دوشنبه 07 نوامبر 11 | 22:16
جنبش وال استریت:سرمایه داری در بن بست؟

نظام بازار در شوروی، کره شمالی و کوبا/ نهضت وال استریت به نفع آمریکاست

سخنرانی دکتر موسی غنی نژاد

نده با بعضی از خواسته هایی که در نهضت اشغال وال استریت مطرح شده است، همدلی و موافقت دارم. بعضی از حرف­هایی که می زنند درست است. منتهی در مجموع بینش درستی نسبت به اصل مسئله و راه حل هایش ندارند.


پرسش اصلی این است که بحران فعلی کشورهای صنعتی غرب به ویژه آمریکا، بحران در نظام بازار یا سرمایه داری است و یا بحران از یک چیز دیگر ناشی شده است؟ باید ببینیم این سرمایه داری و نظام بازار چیست و آیا می تواند به بحران برسد؟

نظام بازار مانند گرامر زبان است

نظام بازار یک نظم انتزاعی است. یعنی با رعایت برخی قواعد و روابط بین انسان ها این نظم برقرار می شود. معنی نظم انتزاعی این نیست که وجود ندارد بلکه ظهور آن مستلزم رعایت برخی قواعد است. اگر بخواهم ملموس تر صحبت کنم این نظام بازار شبیه نظم گرامر زبان است. اگر هنگام صحبت کردن، قواعد گرامری را رعایت نکنیم، نمی توانیم ارتباط برقرار کنیم. اما وقتی رعایت کنیم نظم ایجاد می شود و ارتباط برقرار می شود. این نظم واقعی است و وجود دارد ولی به شرط اینکه قواعد را رعایت کنیم. نظام بازار هم به همین شکل نظم انتزاعی است.

اگر بین روابط انسان ها قواعدی رعایت شود نظم شکل می گیرد. کارکرد این نظم که بر اساس مبادله داوطلبانه است برآورده کردن خواسته های متقابل انسان ها است. این تعریف نظم بازار است.

نظام بازار نهاد تاریخی نیست

نظام بازار، یک سازمان و یا یک نهاد تاریخی نیست. نظام بازار از ابتدای به وجود آمدن تمدن بشری و شهرنشینی وجود داشته است. پس اینکه نظام بازار و نظم انتزاعی چگونه به بن بست می رسد یک بحث معرفت شناختی و فلسفی است. مثل این است که بگوییم گرامر فارسی به بن بست رسیده است. بعضی نظام های سیاسی و اجتماعی است که در شرایط تاریخی و واقعی زندگی انسان ها است بن بست می رسد. می شود درباره اینکه نظام سیاسی لیبرال غربی به بن بست رسیده است یا نه بحث کرد. و به نظر من آن هم به بن بست نرسیده است و بن بست نمی رسد. نظامی که باز و Open End است، هیچ وقت به بن بست نمی رسد چون نظامی است که خودش را اصلاح می کند. آن نظامی به بست می رسد که خودش را بسته است و منتقدین داخلی آن نمی توانند حرف هایشان را بزنند و اعتراض کنند. این به بن بست می رسد و منفجر می شود. کشورهای عربی را نگاه کنید. اگر در نظامی، مخالفین حرفشان را بزنند، به بن بست نمی رسد.

سرمایه داری و نظام بازار مانند نظام سوسیالیست که به وجود آمد و از بین رفت، یک پدیده تاریخی نیست که آغاز و پایانی داشته باشد و به وجود آمده و از بین برود.

مارکس یک رمال بود

منشا این سوء تفاهم مارکس و نوشته های او درباره نظام سرمایه داری است. مارکس سرمایه داری را یک مرحله تاریخی می داند. سرمایه داری را در بستر تاریخ بشر به ویژه تاریخ جوامع اروپای غربی بررسی می کند. می گوید چطور فرماسیون های سیاسی-اجتماعی قبلی مانند برده داری و فئودالیسم و برده داری از بین رفتند، و سرمایه داری هم از بین می رود و سوسیالیسمِ به وجود می آید. واضح است که این حرف مبنای علمی ندارد و یک پیشگویی عرفانی و من درآوردی است. اینکه در گذشته چند فرماسیون از بین رفته، پس در آینده هم از بین خواهد رفت هیچ مبنای منطقی ندارد و بیشتر رمالی است. اما مارکس در کتاب سرمایه تلاش کرده است این را به صورت علمی نشان بدهد. غیر از این پیشگویی که درباره ماتریالیسم مادی کرده، یک سوم انرژی و خلاقیت نویسندگی خودش را بر نشان دادن تضادهای درونی سرمایه داری گذاشته است. از طریق تحلیل اقتصادی خواسته این بن بست را نشان بدهد.

نظام بازار در زندان

مارکس، مفهوم گرایش به کاهش نرخ سود را دلیل اصلی نابودی نظام سرمایه داری می داند. مارکس می گوید نظام سرمایه داری یک گرایش درونی دارد که درون چارچوب این نظام، نرخ سود رو به کاهش می گذارد و کاهش نرخ سود باعث باعث اوج گرفتن دعواهای سرمایه دارها و حاد شدن مسایل و بحران داخل سرمایه داری می شود و به بن بست می رسد از بین می رود. گرایش کاهش به نرخ سود را ناشی از بالا رفتن ترکیب ارگانیک سرمایه می داند. منظور پیشرفت های تکنولوژیک است که باعث سرمایه بر شدن شیوه تولید منی شود. مارکس معتقد است سود ناشی از کار زنده است، نه از کار مرده و چون نسبت تاثیر کار زنده در تولید با پیشرفت تکنولوژی رو به کاهش می گذارد، نتیجه می گیرد گرایش به کاهش به نرخ سود وجود دارد و سرمایه داری به بن بست می رسد از زمانی که مارکس این حرف ها را گفته از حدود صد و سی، چهل سال پیش تاکنون مارکسیست ها مرتب در حال پیشگویی درباره نابودی و فروپاشی سرمایه داری هستند. هر بحرانی که می آید می گویند تمام است. متوجه نیستند که بحران ها، بحران نظام سرمایه داری یا نظام بازار نیست و اصلا نمی تواند باشد. اتفاقا همین نظام بازار جوامع را از بحران بیرون می آورد. نظم بازار قواعدی است که اگر آنها را در داخل زندان رعایت بکنید، شکل می گیرد. گزارش های زیادی هست که مثلا در جنگ جهانی دوم در زندان های آلمان که تعداد زیادی بودند، بین زندانی ها شکل می گرفت.

نظام بازار در کره شمالی

اگر نظام سوسیالیستی در شوروی هفتاد سال دوام آورد به این خاطر بود که نظام بازار در آنجا وجود داشت، وگرنه هفتاد روز هم دوام نمی آورد. اگر می بینید همه کسانی که در کره شمالی زندگی می کنند، از گرسنگی نمرده اند به این علت است که هنوز نظام بازار به صورت غیرقانونی و زیرزمینی در آنجا هست. اگر می بینید هنوز در کوبا آدم ها نفس می کشند علت این است که در آنجا هنوز نظام بازار است. این ها یک واقعیت است. اما وقتی ما از نظام بازار حرف می زنیم، درجات و مراتب دارد. شما وقتی در نظام بازار دخالت می کنید، این را از کارایی می اندازد و خراب تر می کند. شبیه همان مثال زبان و گرامر است. اگر در گرامر زبان فارسی دخالت های نابجا کنید، می توانیم حرف بزنیم ولی دخالت های شما باعث می شود در ارتباط مشکل پیدا کنیم. زبان، کارایی خودش را از دست می دهد. نظام اقتصادی هم همین طور است.

نظام بازار بحران دارد

ریشه های همه بحران ها و عمق گرفتن آنها مانند بحران مالی سال2008، در مداخلات دولت ها از طریق سیاست های مالی است. اما معنی این حرف این نیست که نظام بازار، نظام منزهی است و هیچ اشتباهی درآن وجود ندارد و هیچ مشکلی در چارچوب این نظام به وجود نمی آید. بازار یک پدیده انسانی است و ممکن است خیلی اشکال داشته باشد. حتی در چارچوب بازار بدون دخالت دولت هم ممکن است حباب شکل بگیرد. ممکن است بحران ملی به وجود بیاید. امکان دارد انسان ها ارزیابی های اشتباه بکنند و این حتما اتفاق می افتد. اما مداخلات دولت ها به این بحران عمق می دهد و باعث طولانی شدن و پرهزینه تر شدن آن است.

مشکل از دولت آمریکا است

اگر دو بحران بزرگ را 1929 و 2008 را با هم مقایسه کنیم، می بینیم ریشه هایشان مشترک است و آن یک رونق تصنعی است. رونقی که ناشی از انبساط پولی است. ناشی از گسترش اعتبارات و وام دهی گسترده بانک ها است و شکل گیری حباب در بازار سرمایه و یا در بازار مسکن و بعد ترکیدن این حباب که نشانه اوج بحران مالی است و بعد رکود اقتصادی ناشی این بحران است. این رونق تصنعی مقدمه شکل گیری سقوط می شود. اگر دقت کنید این رونق تصنعی در هر دو بحران ناشی از سیاست های پولی دولت ها و یا بانک های مرکزی بوده است.

بحران مسکن در آمریکا، بحران وام های مشکوک الوصولی که بانک های آمریکایی دادند که ناشی از سیاست های اقتصادی دولت آمریکا بود. از دوره کلینتون شروع شد که گفت باید همه آمریکایی ها را صاحب خانه کنیم. طبق معمول تبلیغات پوپولیستی سیاستمداران که وعده های دروغین به مردم می دهند و بعد هم نمی توانند برآورده کنند. بعد که به مشکل برخوردند، می گویند نظام بازار مقصر است. شعار این بود که همه مردم را از طریق نظام بانکی با پایین آوردن نرخ بهره صاحب مسکن می کنیم. از آنجایی که همه پول های دنیا دولتی است و نرخ بهره در اختیار بانک مرکزی است، نرخ بهره را پایین آوردند و وام دهی گسترده را تشویق کردند و شرکت های بزرگ مالی و سرمایه گذاری در مسکن از این موقعیت سوء استفاده و سودجویی کردند و ریسک های بزرگ را بدون اینکه به عواقب آن فکر کنند، گرفتند. به عواقب آن فکر نکردند، چون یک نظام دولتی پشت آنها بود. وام هایی که از طریق نهادهای دولتی و نیمه دولتی بیمه می شد.

بنابراین خیالشان راحت بود که این وام های مشکوک الوصولی که می دهند، اگر دچار مشکل پشود خود بانک مشکلی نخواهد داشت. عملا هم این طور شد. غیر از یک بانک بزرگ که برشکست شد، دولت از بقیه حمایت کرد و مانع شد که فرو بریزند. پس منشا این بحران سیاست غلطی است که در تصمیم گیری های سیاسی و سیاست های دولتی ریشه دارد. این دولت آمریکا است که می خواهد همه را خانه دار کند، نه نظام بازار.

بیکاری بهانه است

شرکت های دولتی وام ها را بیمه کردند. شرکت های بیمه ارزش معاملاتی را که بیمه کردند که صد برابر ارزش سرمایه شان است. یعنی یک شرکت های کاملا موهوم و خیالی که اصلا نمی توانند به تعهداتشان عمل کنند و عملا دیدیم که چه اتفاقی افتاد. طبق معمول بنگاه های بزرگی که روابط سیاسی داشتند خودشان را نجات دادند و سیاستمداران با توجیه اینکه اگر اینها را نجات ندهیم، کل نظام اقتصادی از بین می رود و بیکاری گسترش پیدا می کند، به کمک آنها شتافتند.

دخالت دولت می تواند کارساز باشد

بعد از بحران 2008، دولت به کمک بانک ها آمد. جالب است که دولت ها با ایجاد کسری بودجه های گسترده به کمک شرکت های بزرگ مالی که ریسک های بزرگ بدون توجیه را پذیرفته بودند، شتافتند. این کسری بودجه ها انباشته شد، بدهی دولت را بالا برد و امروزه به بحران بدهی ها تبدیل شده است. در واقع بحران بدهی های امروز پس لرزه های بحران های قبلی است که الان دارد خودش را به شکل دیگری نشان می دهد. در حال حاضر کل بدهی دولت آمریکا به اندازه GDP آمریکا است. در اروپا هم همین طور است. دوباره به فکر افتادند که خوب نجات بدهیم. نجات اینها از طریق مداخله در نظام بازار است. این نظام بازار نیست که مسایل را به وجود می آورد. دولت از طریق دادن وام و کسری بودجه تقاضا را تحریک می کند. سیاست مالی انبساطی اعمال می کند. اگر به رشد اقتصادی منتهی بشود می تواند در طولانی مدت کارساز باشد. اما اگر رشد شکل نگیرد، بدهی ها انباشته می شود و چون رشد افزایش پیدا نکرده، درآمدهای دولت نمی تواند افزایش پیدا نمی کند و این بن بستی که با آن مواجه هستیم، به وجود می آید. پس علت اصلی مشکل سیاست های دولت ها و عوام فریبی سیاست مداران است که اقتصاد، برای آنها یک ابزار انتخاباتی و تبلیغاتی است.

حرف درست نهضت وال استریت

به نظر من نهضت اشغال وال استریت حرف های درستی می زند. می گویند یک درصد، نود و نه درصد. می گویند دولت به جای اینکه به کمک زیان دیده های واقعی و بی گناهان برود، به کمک مقصرین و تبهکارها رفته است. این حرفشان درست است و من هم تایید می کنم. با هزینه عموم مردم و با هزینه کل مالیات دهندگان به کمک تبهکاران رفت. این باید افشا و معلوم شود که کار درستی نبوده است. شرکت های بزرگ سرمایه گذاری و بانک ها که ریسک زیادی کرده اند باید خودشان تاوان دهند و برشکست شوند، نه اینکه مالیات دهندگان هزینه بدهند.

روشنفکرهای نفهم آدرس غلط دادند

نباید در عین حال که مردم خانه هایشان را از دست می دهند، این شرکت های بزرگ سرمایه گذاری مسکن، به خودشان پاداش چند میلیون دلاری بدهند و از خودشان تشکر کنند. چرا باید پاداش بگیرند؟ بنابراین این اعتراض ها، اعتراض های درستی است. اما سردمداران این نهضت آدم های چپ گرا و هنرمندها و روشنفکرهایی مانند مایکل مور و ژیژک که اپسیلونی از اقتصاد سرشان نمی شود هستند. اشتباه بزرگ نهضت وال استریت این است که آدرس غلط می دهد. سردمداران این نهضت می گویند تقصیر ثروتمندان است. اما کدام ثروتمندان؟ آن ثروتمندهایی که دستشان با دولت در یک کاسه است. تقصیر این ها است، نه همه ثروتمندان. ثروتمندان این مشکل را درست نکردند دولت در اتحاد با بعضی از بنگاه ها این مشکل را درست کرده است. اشتباه یک درصد، نود و نه درصد اینجاست. این یک درصد ثروتمندان نیستند، مفت خورهای دولتی و سیاستمدارها هستند که با برخی از ثروتمندان بزرگ دستشان را در جیب مردم کرده اند و این بلاها را سر آنها آوردند. راه حل هایی که امثال مایکل مور و ژیژک می دهند با اینکه صادقانه می گویند جایگزینی نداریم این است که دولت کنترلش را بیشتر کند یا مالیات بیشتری از ثروتمندان بگیرد. این ها متوجه این نیستند که این توصیه ها تیغ تبهکار را تیز می کند. این راه حل قدرت دولت را بیشتر می کند. می خواهند مقصر را داور بازی قرار دهند. این آدرس غلط است.

بازار زبان ندارد

نباید دچار توهم بشویم. بعضی از کنار نگاه می کنند که دیگر تمام شد و سرمایه داری دارد نابود می شود. دمکراسی لیبرال راه حل درستی نیست و نظام بازار شکست خورد. به عقیده من این حرف ها خیلی خطرناک است. جهل مرکب است. اینها نه می دانند آنجا چه اتفاقی افتاده و نه به کم دانشی خودشان واقف هستند. برای چیزی خوشحالی می کنند که اگر واقعا اتفاق بیاید، به ضرر همه است. مسیر اشتباه این نهضت باعث بیشتر شدن قدرت دولتی می شود.

اکنون سیاست های توسعه طلبانه آمریکا به اتکای قدرت اقتصادی صورت می گیرد. دولت آمریکا این قدرت اقتصادی را از مالیاتی که از مردم می گیرد به دست آورده است. بودجه نظامی آمریکا دو برابر GDP ایران است. وقتی ما از شکست نظام بازار خوشحالی می کنیم یعنی تشویق می کنیم دولت باید بزرگتر بشود. در حالی که مسیر درست این است که دولت را کوچک کنیم. مشکلی که مردم آمریکا و سایر کشورها دارند مساله نظام بازار نیست. مساله سیاستمدارانی است که به خاطر قدرت حاضرند هر کاری بکنند و می کنند. جالب است وقتی هم به بحران می رسند از بوش پسر که آزادی خواه است تا نیکولا سارکوزی که در فرانسه منتسب به راست است، می گویند مقصر بازار بود. بازار هم زبان ندارد که بگوید من نبودم.

نهضت وال استریت به نفع دولت آمریکاست

بازار یک نظم انتزاعی است که اشکالی ندارد، متهم شود. نتیجه هم می گیرند که قدرت سیاستمداران را زیاد کنید، مسایل حل می شود. این حقه بازی را روشنفکرهای وال استریت متوجه نیستند و سرشان کلاه می رود. می آیند در نیویورک تظاهرات می کنند و آخرش هم این نهضت به نفع آقای اوباما و حزب دمکرات تمام خواهد شد که شعارشان افزایش مالیات است که در کنگره، جمهوری خواهان جلوی این شعار ایستاده اند. از همه بیشتر دولت آمریکا از وال استریت خوشحال است. چون افکار عمومی آماده می شود تا افکار عمومی در انتخابات بعدی، دمکرات ها پیروز شوند.

این کلاه بزرگی است که سیاستمداران بر سر افکار عمومی و روشنفکران می گذارند و اشتباه روشنفکرهای آمریکا این است که تحلیل های اقتصادی درستی از قضایا ندارند. فقط گرفتار تفکر رابین هودی اند که از پول دارها بگیریم و به فقرا بدهیم. البته ما با تفکر رابین هودی آشنا هستیم و با گوشت و پوست خودمان حس کرده ایم. آنجا هم همین حرف است، منتهی سطوح فرق می کند.

تنها اتهام نظام بازار

انگار همه مشکل دولت این است که یک درصد پولداران حق آن نود و نه درصد را خوردند. این خیلی ساده اندیشی است. در جامعه آمریکا بیشتر ار پنجاه درصد مالیات نمی دهند، و زندگی خوبی هم دارند. ثروتمندان جور اینها را می کشند. عمدتا آنها مالیات می دهند. تولید ثروت یعنی تولید اشتغال. یعنی دادن مالیات بیشتر برای رفاه عمومی مردم. مشکل تولید ثروت نیست. اتفاقا نظام بازار چون سطح ثروت را در قرن نوزدهم و بیستم بالا برد، توقع مردم هم بالا رفته است. می خواهند زندگی بهتری بکنند. تنها اتهامی که می شود به نظام بازار زد همین است و بیشتر از این نیست. توقع مردم را برده بالا چون رفاه را بالا برده است. کسانی که از نظام بازار دفاع می کنند از ثروتمندان و بنگاه های خاص دفاع نمی کنند. از تولید ثروت دفاع می کنند. نباید گول ظاهر را بخورید. مثلا وقتی آقای بوش وقتی می خواهد به افغانستان حمله کند می گوید ما به نام آزادی می خواهیم برویم افغانستان یا عراق. به نام آزادی کشورها را اشغال کنیم. ظاهرا از لیبرالیسم دفاع می کند. ولی همه می دانند که دروغ می گوید. لیبرالیسم به کسی اجازه توسعه طلبی و لشگر کشی نمی دهد. اگر واقعا اقتصاد آزاد باشد، شما نباید توان این را داشته باشید که به کشوری لشگرکشی کنید. اگر غیر از این اتفاق می افتد ریاکاری است. اینکه از بازار رقابتی دفاع می کنند نباید گول بخوریم. باید ببینیم در عمل چه می کنند. در ایران هم می گویند بخش خصوصی راه بیاندازیم و اقتصاد را مردمی کنیم. اما در عمل که نمی کنیم.

نوکر نمی تواند ارباب را ثروتمند کند

مشکل بزرگ دنیای ما این است که سیاستمدارها و دولت ها با بهانه کردن بازار از زیر مسئولیت شانه خالی می کنند. و جای تعجب ندارد. بزرگان اندیشه نظام بازار گفته اند نظام بازار، بزرگ ترین چالش در برابر دیکتاتوری و تزویر سیاستمدارها است. به همین خاطر است که همه سیاستمداران از بازار رقابتی بدشان می آید. بهانه ها می تراشند تا کنترلشان روی نظام بازار بیشتر کنند. از این لحاظ تفاوتی بین سیاستمداران وجود ندارد. منطق همه سیاستمداران منطق قدرت است و نظام بازار بزرگترین چالش در برابر این منطق است.

هیچ دولتی نمی تواند اشتغال ایجاد کند. هیچ دولتی نمی تواند مردم را ثروتمند کند. مگر نمی گوییم دولت نوکر مردم است. با کدام منطق نوکر می تواند ارباب را ثروتمند کند. این حقه بازی و مکر سیاستمداران است که می گویند شغل ایجاد می کنیم و یا مردم را ثرتمند می کنیم.

سوال: آیا می توانید نام کشوری را ببرید که تمام مولفه های نظام بازار در آن رعایت و آن کشور موفق شده باشد؟

جواب آقای دکتر غنی نژاد: با این توصیفات که کردم واضح است که چنین کشوری نیست. ما درباره کشور حرف نزدیم، درباره نظام و نظم بازار حرف زدیم. کشورها را سیاستمداران اداره می کنند. و الا اگر اقتصاد به حال خودش گذاشته شود، خیلی بهتر عمل می کند.

سوال: آیا نظام بازار وجود دارد یا فقط نهاد بازار داریم؟ ترکیب نظام بازار به اشتباه وجود نیامده است؟

جواب آقای دکتر غنی نژاد: نهاد بازاری در کار نیست. نظام بازار است.

ممکن است نظام بازار در طول تجربه تاریخی به نهاد تبدیل شود، ولی نظام بازار یک نظم انتزاعی و اعتباری است. مانند نظمی که در بازی فوتبال است. شما چنین نظمی را نمی بینید تا اینکه بازی بکنند و آن قواعد را رعایت کنند. نظم بازار هم چنین است. اقتصاددانی که می گوید نظام بازار وجود ندارد، نهاد بازار وجود دارد، الفبای اقتصاد را بلد نیست. وقتی به صورت داوطلبانه یک قرارداد و مبادله بین بنده و شما درباره حقوق مالکیت یک کالا انجام می گیرد، این می شود نظام بازار و نظم بازار.

سوال: به نظر شما بحران 1929 بدون دخالت دولت حل می شد؟ یا اینکه شما معتقدید باید این بحران را رها می کردیم تا به خودی خود که هزینه زیادی هم داشت حل شود؟

جواب آقای دکتر غنی نژاد: دخالت دولت، مشکلات را به تاخیر می اندازد نه اینکه مساله را حل کنند. و طبق قواعد، بدون دخالت دولت بحران زودتر حل می شود. دخالت دولت چیزی را حل نمی کند. علم اقتصاد، علم با ارزش و با شرفی است.

  1. م.م.الف
    8 نوامبر 2011

    این مقاله اگرچه برخی مبناهای صحیحی هم دارد.. اما صحبتهای امام خامنه ای و امام خمینی را در مورد نظام سرمایه داری کاملا نقض می کند.
    البته می توان به عنوان یک مقاله تحلیلی نقدش کرد.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: