه‌ها است و مهمتر اینکه، اين كار را نه با اظهارات تحكم آميز صورت پذيرفتني مي‌ديد و نه با جنجال‌آفرينی و عوامفريبي و صرف تكفير!علاوه بر این ،او، صورتهاي مدرن سطحي‌نگري و قشربینی را نیز در راستاي تشديد فقر فرهنگي جامعه ما ولامحاله در محاق افكندن استقلال آن ارزيابي مي‌كرد.

“ژرف اندیشی” و “التزام به منطق” ، جاي جاي آثار مطهري را مالامال از خود ساخته بود و با همین دو عنصر، استاد ، پیش روی حوزه‌هاي آفت زده متقدم و متجدد جامعه ما، راه برونرفتی گشود.
گرچه به اقتضاي خواست عامه مردم از رو حانیون، از مطهري بيشتر انتظار “خطابه” مي‌رفت اما او هم به “صنعت برهان” مهر مي‌ورزيد و هم به” صنعت خطابه” توجه مي كرد .(گو اینکه خطابه او نیز رنگ و بوی برهان داشت).

افسوس که در روزگار حیات او، مغرضين و نادانان بر اشكالات و خدشه‌هاي او تاملي از سر جد ننمودندد و به رغم ادعاي روشنفكري، تاريك فكري پيشه ساختند و فكر او را با گلوله پاسخ گفتند.

و افسوس بیشتر اینکه ،امروز نيز در عين احترام به نام مطهري، مضمون آرا و” رويكرد خاص مطهری در مواجهه با معضلات تئوريك و عملي جامعه اسلامي” در غربتي غریب گرفتار است.كافي است تنها نحوه برخورد مطهري با تهاجم “فرهنگهاي ماده انگار” را با طرز تلقي و راه‌كارهاي جماعتی ازمدعيان مقابله با “موجهای مخرب فرهنگي” مقايسه كنيم تا هرچه بيشتر به غربت و مهجوري راه و رسم استاد پي ببريم. به جرات مي‌توان گفت معظم كتاب «علل گرايش به ماديگري» در جهت تبيين زمينه‌هاي نفوذ فرهنگهاي مادي به جوامع اسلامي سامان يافته است؛ این زمینه ها چیزی جز نارساييهاي موجوددر عرصه های مختلف زندگي متدینین نبود.نارسائیهایی اعم از “ارائه روایتی مغشوش از مفاهیم فلسفی دین”، “نارسايي مفاهيم سياسي – اجتماعي در گفتارهای مذهبی” و بالاخره “اظهارات نا محققانه مدعيان”! (بگذریم از آنکه استاد شهید در همان كتاب و درديگر آثار خود از توطئه بيگانگان و دست نشاندگان ايشان نيز غافل نبودند .)

اکنون با مرور بر اهم مولفه ها در “رویکرد آسیب شناسانه استاد از جامعه دینی” می توان به این سوال پاسخ داد که ما ،هواداران انقلاب و نظام(و به طریق اولی نقش آفرینان این دو) با میراث استاد شهید چه نسبتی داشته ایم!

پی نوشت:
1-مطهری ،مرتضی،ده گفتار،ص 144
2-همان ،ص150
3-همان ،148
4- همان،ص 148
5-مطهری مرتضی،بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی،انتشارات حکمت،ص14
6-مطهری ،مرتضی، علل گرایش به مادیگری،ص 203
7-مطهری، مرتضی، ده گفتار،ص150

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: