چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
یکشنبه ۱۷ مهر ۹۰ | ۰۷:۱۳

استضعاف و رابطه قدرت

امير حسين تركش دوز

پديدار استضعاف يك پديدار اجتماعي است كه اگر بخواهيم با ادبيات امروز از آن سخن گوئيم، بيشتر در قالب روابط قدرت مي‌تواند صورتبندي شود. وقتي در كلام خداوند پديده استضعاف به ما معرفي مي‌شود و مولفه هاي مختلف آن به ما شناسانده مي‌شود، گويي از مناسبات قدرت يك صورتبندي مفهومي ارائه مي‌شود آيات و روايات نيز به حسب ظاهر همين مدعا را تقويت مي‌كنند.


امير حسين تركش دوز

مفهوم استضعاف آن روزها كه همچون امروز در ميهن ما مهجور و متروك نبود، عمدتا” در معنايي اقتصادي فهميده مي‌شد. حتي برخي گروههاي سياسي در سالهاي نخست پس از پيروزي انقلاب، آنچنان اين نگاه اقتصادي را به غايت برده بودند كه مستضعف در سخن ايشان جايگزيني سرراست براي پرولتاريا بود.

مستضعف در اين رويكرد، عنوان جماعتي بود كه، از منابع توليد بهره اي نداشت و در مقابل كساني قرار مي‌گرفت كه مالك ابزار توليدند. البته اين نگاه افراطي آشكارا در قرابت با ماركسيزم شكل گرفته بود و وضعيت آنرا نمي توان به ديگر گفتارها تسري داد با اين حال در ديگر رويكردها نيز استضعاف و مستضعف غالبا” در معنا و كاربردي اقتصادي طرح مي‌شد. به عنوان مثال حتي آن دسته از سازمانهاي سياسي كه مفهوم مستضعف را با تلقي ماركسیستي نمي نگريستند و از تمايز آن به مستضعف صالح و ناصالح سخن مي‌گفتند نيز نهايتا” استضعاف را در فضايي اقتصادي درك مي‌كردند. علاوه بر اينكه نتوانسته بودند به مفهومي جامع كه دربرگيرنده همه معاني استضعاف بود، دست يابند. صرفنظر از اين ديدگاه، ديگراني هم بودند كه به شكل انفعالي نسبت به آن واكنش نشان مي‌دادند؛ ديدگاهي كه از صاحبان شاخص آن مي‌بايد از مرحوم بازرگان يا اتباع ايشان ياد كرد. لُب سخن ايشان اين بود كه مستضعف نه يك مفهوم اقتصادي كه مفهومي اعتقادي است و در ادبيات ديني نيز بيشتر كاربردي منفي داشته است. مستضعف در اين ديدگاه ناظر به جماعتي است كه حجت بر ايشان تمام نشده و پيام خداوند به جهت موانعي كه ديگران پيش روي آنها نهاده اند به ايشان نرسيده است. غير از اين دو ديدگاه ما ديدگاه ديگري را در دهه هاي گذشته در مورد مفهوم مستضعف نداشته ايم .

البته گروه ديگري كه آثارشان در سالهاي اخير منتشر شده است معتقدند كه اين انتظار كه دين در مورد پديدارهاي اجتماعي سخني داشته باشد، اساسا” انتظاري حداكثري و نابه جا از دين است. اگر قرآن درباره برخي پديدارهاي اجتماعي سخني گفته است متضمن برخي باورهاي بنيادين يا برخي جهت گيري هاي كلي است و اساسا” خداوند در عهده خود نمي ديده كه از طريق پيامبر در مورد مسئله اي با عنوان روابط قدرت سخني بگويد. به زعم صاحبان اين ديدگاه، سخن خداوند درباره روابط قدرت صرفا” به يك سلسله جهت گيري هاي كلي و توصيه هاي اخلاقي محدود مي‌شود و ما سخن ديگري در اين زمينه در متون ديني نداريم. اين جماعت معتقدند كه اين گونه مسائل به عقل بشري واگذار شده تا با مباني اين جهاني روابط اجتماعي را درك كند و آنها را در قالب تئوريها، سامان دهي كند.

اما به رغم اين همه، وقتي ما از اين ديدگاههاي متعارض صرف نظر مي كنيم وبه خود متون رجوع مي نمائيم به نظر مي‌رسد كه هيچ يك از اين ديدگاهها نمي توانند پوشش لازم را به آيات و روايات بدهند. چراكه حداقل انتظاري كه ما از اين تبيينها داريم اين است كه شواهد بيروني را بتوانند به نحو مناسب پوشش داده و سازوکار پيوند آنها با يكديگر را بيان بكنند.

با اين حال به نظر مي‌رسد كه هيچ يك از اين سه ديدگاه از عهده اين كاربر نمي آيند. مدعايي كه در اين نگاشته به طرح و اثبات آن پرداخته خواهد شد اين است كه پديدار استضعاف يك پديدار اجتماعي است كه اگر بخواهيم با ادبيات امروز از آن سخن گوئيم، بيشتر در قالب روابط قدرت مي‌تواند صورتبندي شود. وقتي در كلام خداوند پديده استضعاف به ما معرفي مي‌شود و مولفه هاي مختلف آن به ما شناسانده مي‌شود، گويي از مناسبات قدرت يك صورتبندي مفهومي ارائه مي‌شود آيات و روايات نيز به حسب ظاهر همين مدعا را تقويت مي‌كنند. در آيات قرآن به صراحت مي‌توان اين معنا را ديد. بر خلاف درك شايع ،در بافت معنایی قرآن، مفهوم استضعاف لزوما” به معناي اقتصادي اشاره ندارد. مثلا” در سوره مباركه اعراف آيه 150 از زبان حضرت هارون مي‌خوانيم كه “ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني” در اين آيه، هارون عليه السلام موقعيت خود را با مفهوم استضعاف بيان مي‌كند يا مثلا” در سوره اعراف آيه 75 مي‌خوانيم كه قال الملأ الذين استكبرو للذين استضعفوا لمن آمن منهم اتعلمون ان صالحا” مرسل من ربه” در اين آيه نيز مفهوم استضعاف يك رابطه اجتماعي در قوم ثمود را بيان مي‌كند. در آيه ديگر كه آيه مشهوري است يعني در آيه 5 از سوره قصص با مفهوم به صراحت مثبتي از استضعاف مواجهيم. در موارد سابق، استضعاف لزوما” معناي مثبتي نداشت. اما در اين موضع با معناي متفاوتي از استضعاف مواجهيم:

” و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين”. آيه شريفه در ضمن حكايت تاريخ بني اسرائيل است كه آورده مي‌شود. به موجب اين آيه، خداوند اراده نموده به كساني كهدر روابط قدرت در موقعيتي فرو دست قرار دارند برتري بخشيده شود. در اين ميان چه اين اراده را اراده اي عام براي تمامي تاريخ بشري بدانيم و چه خاص بني اسرائيل (كه ظاهرا” برداشتي است ضعيف) استضعاف ، توأم با داوري ارزشي مثبت، طرح شده است. در مواضعي ديگر از متون ديني ما ، مفهوم استضعاف به گونه اي مشهود ، صبغه منفي دارد مثلا” در سوره مباركه سبا آيه 31 مي‌خوانيم ” يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لولا انتم لكنا مومنين”

آنها كه مستضعف قرار گرفتند به آنها كه مستكبر بودند مي‌گفتند كه اگر شما نبوديد ما مومن مي‌بوديم. يا در آيه شريفه ديگري داريم كه ” قال الذين استكبروا للذين استضعفوا انحن صددناكم” (سوره سبا آيه 32)

مستكبرين به مستضعفين مي‌گويند( شما بي جهت گناه خود را در عهده ما مي‌گذاريد) آيا ما بوديم كه راه حق را به روي شما سد ‌كرديم؟
كاملا” مشهود است كه در اين موضع، عنوان مستضفين ناظر به جماعتي است كه از حق اعراض نموده و اهل باطل است. در آيه شريفه ديگر، مستضعفين به كساني اشاره دارد كه نه تنها اهل باطلند بلكه بطلان خود را توجيه نيز مي‌كنند. توجيه آنها نيز بدين صورت است كه روزگار چنين اقتضا مي‌كرد كه ما در موقعيت استضعاف قرار داشته باشيم. در آيه شريفه 33 از سوره مباركه سبا مي‌خوانيم كه ” و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر الليل و النهار.” به موجب اين آيه توجيه جماعتي از مستضعفان اين است كه مكرليل و نهار موجب شد كه ما گمراه شويم.

از جانب ديگر به احاديث شريف كه مي‌نگريم در آنها نيز مي‌توان دو معناي مستضعف را آشكارا ديد. يك معنا، معناي خنثاي اين واژه است كه ناظر به كساني است كه پيام حق به آنها نرسيده يا حجت بر آنها تمام نشده است. مثلا” كودكان در شمار مستضعفين قلمداد شده اند يعني آنها كه به جهت ناتواني عقلي از درك پيام پيامبران قاصرند. در اين دسته از احاديث، مستضعفين ، يعني قاصرين. اما در بخشي ديگر از اخبار وارده از معصومين(ع)، مستضعفين آشكارا داراي معناي مثبتي است.

به عنوان مثال از اميرالمومنين علي(ع) نقل شده كه درمورد آيه شريفه “ونريد ان نمن ….” مي‌فرمايد كه ” هم (يعني مستضعفين) آل محمد(صلوات الله عليهم اجمعين) يبعث الله مهديهم بعد جهدهم و يعزهم و يذل اعداءهم» امام عليه السلام در اين حديث، آل محمد(ص) را مصداق مستضعفين مذكور در آيه مي‌خوانند و مي‌فرمايند مقصود از وارث قرار دادن مستضعفين، قيام حضرت مهدي (ع) است يا امام باقر عليه السلام در مورد فرزندشان امام صادق عليه السلام مي‌فرمايند كه ” او از كساني است كه خداوند در مورد ايشان فرموده« و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض. »”.همچنین به دنبال آيه شريفه” و نريدان نمن علي الذين استضعفوا” آيه ديگري هم داريم” …و نري فرعون و هامان و جنود هما منهم ما كانوا یحذرون “بازهم حديثي هست كه منهم را به آل محمد (ص) ارجاع مي‌دهد يعني در این موضع هم باز با يك مضمون عام تاريخي مواجهيم نه صرف اراده‌اي تحقق يافته در گذشته.

بنابراین” اراده خداوند به وراثت مستضعفان” يك اراده عام (يعني ناظر به تماميت تاريخ بشري) است كه داستان حضرت موسي (ع) تنها يك آيه براي آن قرار گرفته است.

بدين ترتيب با مفهومي مواجهيم كه به لحاظ معنايي به شدت غني و پْر دامنه است و معاني متنوعي را مي‌توان براي آن قائل شد، هم معناي مثبت هم معنايي خنثي و هم معنايي منفي. از اين جا به اين جمع بندي مي‌توان دست يازيد كه پديدار استضعاف يك پديدار اجتماعي عيني است و لزوما” ارتباطي هم به طرز تلقي ندارد. يعني جماعتي مي‌توانند خود را مستضعف ندانند اما في الواقع مستضعف باشند.

علاوه بر اينكه نيازي نيست كه ظالم و مظلوم دو طرف مستقل از هم باشند تا شاهد تحقق پديده استضعاف باشيم. چرا كه گاه عناوين ظالم و مظلوم مي‌توانند در يك جماعت يا يك فرد جمع شوند. در برخي از آيات، از مستضعفيني سخن گفته مي‌شود كه به خودشان ظلم كرده اند و از آنها با تعبير ” ظالمي انفسهم” ياد مي‌شود. (بنگريد به آيه شريفه 97 از سوره نساء)

در ابتداي اين نوشته آورديم كه با توجه به گستره معنايي استضعاف در متون ديني و تنوع آن ، مناسبترين مفهومي كه مي‌تواند در جهت پوشش دادن به تمامي اين گستره مساعدت نمايد، مفهوم “قدرت” است. از اينرو به جاست اگر براي توضيح آن ادعا، اشاره اي داشته باشيم به شايعترين تئوريها درباره “قدرت” و ارتباطي كه هر يك آن ازآنها با فرازهايي از متون ديني ما برقرار مي كنند. موضوع تئوريهاي ليبرال قدرت، “رفتار” است. آنهم رفتارهاي قابل مشاهده. به موجب اين دسته از تئوريها، اگر “الف” بتواند با اراده خود موجب شود كه اراده “ب” تحقق خارجي نداشته باشد گفته مي‌شود كه رابطه قدرت از جانب “الف” به “ب” جريان پيدا كرده است. در اين تئوري يعني تئوري ليبرال قدرت، مفهوم كليدي مفهوم “قصد و نيت” است و موضوع آن نيز “رفتار” مي باشد.

در تئوري هاي رفورميستي كه در نظريه ليبرال قدرت تجديد نظرهايي را البته با حفظ مبادي آن، صورت داده اند نيز”رفتار” موضوع پژوهش است؛ منتها ديگر رفتارهاي قابل مشاهده مدنظر نيست . در اين سنخ تئوريها گفته مي‌شود كه در موضعي شاهد اعمال قدرت ايم كه فردي كه در موقعيت فرادست قرار دارد بتواند از آشكار شدن برخي از تضادها، جلوگيري كند. دسته سوم تئوريهاي قدرت، تئوريهاي راديكال اند كه در نقد تئوريهاي دسته اول و دسته دوم ارائه شده اند و اساسا” نظريه قدرت را تغيير مي‌دهند. در نظر صاحبان اين دسته از تئوريها ديگر موضوع قدرت، “رفتار” نيست. رابطه قدرت را بنابر تئوريهاي راديكال، در مواضعي مي‌بايد سراغ گيريم كه ساختارهايي موجب شوند كه عوامل اجتماعي به منافع خود توجه پيدا نكنند يا منافع خود را نادرست تشخيص دهند. ساختارهايي كه با كنترل اميال و تمينات، به وضعيتي شكل مي‌دهند كه عوامل اجتماعي منافع خود را در حوزه هايي كه “نمي‌بايد”، جستجو كنند. وقتي اين تئوريهاي بشري را در نظر داشته باشيم و رجوع كنيم به آيات و رواياتي كه ذكر آنها پيش از اين آمد، ملاحظه مي‌كنيم كه هيچ يك از اين نظريه ها به تنهايي نمي توانند غناي مفهوم مستضعف را پوشش دهند. منتها هر يك از اين تئوريها، مي‌توانند به ما كمك كنند كه بخشي از مولفه هاي مفهوم استضعاف را درك كنيم. به عنوان مثال، آيه اي كه ذكر آن ابتدائا” آمد و از ظلمي سخن مي‌گفت كه بني اسرائيل در حق حضرت هارون(ع)، روا داشتند، ظاهرا” بيشتر با تئوريهاي دسته نخست قدرت سازگار است.حضرت هارون مي فرمايند: ” ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني” رابطه اي كه حضرت هارون در آن قرار گرفته بود، رابطه اي قابل مشاهده بود وعنصر اختيار و قصد و اراده نيز در آن ملحوظ بود. تئوري ليبرال قدرت در اين موضع مي‌تواند به ما كمك كند كه ما وجهي- و صرفا” وجهي- از مفهوم مستضعف را درك كنيم. منتها مفهوم مستضعف، وجوه ديگري هم دارد.

احاديثی كه ذكر آن آمد و به ظلمي اشاره داشتند كه در حق حامل بر حق دين در طول تاريخ( یعنی ائمه علیهم السلام )روا داشته شده ، بيشتر با تئوريهاي دسته دوم قدرت مي‌توانند پوشش داده شوند. بدين شرح كه ساختار قدرت پس از فوت پيامبر (ص) به گونه اي شكل گرفت كه برخي تضادها اساسا” آشكار نشود. به عنوان مثال وجهي از كشورگشاييها كه پس از فوت پيامبر (ص) صورت گرفت و در زمان خلافت ظاهري حضرت علي(ع) تقريبا” متوقف گرديد، احتمالا”به جهت آن بود كه چالشهاي دورني اي كه در پي ماجراي سقيفه مي‌توانست بروز و ظهور يابد آشكار نشود.

در جريان سقيفه اجازه نمي دهند تمامي آنهايي كه مي‌توانند اصحاب مشورت قرار گيرند در صحنه حضور پيدا كنند. اين موضوع در شعري منسوب به اميرالمومنين علي (ع) مورد اشاره قرار گرفته است:
ان كنت بالشوري ملكت امورهم
فكيف والمشيرون غائب

امام (ع) مي‌فرمايند اگر ادعاي شما اين است كه با شورا خلافت پيامبر اكرم (ص) را از آن خود ساخته ايد، اين چگونه شورايي است كه مشيرون يعني آنها كه اهل مشورتند غائبند؟ آفرينندگان ماجراي سقيفه بخشي از آنهايي را كه شأنيت حضور در شورا را داشتند حذف كردند.

بدين ترتيب ،دسته دوم تئوريهاي قدرت مي‌توانند حوادث مربوط به جانشيني نبي اكرم(ص) را توضيح دهند. اگر چه اين ادعاي گزاف را طرح نمي كنيم كه آيات و وروايات در صدد بيان مضمون اين تئوريها هستند.سخن تنها اين است كه اگر بپذيريم كه ما در يك دور هرمنوتيكي با متون ديني قرار داريم يعني در يك دور تكامل يابنده بين پيش فرضها و متن (آنهم با اصالت بخشيدن به متن) تئوريهاي ياد شده مي‌توانند دست مايه ما براي فهم بهتر قرار گيرند منتها هيچ يك نمي توانند تماميت و غناي مفهوم قرآني مستضعف را پوشش دهند تئوري نوع دوم قدرت كه همچون تئوريهاي دسته اول به رفتار عنايت دارد منتها نه رفتارهاي مشهود، بلكه بخشهاي محذوف و مطرود رفتارها، ظاهرا” تا حدي- و فقط تا حدي- قادر به تبيين احاديثي است كه امامان ما را مستضعف معرفي مي نمايد. در برخي ديگر از آيات ، وقتي سخن از اعمال قدرت گفته مي‌شود، طرف”عامليت” نه در كارگزاران بلكه در “ساختارها” معرف مي‌شود. در اين دسته از آيات ،ساختارها هستند كه موجب اعمال رابطه قدرت مي‌شوند. ظاهرا” نظريه راديكال نيز با آياتي در تناسب است كه از مستضعفين به معنايي منفی سخن مي گويند .

در اين بخش از آيات ما با كساني مواجهيم كه در رابطه قدرت در موقعيت فرو دست‌اند اما خود به اين موقعيت توجه ندارند يا موقعيت خود را توجيه مي‌كنند. مثلا” در همان آيه شريفه ” و قال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكر الليل و النهار” مستضعفين به مستكبرين مي‌گفتند كه” مكر ليل و نهار” موجب شد كه ما پيرو شما قرار گيريم يا در آيه شريفه ديگر ” يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لولا انتم لكنا مومنين (سوره سباء آيه 31) فضا را به نحوي سامان داده بودند كه اميال و تميينات و جهت گيري مستضعفين به نحو خاصي جهت پيدا كند.

حال از مجموعه آيات و روايات مربوط به استضعاف چه استنباطي مي‌توان داشت. به عبارت ديگر ماحصل بحث استضعاف را چگونه مي توان صورت بندي كرد. به نظر مي‌رسد كه نخستين و مهمترين جمع بندي اي كه مي‌توان داشت اين است كه خداوند قدرت را درآيات استضعاف يك پديدار اجتماعي معرفي كرده است. (گرجه اين معنا نافي ديگر معاني قدرت در قرآن نيست.) دراين آيات قدرت يك پديدار ذاتي نيست . اينگونه نيست كه خداوند برخي از مخلوقات خود را برسرشتي آفريده باشد كه آن سرشت، مستقل از اراده ايشان موجب قرار گرفتن ايشان در يك موقعيت فرادست(از حيث قدرت عيني) شده باشد. مثلا” اغنياء در سرشت خود قوي باشند يا ضعفا در سرشت خود ضعيف باشند. به موجب اين درك خداوند براي آنها كه در حيطه سياست فرادست اند هيچ موقعيت سرشتي و مستقل از اراده بشر قائل نشده است. اين پديدار يعني پديدار قدرت اجتماعا” توليد شده و اجتماعا” هم مي‌تواند مورد دخل و تصرف قرار گيرد. البته در اين جا ممكن است پرسشي موضوعيت يابد. مثلا” در آيه شريف 5 از سوره مباركه قصص خداوند مي‌فرمايد ” ما” اراده كرديم كه مستضعفين وارثان زمين شوند. در اين صورت جاي اين پرسش هست كه اراده خداوند را چگونه با اختيار بشري مي‌توان جمع كرد و آيا اين اراده، ناظر به يك “امر سرشتي” و مستقل از اراده بشري است آورديم كه رابطه قدرت اجتما” توليد شده و اجتماعا” هم مي تواند دست خوش دگرگوني مي‌شود. در اين صورت اراده خداوند چه نقشي خواهد داشت و اگر اراده خداوند بر وراثت مستضعفان قرار گرفته باشد نقش اراده بشر در اين ميان چه خواهد بود؟

پاسخ را مي‌توان بيان نمود اگر از خداوند تصويري كه در مشربهاي اصالت ماهيت طرح مي‌شود نداشته باشيم يعني خداوند را به سان موجودي همچون موجودات ديگر نبينيم اراده خداوند با اختيار بشري قابل جمع است. اگر اختيار بشري نباشد جزء متمم اختيار بشري كه اراده خداوند است هم در كارنخواهد بود.

اگر خداوند اراده كرده كه مستضعفان وارثان زمين باشند يعني اراده نموده كه روابط قدرت در اين عالم به عامترين معناي كلمه دگرگون شود. البته با اين تذكر مهم كه اين روابط را نمي توان در يك منبع قدرت خاص مثل مالكيت ابزار توليد منحصر كرد يا دركي سياسي آنهم به معناي متعارف كلمه از آن ارائه داد.
از جانب ديگر اگر خداوند اراده كرده كه مستضعفان وارثان زمين شوند، ظاهرا” بدين معناست كه خداوند اراده كرده كه روابط قدرت در حاكم دگرگون شود. و در تعبيري تسامحي، خداوند اراده كرده كه پا در تاريخ گذارد.

در اين زمينه (يعني بحث از تاريخ) ما با دو اصطلاح مواجهيم داريم كه عنايت به تفاوت ميان آن دو بسيار مهم است نخست development (يا توسعه) و ديگري تاريخ. برخي از اهل نظر در تمايز ميان اين دو مفهوم تدقيق به خرج داده اند. به زعم ايشان وقتي سخن از development يا توسعه و به تعبير دقيقتر انكشاف مي‌گوئيم، في الواقع بدين معنا قائليم كه ذات اوليه اي وجود داشته و آن ذات به مانند توماري كه در گذر زمان باز مي‌شود، جلوه هاي مختلف خود را در افق زمان آشكار كرده است، در اين صورت اينجا ديگر نقشي براي اختيار بشري قائل نيستيم به عنوان مثال در بسياري از نظريه هاي مدرنيستي توسعه اين سنخ دترمينزم نهفته است. سخن گفتن از انكشاف بدين معنا است كه آنچه زمانه دركمون داشته به تدريج آشكار مي نمايد. اما تاريخ در موقعيتي مي‌تواند متولد شود كه پاي اختيار بشري نيز به ميان آيد. نمي توان سخن از تاريخ گفت و اختيار بشري را نپذيرفت.

غربيها با توجه به درك خاصي كه از رابطه خدا و انسان دارند و در چارچوب همان نگرش اصالت ماهيتي، ميان خدا و انسان گسست ژرفي را قائلند. اما خداوندي كه امام علي عليه السلام در خطبه اول نهج البلاغه معرفي مي‌كند كاملا” با اشياء معيت دارد. خدائي كه قرآن آنرا معرفي مي‌كند ، همان است كه در موردش فرموده مي‌شود” نحن اقرب اليكم من حبل الوريد” (آيه 16 سوره 5) اين خدا خدايي نيست كه در مسيحيت تحريف شده از آن سخن گفته شده يا در فلسفه غرب مورد توجه قرار گرفته است. جماعتي از متفكرين مغرب زمين از آنجا كه در پس ذهنشان دره ژرفي ميان خدا و خلق موجود است برآنند كه وقتي سخن از تاريخ مي‌توان گفت كه صرفا” با اختيار انساني مواجه باشيم و نه اراده خدا !

در نظر ايشان ، دو مفهوم” اراده خدا” و “تاريخ “با هم ناسازگار است ولذا مكاتبي كه اراده خدا را حاكم بر زمان مي داننداز گردونه تاريخ خارجند يا در تعطيلات تاريخي به سر مي برند. صاحبان اين ديدگاه بر آنند كه مكتبهاي مزبور نمي توانند از حيث قضا و قدري بونشان- و فقط از اين حيث- نقشي در تاريخ داشته باشند. در ميان فلاسفه غرب نيز رويكرد مشابهي را البته از مبنا و منظري ديگر مي‌توان ملاحظه نمود. به عنوان مثال در روايتي كه هگل از تاريخ بشري ارائه مي‌دهد، از دسپوتيسم شرقي شروع مي‌كند و به جهان ژرمني مي‌رسد، در اين سير جهان شرقي تنها نقشي كه تاريخ بشري دارد از مجراي زرتشتي گري و آنهم تنها به عنوان محرك است. تاريخي اگر هست از يونان آغاز مي‌شود و در جهان ژرمني تماميت مي‌يابد. (البته با در نظر داشتن اين معنا كه مقصود هگل از تحولات جهان ژرمني، كل تحولات متجددانه شمال اروپا است.)

همچنين در چارچوب همين مجموعه نگرشها است كه ادعا مي‌شود مذاهبي كه با مهدي گرايي حضوري از خود در تاريخ نشان داده اند، به جهت اينكه حضور موعود رامبتني بر اراده خدا و امري خارق عادت و معجزه سان نموده اند، نمي توانند منجي گرايي خود را پديداري تاريخي معرفی كنند. به زعم صاحبان اين ديدگاه در چارچوب تفكر مهدي گرايانه ،موعود هنگامي ظهور مي كند كه اساسا” تاريخ بشري به تماميت رسيده باشد چرا كه اين ظهور متعلق اراده خدا است و بشر نقشي در اين امر ندارد.
اما با عنايت به توضيحي كه در مورد رابطه خدا و خلق داديم اين اشكال مندفع خواهد شد.

نخست از آن رو كه ما خدا و پديده ها را آنچنان كه آنها گسسته از يكديگر و جدا تلقي مي‌كنند، تلقي نمي كنيم. رابطه خدا و پديده ها ، رابطه دو موجود نيست كه يكي موجود بزرگتري باشد و ديگري موجود كوچكتر! بلي اگر چنين تعبيري از رابطه خدا و پديده ها داشتيم، شبهه ياد شده يعني ناسازگاري “اراده خدا در تغيير روابط قدرت (يا وراثت مستضعفان)” با اراده بشري( و نيز منتفي بودن مفهوم تاريخ) موضوعيت مي‌يافت اما آياتي كه درباره پديدار استضعاف ذكر شد به خوبي اين معنا را آشكار مي‌كرد كه هر جا سخن از استضعاف هست، خداوند اين پديدار را پديداري اجتماعي معرفي كرده است و نه پديداري كه “اراده تشريعي او مستقل از اراده انسانها” به آن تعلق گرفته باشد.

اتفاقا” نه تنها با عنايت به رابطه خدا و خلق بلكه با توجه به آيات و رواياتي كه در مورد استضعاف ذكر شان گذشت ، اسلام نه تنها مي‌تواند از تاريخ سخن گويد ، كه اساسا” داخل در تاريخ مي‌شود و نسبت به چالشهاي تاريخي موضع‌گيري مي‌كند. درآيات مربوط به استضعاف به همين معنا اشاره شده است.
متوني كه پيش از اين آورديم و در تناسب با تئوري راديكال قدرت بود از اين معنا جكايت داشت كه خداوند لزوما” به روابط محقق قدرت رضايت نداده و علاوه برآن سمت و سوي مطلوب تغيير را هم مشخص كرده است. ديني كه اينچنين به وراثت مستضعفان قائل است و مستضعفاني را كه با توسل به مكر ليل و نهار استضعاف خود را توجيه مي كنند ، شماتت مي كند چگونه مي تواند خارج از گردونه تاريخ باشد؟

احاديثي هم كه ذكرشان گذشت همه ناظر به اين معنا بودند. تفاسير بالماثوري همچون تفسير مرحوم ملامحسن فيض كاشاني و يا احاديث مذكور در باب مستضعف از اصول كافي همگي اين وجه از مفهوم استضعاف يعني وجهي كه به دنبال آن مفهوم تاريخ امكان پذير مي‌شود را آشكار مي‌كنند. بدين شرح كه ائمه ما در احاديث مزبور موقعيت خود در روابط قدرت را مشخص مي‌سازند.

البته اين معنا يعني امكان پذيري تاريخ شايد در وهله نخست ،مناقشه انگيزه جلوه نكند اما اگر عنايت كنيم كه در سالهاي اخير انديشه هاي نويني در جامعه ما طرح شده است كه اساسا” پيوندي بين دين و عمل قائل نيستند، شايد به راقم اين سطور حق داده شود كه چقدر تاكيد بر اين وجه از پديدار استضعاف ،مهم است.

به عنوان مثال چند سال پيش ويليام چيتيك از محققان غربي در حوزه عرفان نظري و از همكاران انجمن شاهنشاهي فلسفه پيش از پيروزي انقلاب در گفتگو با نشريه‌اي گفته بود كه اديان و به خصوص اسلام نسبتي با عمل و به تعبيرما عمل دگرگون‌ساز تاريخي ندارند.به موجب اين ديدگاه، اگر اراده انسان فرع اراده خداوند دانسته شود (به تعبير آنها) اساسا” نمي‌توان از انقلاب و تغيير مناسبات قدرت سخن گفت. در همان سالها نويسنده ديگري نيز از موضعي متفاوت، نسبت روشنفكري و عمل را زير سئوال برده بود و به اين شعر سعدي استشهاد كرده بود كه:
جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل كار خردمند نيست

در چارچوب اين تفكر، از فرهيخته و فرزانه، نمي توان انتظار عمل داشت. مقصودايشان هم از عمل ، عمل دگرگون‌ساز تاريخي است. اتفاقا” طرح مفهوم بنيادگرايي نيز بي ارتباط با يك چنين نگاهي به متون ديني ما نبوده است. تا آنجا كه نگارنده اين سطور تفحص كرده است، طرح سه گانه‌اي به صورت سنت گرايي ، بنيادگرايي و تجددگرايي حاصل مساعی دكتر حسين نصر است. ظاهرا” طرح اين سه گانه كه بعدها در مباحثات روزمره سياسي هم وارد شد،بي ارتباط با ديدگاهي كه مطرح كنندگان آن در مورد نسبت اسلام با عمل داشتند نبود. ثمره نهايي سخن دکترنصر در اين باره اين است كه اديان در حالت خلوص و ناب بودن خود، اساسا” كاري به مناسبات قدرت و آنچه كه در تاريخ مي‌گذرد ندارند. انسان مؤمن هنگامي در موقعيت ايمان قرار دارد كه كاملا” خود را در پيوند با اراده خدا تعريف كند و راضي به رضاي او باشد. دراين نگاه، آنان كه عزم دگرگوني تاريخي را دارند بنيادگرا ،‌ نام مي‌گيرند و از سنت ارتودوكس ديني خارج دانسته مي‌شوند. في الواقع با طرح اين سنخ شناسي سه‌گانه، قصد آن هست تا به زعم ايشان دو انحراف نسبت به خلوص ديني دفع شود. نخست تجدد گرايان كه در فهم دين به سرمشقها و گفتارهاي غالب زمانه اصالت مي‌بخشند و ديگري بنيادگرايان كه ناظر به جماعتي است كه براي ورود در چالش‌هاي تاريخي، دين را ابزار قرارداده اند، اين ورود هم به زعم ايشان ، كاملا” متاثر از ايدئولوژي غربي و خصوصا” عمل محوري ماركسيزم است.

اين جماعت برآنند كه اگر به گذشته تاريخي ما نيز رجوع كنيد نسبتي بين عرفان و عمل نمي‌بينيد اگر هم عملي هست، عمل ، من باب تزكيه شخصي است. مشابه همين رويكرد را در نگاشته يكي از سياستمداران مطرح در سالهاي اخير نيز مي توان ديد ، ايشان هم معناي ياد شده را در قالبي ديگر مطرح كرده و مدعي شده‌اند كه اگر هم در فرهنگ سنتي ما از ترقي سخني گفته شده ناظربه شوؤن اجتماعي و تاريخي ( و به تعبير ما) مناسبات قدرت نيست.

اين، در حالي است كه تاريخ كاملا” خلاف اين ادعا را شهادت مي‌دهد ، در قرون 7 و 8 هـ.ق در ميهن ما عمده‌ترين نهضتهاي سياسي – اجتماعي در ايران از مبناي عرفاني برخوردار بوده‌اند. نهضتهايي همچون نهضت سربداران ، و نهضت حروفيه!در اين صورت به فرض پذيرش آن پيش انگاشت كليشه‌اي، چگونه خواهيم توانست اين واقعيتهاي تاريخي را تبیین ‌كنيم؟ در مورد اين ادعا كه ورود در ساحت عرفان به معناي بي اعتنايي به چالشهاي محقق تاريخي يا دنيوي است، نه تنها متون ديني ما آنچنان كه در بخشي از آيات مربوط به استضعاف گذشت، بلكه شواهد تاريخي نيز خلاف آن را شهادت مي‌دهند.

در طول يكي دو قرن ما در مناطق مختلف جغرافيايي در كشورمان حكومتهاي مختلفي با عنوان سربداران اعلام موجوديت كردند . اين حكومتها يا نهضت صفويه كه به تاسيس حكومت انجاميد از كدام آبشخور معرفتي سيراب مي‌شدند و چگونه مي توان وجود اين حكومت ها را با ادعاي تعارض سنت ديني يا عرفان با ورود به تاريخ سازگار كرد؟

وانگهي؛ اينها نهضتهايي هستند كه توانسته‌اند تشكيل حكومت دهند ما نهضتهايي داشته‌ايم كه يا در اين مهم ناكام مانده‌اند. يا اساسا” چنين داعيه‌اي ندانسته‌اند و صرفا” خواسته‌اند با ظلم مبارزه كنند.

به هرتقدیر” مواخذه جماعتی ازمستضعفان از سوی خداوند” گواه قويتري بر نادرست بودن ديدگاه پيش گفته است.

اگر ادعاي آنها كه پيوند اسلام را با عمل دگرگون‌ساز تاريخي منكرند درست بود، نبايد خداوند آنها را كه در موقعيت استضعاف (يا موقعيتي فرودست از حيث روابط قدرت) قرار گرفته‌اند مواخذه مي كرد. اين معنا يعني راضي نبودن خداوند به قرار گرفتن در موقعيت استضعاف را در آيات95تا100 از سوره نساء آشکارا مي توان ديد. داستان ،داستان كساني است كه از مشاركت در جهاد اجتناب كرده‌اند:

لايستوي القاعدون من المومنين غير اولي الضرر و المجاهدون في سبيل الله باموالهم و انفسهم علي القاعدین درجه و كلا” و عدالله الحسني وفضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا”عظیما” /درجات منه و مغفره و رحمه و كان الله غفورا” رحيما/ان الذين توفيهم الملئكه ظالمي انفسهم قالوا فیم كنتم قالواكنا مستضعفين في الارض قالواالم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها فاولئک ماویهم جهنم و سائت مصیرا/ الا المستضعفين من الرجال و النساء والولدان لايستطيعون حيله و لا یهتدون سبيلا/فاولئک عسی الله ان یعفو عنهم وکان الله عفوا”غفورا”/و من یهاجر في سبيل الله يجد في الارض مراغما كثيراو من یخرج من بیته مهاجرا” الی الله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله و كان الله غفورا” رحيما/

در يكي از تفاسير شريف يعني تفسير مرحوم ملامحسن فيض كاشاني،” ارض” را به” دين” تاويل كرده‌اند بدين معنا كه آيا دين خدا واسع نبود؟ وسعت دين خدا مقتضي بود كه حتي براي حالت استضعاف نيز حكم داشته باشد.مبناي اين تاويل ،حديث شريفي منقول از معصوم عليه‌السلام است.همچنین مرحوم امام خميني هجرت را در آيه شريفه “و من يخرج من بيته مهاجرا” الي الله ثم يدركه الموت ” به هجرت از” بيت نفس” ياانتقال از يك افق وجودي به افق وجودي ديگر تاويل كرده‌اند. بعيد نيست كه در آيه شريفه” و من يهاجر في سبيل الله يجد في الارض مراغما” كثيرا”، نيز هجرت معناي گسترده‌تر از صرف انتقال فيزيكي بر زمين داشته باشد

نكته مهم ديگرآن كه مستكبرين هم ناخواسته به وراثت مستضعفين مدد مي‌رسانند در همين سوره قصص كه متضمن آيه مربوط به وراثت مستضعفين است،چند آيه بعد در آيه شريفه 8 آمده است: “فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا” و حزنا ان فرعون و هامان و جنود هما كانا خاط ئين” مستكبرين اهل خطا هستند گاه كارهايي مي‌كند كه به حيث ظاهر به فرادست ماندن آنها كمك مي‌كند اما دشمن خود را به دست خود مي‌پروانند” قال امراه فرعون قره عين لي و لك لاتقتلوه عسي ان ينفعنا او نتخذه ولداو هم لا يشعرون”.

باز در انتهاي اين آيه خداوند يكي ديگر از صفات اصحاب استكبار را بيان مي‌كند كه “انهم لايشعرون” تعابيري كه در آيات شريفه به كار مي‌رود همگي اين معنا را به ذهن متبادر مي‌سازد كه در جانب مستكبرين خلل و نقصاني از حيث فهم و ادراك وجود دارد كه به وراثت مستضعفين كمك مي‌كند. شايد اين نقصان از آن رواست كه بيش از حد و ظرفيت انساني خود نسبت به خويش تصور دارند. در احاديث شريفه هم كه بنگريد مستكبر را موجودي معرفي كرده‌اند كه از حق اعراضمی کند.

همچنین جالب است كه در آيات مربوط به استضعاف ،خداوند مستضعف را در مقابل قادر قرار نداده است. در نظريه هاي غربي روابط قدرت،صرف فرا دستان و فرودستان مورد مطالعه قرار مي‌گيرند اما در قرآن از طرف مقابل مستضعف با عنوان صاحب قدرت ياد نشده است بلكه به او مستكبر گفته‌اند يعني كسي كه تو هم قدرت دارد. جبهه مقابل مستضعفين متوهمين‌اند. آنها كه از منشاء قدرت غافلند و گمان مي كنند كه صاحب قدرت‌اندو حد و حدود انساني قدرت خود را باور ندارند. مي خواهند در عالم خدايي كنند ، حال آنكه خدا نيستند. مثلا” اين معنا را باور ندارند كه تاريخي‌اند روزگاري آمده‌اند و زماني هم مي‌روند موقعيت موجود خود را پايان تاريخ مي‌شمرند.

از همین رو خداوند از ما” مطلق قدرت ستيزي” را طلب نكرده است.ما از آيات و روايات اين معنا را برداشت نمي‌كنيم كه قدرت في‌حد ذاته فاسد است. امام خميني عين همين تعبير رادر سخنان خود دارند كه قدرت يكي از تجليات كمال است و قدرت طلبي هم از جلوه‌هاي كمال خواهي انسان است. ظاهرا” به همين جهت است كه قرآن مستضعفين را در مقابل صاحبان قدرت قرار نداده است.

در فرازهای مختلف از قرآن شریف خداوند ما را با پرسشهايي از اين دست مواجه می سازد كه “هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون”یا”هل يستوي الذي من انفق من قبل الفتح…”

اگر در ارزش گذاري‌هاي خود در حالت استوا باقي بمانيم، حالت تهيوء و آمادگي لازم براي كمال طلبي را نخواهيم داشت.آن سنخ نابرابري در ارزش گذاري، كه در فرهنگ اسلامي مورد پذيرش قرار گرفته است، دقيقا” در جهت تمهيد همين كمال جويي است. تبعا” اگر اين نابرابري را پذيرا باشيم. يعني اوصاف بشري از ارزشی برابر نزد ما برخودار نباشند نمي‌توانيم قائل به توزيع برابر قدرت باشيم بلكه ساختار قدرت بايد به گونه‌اي تنظيم شود كه همه اجزاء جامعه به كمال خود برسند.

مطالبه ما از آنان که در روابط قدرت درموقعيت فرادست‌اند اين نيست كه قدرت خود را برابر توزيع كنيد بلكه اين است كه نسبت خود را با مبداء قدرت تغيير دهيد. نسبي نبايد جاي مطلق قرار گيرد.اراده تشريعي خداوند بايد بر هر اقتداري حاكم باشد. در هر حوزه‌اي اگر روابط قدرت به‌ گونه‌اي شكل گرفته كه این چنین نیست بايد آن را تغيير داد. مثلا” اگر در حوزه‌اي اين روابط به گونه‌اي شكل پيدا كرده كه صاحبان سرمايه مي توانند به صرف داشتن سرمايه بيشتر ،اراده خود را در عالم تحقق دهند،اين معنا نشان دهنده آن است كه روابط مزبور به گونه‌اي الهي و توحيدي تعين پيدا نكرده است.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: