پنج شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
یکشنبه ۲۴ مهر ۹۰ | ۱۰:۰۰

فردایی در آزادی، فردایی در پارسایی

ما همواره در اندیشه‌ی آیند‌ه‌ایم ولی درباره‌ی آن تفکر نمی‌کنیم و این از آن روست که در انحصار خود، به آینده فکر می‌کنیم و دیگری اهمیتی ندارد. حرص به آینده‌ای خودخواهانه ما را از توجه به امکان و اقتضائات تأمین آن غافل می‌کند؛ و این به این دلیل است که به آینده فکر کردن، کار آسانی نیست! نگاهی به وضع موجودمان که حاصل خودبینی و خودخواهی است مؤید این قضیه است؛ صنعت به فرهنگ نمی‌اندیشد، فرهنگ به اقتصاد، امنیت به هر دو و سیاست به هیچکدام.


مهدی مظفری نيا

تهرانیزاسیونیسم در آینده‌ی ایرانی

آینده چیست؟ در کجاست؟ و در کجا نیست؟ آینده چه اهمیتی برای ما دارد؟ اگر دارد آیا ما به آینده‌ی خود فکر می‌کنیم؟ تفکر درباره‌ی آینده در چه شرایطی موجه و پرثمر خواهد بود؟ آیا ما به آینده دسترسی داریم؟ چگونه؟

بعضی می‌گویند آینده در تحصیل است؛ بعضی می‌گویند در بازار است؛ بعضی دیگر آینده را در سیاست می‌بینند و بعضی هشدار می‌دهند که آینده اصلا در این‌ها نیست و این‌ها مخرب آینده هستند.

اما، ما خودخوانده، خود و دیگران را به تحصیل و بازار و سیاست دعوت می‌کنیم؛ درحالیکه این‌ها ادعایی از آینده ندارند. این‌ها هیچکدام ما را به آینده نمی‌خوانند. پس شاید آینده نزد بانک‌ها، شرکتهای سرمایه‌گذاری و بیمه‌ها است؛ چون آن‌ها یکسره متذکر آینده‌ی ما هستند و از طریق تبلیغاتشان می‌گویند که اگر نگران آینده‌ی خود هستیم به سوی آن‌ها برویم. و پُر بیراه هم نیست که امروز هر جنبنده و غیر جنبنده‌ای رو به سوی بیمه و بانک دارد!

بی‌تردید آینده پراهمیت‌ترین مسئله‌ی زندگی ماست و در عین حال کم‌اهمیت‌ترین. ما به آسانی از آینده حرف می‌زنیم و به ظاهر در تمام امورات زندگیمان معطوف به آینده تصمیم می‌گیریم و عمل می‌کنیم و تمام حرکات و سکنات‌مان رو به آینده دارد؛ اما نگاهی به وضع جامعه‌مان نشان از چیز دیگری دارد به گونه‌ای که انگار آینده‌ای در کار نیست؛ خودروساز به دنبال افزایش تولید خودرو است. تولید بیش از حد خودرو موجب افزایش ترافیک، افزایش آلودگی هوا و تاسیس کارخانه‌ها و جذب نیروی کار بیشتر می‌شود. آنگاه شهرداری به دنبال پاکی هوا و ساخت بزرگراه‌ها می‌رود و پلیس به دنبال مدیریت ترافیک. ساخت بزرگراه‌ها، اتومبیل بیشتری را می‌ طلبد و تولید بیشتر خودرو‌‌ همان و آلودگی بیشتر و افزایش تصادفات و جذب بیشتر جمعیت و از دست رفتن محلات، اصالت‌ها و افزایش جرایم و فساد، همان. آنگاه پلیس به دنبال کاهش تصادفات و ارشادِ بدحجاب‌ها و جمع کردن اراذل و اوباش می‌رود.

وزارت فرهنگ و صدا و سیما برای پرکردن اوقات فراغت و ارتقاء فرهنگ عمومی یکی به دنبال حمایت از سینمای ملی است درحالیکه سینمای ملی ما مروج فرهنگ غربی است و دیگری بچه‌های ما را می‌رقصاند، در سریال‌ها تبلیغ اشرافیگری می‌کند، تبلیغ فوتبال می‌کند، تبلیغ مصرف‌گرایی می‌کند و تبلیغ بانک. سازمان تربیت بدنی هم برای سرگرمی جوانان به دنبال توسعه‌ی ورزش می‌رود و ورزش حرفه‌ای از طریق الگوسازی، توسعه‌دهنده‌ی مصرف‌گرایی، رفاه‌زدگی، اشرافی‌گری و بی‌اخلاقی است.

در این میان سیاستمدار به دنبال پیروزی در انتخابات، اخلاق را زیر پا می‌گذارد و نسبی‌انگاری اخلاقی را ترویج می‌کند. تاجر نیز برای افزایش سود خود هر کالایی را وارد می‌کند و اگر به فرهنگ، کشاورزی یا صنعت آسیب رساند اهمیتی ندارد. صنعت برای شهرداری کار می‌تراشد، شهرداری برای وزارت فرهنگ و وزارت فرهنگ برای پلیس و این چرخه‌ی سازمان‌ها به دنبال سازمان‌ها، همچنان ادامه دارد. اکنون این مدل عملیاتی و زودبازده! در حال شیوع در شهرستان‌ها است؛ چراکه در چنین وضعیتی، همه رشد می‌کنند و به لحاظ آینده‌ی اقتصادی، وضع بهتری دارند؛ هرچند ناراضی از زندگی در آن باشند!

با چنین وضعی چه آینده‌ای خواهیم داشت؟ حاصل نگاه ظاهربین اظهار یأس است و این ساده‌ترین سطح طرح مسئله و پاسخ است؛ نه اینکه پاسخ، اظهار امید باشد؛ بلکه به این سادگی نیست.

ما همواره در اندیشه‌ی آیند‌ه‌ایم ولی درباره‌ی آن تفکر نمی‌کنیم و این از آن روست که در انحصار خود، به آینده فکر می‌کنیم و دیگری اهمیتی ندارد. حرص به آینده‌ای خودخواهانه ما را از توجه به امکان و اقتضائات تأمین آن غافل می‌کند؛ و این به این دلیل است که به آینده فکر کردن، کار آسانی نیست!

نگاهی به وضع موجودمان که حاصل خودبینی و خودخواهی است مؤید این قضیه است؛ صنعت به فرهنگ نمی‌اندیشد، فرهنگ به اقتصاد، امنیت به هر دو و سیاست به هیچکدام.

با گسترش عقلانیت، علم و تکنولوژی و توسعه‌ی دانشگاه‌ها و افزایش تحصیلکرده‌ها و… به نظر می‌رسید بیش از پیش به آینده توجه داریم و فکر می‌کنیم، به آن اهتمام می‌ورزیم و در فراچنگ ماست؛ اما آیا واقعا چنین است؟ علم و تکنولوژی چه نسبتی با آیندهی ما دارند؟

آیا مدیریت استراتژیک و آینده‌پژوهی، آینده‌ی ما را نجات خواهند داد؟

جسارت علم تا بدانجا کشیده شده است که مطالعه‌ی آینده رشته‌ای مخصوص به خود دارد و اگر بخواه‌ی درباره‌ی آینده، معتبر، تفکر کنی و سخن بگویی، باید در حصار این رشته‌ها قرار بگیری. علمای اهل مدیریت استراتژیک و آینده‌پژوهی روی آینده متمرکز شده‌اند تا آینده‌ی بهتری برای ما بسازند. ساز و دهل تأسیس این رشته‌ها نیز از دور، نوید خوشِ کنترل بهتر و بیشتر حوادث آینده و سیطره‌ی انسان بر تاریخ را برای ما به ارمغان می‌آورند. از این پس بیشتر در خواب و خیال دنیای بهتر و هر آنچه می‌خواهیم و دوست داریم داشته باشیم فرو خواهیم رفت و به علم و تکنولوژی به عنوان قدرت عالیه‌ی بشر، در به زانو درآوردن هر چه هست، تفاخر خواهیم کرد و ایمانمان به آن‌ها بیشتر خواهد شد و در اعماق وجودمان آن را و خودمان را -که خالق آنانیم- سجده خواهیم کرد. احساس می‌کنیم به مقام خدایی داریم نزدیک می‌شویم! و منتظر آینده‌های خوش تاریخ علم و تکنیک می‌مانیم!

اما اگر چنین است چرا تاریخ غرب نه تنها به آمال خود نرسید بلکه به بحران‌هایی در کار علم و فلسفه و ایدئولوژی و اخلاق و توسعه دچار شد و بسط امکان‌ها و تحقق قدرت بشری، او را به رؤیا‌هایش نرسانده است و اکنون نیز فردایی تیره و تار دارد. حال اگر قرار است در راه غرب قدم برداریم پس، فردای ما امروز غرب است و پس‌فردای ما فردای مبهم و تار غرب و مگر نه این است که آینده‌ی غرب برای اهالی تفکر آن تیره و تار است.

امروز، غرب از راه طی‌ شده با ما سخن می‌گوید؛ مگر اینکه خود نخواهیم به او گوش بسپاریم. می‌گویند مورچه که می‌خواهد بمیرد بال درمی‌آورد و پرواز می‌کند؛ غرب نیز که آینده‌ای ندارد، آینده‌پژوهی تأسیس می‌کند. و اگر چنین است راه دیگر و آینده‌ای دیگر و فردایی دیگر کدام است؟!

موافقین و مخالفین همه معترف‌اند که وقوع انقلاب اسلامی در کنار تمام تمایزات و امتیاز‌هایش، این افق را در وجود و اذهان و زبان ما گشود که انقلاب اسلامی آغازی بر فردایی دیگر است.

سیاستمدار و تاجر و هنرمند و فوتبالیست و دانشگاهی و روشنفکر، تارکننده‌ی آینده‌ی ما

با انقلاب اسلامی همه‌ی ما چشم به راه روزگاری نو هستیم. و می‌دانستیم و می‌دانیم، این جز به سعی و همت ما نیست. اما بار سنگین اداره، ما را از طرح و تذکر آینده و جامعه‌ی مطلوب خود غافل کرد و اضطرار اداره، اکل میت غرب را جایز شمرد. اکل می‌ت، قبح آن را شکست و عدم تذکر، ایمان ما را کاست. به تدریج اکل می‌ت، مباح شد و بحث از جامعه‌ی موعود انقلاب اسلامی به وقت دیگری موکول شد تا ما از منازعات سیاسی فارغ شویم و وضع موجود را آرام کنیم و نان شب را تأمین؛ غافل از اینکه مناسبات مدرنیته، فرصت فراغت و تأمل ما را گرفته است. آنگاه بود که اقتباس از غرب ارزش شد و «دم زدن از فردایی دیگر» کالای قاچاق. هر کس به سهم خود در این فراموشی عهد ما شریک شد؛ ولی بعضی سهم بیشتری داشتند: سیاستمدار و تاجر و هنرمند و فوتبالیست و دانشگاهی و روشنفکر.

بدینسان بیش از آنکه همانند اوایل انقلاب ایران، درگیری و تعلق وجودی با آینده‌ی خود داشته باشیم و جامعه‌ی مطلوب، دغدغه‌ی شب و روز و غایت همه‌ی حرکات و سکنات و موضوع اهتمام روزمره‌ی ما باشد، به درگیری معرفتی ما تبدیل و از آن پس با حجاب شعار پوشیده شد. آینده از ساحت وجودی به ساحت معرفتی تنزل یافت و موضوع تحقیق و پژوهش ما شد تا موضوع مبارزه. از دوش مجریان برداشته شد و بر دوش اهالی علم و تحقیق نهاده.

ما که بعد از جنگ و انقلاب آمدیم، تجدید عهد کردیم و در پیِ انقلاب می‌خواستیم راه دیگری در آینده و زندگی خود اختیار کنیم، هنوز انقلاب را در آغاز راه می‌دیدیم و آینده برای ما روشن بود. تصورمان این بود که روزی خواهد رسید که همگان به زمان‌آگاهی خواهند رسید و شهر را خراب می‌کنیم و از نو می‌سازیم. همه‌ی قوانین موجود ملغی خواهند شد و به آیین دیگری درمی‌آییم. نظم زندگی ما، پوشش ما، ازدواج ما، تغذیه‌ی ما، تفریح ما، بهداشت ما، معیشت ما، حمل و نقل ما و روابط اجتماعی ما، سیاست ما، فرهنگ ما و اقتصاد ما متحول خواهد شد. در این فکر و ذکر بودیم که ناگاه متوجه شدیم که سیاستمدار ما و هنرمند ما و فوتبالیست ما و دانشگاهی ما و روشنفکر ما گویا چیز دیگری را تمنا دارند و در کار تدارک آینده‌ای دیگر هستند. و از آنجا که آنان نیروی به ظاهر مؤثر اجتماعی بودند، آینده‌ی تابناک ما را در پس حجاب غربزدگی خود به محاق بردند. از آن پس بود که در مواجهه با آن‌ها آینده‌ی خود را تیره و تار دیدیم و در تکاپوی مضاعف و سخت‌تر از گذشته، در انتظار روزگاری نو.

برخی آینده را از خلال برنامه‌ریزی و الگو پیگیری می‌کنند؛ حال آنکه، آیا ما دل در گرو آینده‌ای متمایز با آنچه غرب برایمان به میراث سپرده است داریم که برای آن برنامه‌ریزی می‌کنیم؟ اگر دل نسپرد‌ه‌ایم برنامه‌ریزی و مدیریت کاری برای ما نمی‌کنند و آینده برای ما از برنامه‌ریزی و الگو حاصل نمی‌شود. این به معنای نفی برنامه‌ریزی نیست. سخن در این است که آیا ما راه آینده‌ی خود را در توسعه‌ی غربی و پذیرش مدرنیته می‌بینیم یا در جست وجوی راهی دیگر هستیم؟ اگر چنین است باید در انقلابی دائمی باشیم و یکسره در تفصیل انقلاب، حجاب مدرنیته را خرق کنیم و این اهتمام ما در مواجهه با مدرنیته باشد.‌‌ همان کاری که در انقلاب ایران رخ داد و اکنون در منطقه جاری است. تلاش برای دستیابی به آینده‌ای دیگر از طریق خرق حجاب مدرنیته. انقلاب‌هایی که از جنس انقلاب مدرن نیستند. به همین خاطر هم هست که اختصاص به مسلمانان دارد و برای اروپاییان و دیگر مناطق دنیا رخ نمی‌دهد.

چرا در کشورهای اروپایی انقلاب رخ نمی‌دهد؟

مردم کشورهای اسلامی مانند اروپاییان، طعم ظلم و ستم زمانه‌ی مدرن را چشیده‌اند و به بحران‌هایش، تا حدی که آن را پذیرفته‌اند، دچار شده‌اند؛ همانند هر کس که در سیطره‌ی مدرنیته بوده است. اما در مواجهه با مدرنیته واکنش متمایزی نسبت به دیگران داشته‌اند؛ آنان گاهی اهل طغیان بر مدرنیته‌اند. هرچند تاریخ آنان نیز به تاریخ غرب ملحق شده است و راه آینده‌ی آنان در مراتبی متفاوت، از‌‌ همان مسیر تاریخ غرب می‌گذرد، اما به میزان حرکت در این تاریخ از آن سر باز می‌زنند؛ چراکه متوجه می‌شوند این راه، رو به سوی جامعه‌ی آرمانی آن‌ها ندارد؛ به‌‌ همان جامعه‌ی پارسایی و نه آزاد.

اما اروپاییان در فراز و فرود تاریخ خود چاره‌ای جز تسلیم ندارند و ناچارند به هر چه هست رضایت دهند؛ آن‌ها انقلاب کنند تا چه چیزی را به دست آورند؟ چه آینده‌ای را محقق کنند؟ چه راهی را برای برون رفت از این وضعیت بگشایند؟ این، نقطه‌ی تفاوت مسلمانان با بقیه‌ی بشر است؛ امکان فردایی دیگر و قیام برای به دست آوردن آن. مسلمانان به واسطه‌ی دین اسلام، تجربه‌ی متفاوت و تازه‌ای از آینده و امکان‌های پیش روی تاریخ بشر دارند تا به واسطه‌ی آن تحمل مصائب مدرنیته را -که به دیکتاتوری شناخته می‌شود و عزت تاریخی آنان را لگدمال کرده است- نداشته باشند. مسلمانان، چون آیندهی خود را در خطر می‌بینند و چون به واسطهی تجربهی خود از اسلام، طعم شیرین دنیای موعود را مزه کردهاند، اهل قیام‌اند و اتفاقا از همین روست که غربزده شدهاند؛ آن‌ها به اشتباه، آینده‌ی موعود اسلام را در آرمان مدرنیته دریافته‌اند. و در تجربه‌ی تاریخی خود به سوی آن می‌روند و برمی‌گردند؛ آن را به خیال شراب طهور سرمی‌کشند و به تدریج پس می‌زنند و بالا می‌آورند؛ زیرا با دستگاه هاضمه‌شان که در سایه‌ی فرهنگ دینی قوام یافته است، سازگاری ندارد.

آن‌ها که همت زمان‌آگاهی ندارند، باید تنبیه تاریخی شوند. در این راستا، انقلابهای بهروز منطقه، از سویی تجربه‌ی دیگری در راه بیدارسازی آنان است تا «دیکتاتوری فردی» را کنار نهند و از دیگر سو، تنبیه تاریخی آنان است که دیکتاتوری دموکراسی را تجربه کنند تا در آینده به سوی مردمسالاری دینی بازگردند و دریابند که مصائب زمانه، نه از منشأ دیکتاتوری، بلکه از ناحیه‌ی توسعه و مدرنیته است که اگر این (دیکتاتوری فردی) هم نباشد دیکتاتوری جمعی یا دموکراسی به سراغ آنان می‌آید. و آنان را مفری از دیکتاتوری نیست، تا زمانی که در ذیل حکومت مدرنیته‌اند.

اما آیا ما به زمان‌آگاهی رسید‌ه‌ایم؟ آیا ما مستحق تنبیه تاریخی نیستیم؟ با وقوع انقلاب‌های منطقه، مسئله‌ی راهبری انقلاب اسلامی ایران طرح شد و مناقشه صورت گرفت که آیا ایران رهبر این انقلاب‌هاست یا نه؟ بعد از مدتی که آن انتظار شایسته که از ایران می‌رفت، محقق نشد، این مسئله مطرح گردید که چرا ایران جنبش‌های منطقه را رهبری نمی‌کند؟ تا آنگاه که معلوم گشت که ایران رهبر این جنبش‌ها نیست و نمی‌تواند باشد. ایران تنها الگوی آنان است و به حد رهبری نرسیده است. ما که در تاریخ خود تجربه‌ی مشروطه را داشتیم، با نفوذ هر چه بیشتر مدرنیته، به خودآگاهی انقلاب اسلامی رسیدیم و به ظاهر، در راه جامعه‌ی دینی از بقیه‌ی جوامع جلوتریم، ولی اگر این عبرت موجب درک جایگاه و رسالت تاریخی ما نشود محکوم به تجربه و تنبیه تاریخی برای بیدارسازی خود در سطحی بیشتر از دیگران هستیم؛ و آنچه در دوران سازندگی و اصلاحات رخ داد جز این نبود. حال که این تجربیات را پشت سر نهاد‌ه‌ایم، برای مبتلا نشدن به غفلت و تنبیه تاریخی چه باید بکنیم؟ ما چگونه ما بشویم؟

ما چگونه ما بشویم؟!

آینده و جامعه‌ی آرمانی غرب توسط فلسفه و اندیشه‌ی سیاسی غرب طراحی شده است و علمای علم و علوم اجتماعی در آن مسیر و نقشه، طی طریق کرده‌اند. علم، معمار جامعه‌ی غرب بوده است و علوم اجتماعی طبیب آن. علم، ساختن جامعه را برعهده گرفته است و علوم اجتماعی، درمان دردهای آن را. ولی ما برای تأمین آینده‌ی مطلوب خود چه چاره‌ای اندیشید‌ه‌ایم؟ آیا ما از این منظر به علوم انسانی خود می‌نگریم؟ و تحول در آن را انتظار داریم؟ آیا ما اصلا نیازی به علوم انسانی داریم؟

طراحان، معماران و طبیبان جامعه‌ی ما چه کسانی خواهند بود؟ در گذشته‌ی ما چگونه بوده است؟ فلسفه، عرفان، فقه، دین و یا…؛ هر چه باشد، مسلم، خرق وضع موجود و گذار به وضع موعود، آن قدر صعب و سخت است که بدون توجه و خواست همگان امکانپذیر نیست. هرچند قرار نیست تدبیر امروز ما، تقدیر آینده‌ی ما را نفی کند و تقدیر آیندهی ما، تدبیر امروز ما را. ما، تن‌ها، باید متوجه و متذکر اقتضائات پنداری و گفتاری و کرداری امروزین خود در آینده باشیم؛ حال این چگونه ممکن است؟

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: