چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
چهارشنبه ۱۶ آذر ۹۰ | ۱۶:۲۰

بازخوانی: دانشگاه تهران به تاریخ ۱۶ آذر ۸۸

«اقلیت شدن» جنبش سبز به علت اقدامات رادیكال و تناقضات درونی، اصلاً برای سبزها قابل تحمل نیست، و اضطراب از این «اقلیت بودن» آن ها را به فحاشی وا می دارد. همین اضطراب است كه بر آن می داردشان تا اكثریت قریب به اتفاق جمعیت حاضر در دانشگاه را غیر دانشجو بیانگارند.


تریبون مستضعفین

مدتی پیش از شانزدهم آذر سال ۸۸ میرحسین موسوی ضمن صدور بیانیه‌ای دانشجویان هوادار جریان فتنه را به آشوب و تجمع در روزهای ۱۶، ۱۷ و ۱۸ آذر دعوت کرد. دانشگاه تهران به عنوان نماد نظام دانشگاهی کشور و محل شهادت شهدای شانزدهم آذر مرکز توجه فتنه‌گران بود. برنامه‌ی جریان فتنه٬ برگزاری تجمع‌ در دانشگاه‌های اصلی تهران و کشاندن آشوب در آن روزها به خیابان‌های اصلی شهر و نیروهای غیردانشگاهی و سپس کشته‌سازی و هجوم رسانه‌ای علیه نظام بود. پروژه‌ای که در محافل خود به «میدان تیان آن مین» تشبیه‌اش کرده بودند. اما حضور گسترده‌ی دانشجویان حزب‌اللهی در دانشگاه‌های بزرگ تهران به خصوص دانشگاه تهران فتنه را در همان دانشگاه خاموش کرد٬ حضوری که قدم مهم روشنگرانه‌ای از قدم‌هایی بود که به نهم دی‌ماه ۸۸ انجامید.

در ادامه روایت یکی از دانشجویان حزب‌اللهی دانشگاه تهران از اتفاقات آن چند روز دانشگاه تهران را به نقل از وبلاگ وی می‌خوانید:

آتش زدن نمادین عکس مسعود و مریم رجوی

امروز شانزدهم آذر است، ساعت هنوز سه نشده است. مراسم بسیج دانشجویی دانشگاه٬ در سالن چمران تمام شده است، جشن غدیر نهاد به مداحی سعید حدادیان نیز. جمعیت حزب اللهی جلوی سردر پنجاه تومانی اند و شعار می دهند، عكس مسعود و مریم رجوی را می سوزانند؛ حركتی نمادین!

خسته ایم و روی زمین نشسته ایم. خیلی سرپا بوده ایم تا مراسم به خوبی اجرا شود و درگیری جدی ای رخ ندهد. به خصوص آن زمان كه جلوی سر در فنی را سبزها گرفته بودند و جماعت حزب اللهی را راه نمی دادند كه بروند سالن چمران. می گفتیم كه راه را باز كنید! برنامه داریم! و پسره‌ی سبز می گفت: «بیخود برنامه دارید!»

درگیری های پراكنده ی اطراف سردر هم! جماعت سبز و حزب اللهی مماس با هم ایستاده بودند كه دختر سبز پرید و عكس امام و آقا را كه در دست آن حزب اللهی بود پاره كرد، او هم عصبانی شد و لگدی به او زد. داد و هوار و مظلوم نمایی سبزها از یك طرف بود و شعارهای حزب اللهی ها از طرف دیگر؛ ومن در این میان به دنبال زیاد كردن فاصله ی دو گروه و كم كردن پتانسیل درگیری در حال داد و فریاد.

حاشا که بسیجی میدان را خالی کند

همان جا بود كه آن دانشجوی حزب‌اللهی رفت بالای درخت، پرچم ایران در یك دست و عكس امام و آقا در یك دست دیگر. ساكت بود و سبزها را می نگریست. شعارها شروع شد: «میمون بیا پایین»، «حیوون بیا پایین»، «دلقك بیا پایین»… تو گویی تحمل دیدن او را هم نداشتند! سنگ اندازی شروع شد. سنگ ها از كنار ش می كذشتند. عجب هدف گیری افتضاحی داشتند این سبزها! حزب اللهی ها عصبانی و عصبانی تر می شدند و خشونت های محدود لفظی و فیزیكی رخ می داد. یك سنگ به سر دانشجوی بالای درخت خورد. شقیقه اش خون آمد. اما پایین نیامد! به قول حاج همت: حاشا كه بسیجی میدان را خالی كند! درگیری های پایین جدی شد. خدا را شكر كه توانستیم دو جمعیت را از هم جدا كنیم.

در همین حال و هوا و افکار و مرور اتفاقات روز هستیم که محمد زنگ می زند و مثل کسانی که زیر بمباران هستند می گوید که سبزها جلوی فنی را گرفته اند، بعد تماسش قطع می شود. با خنده برای جمع تعریف می کنم. محسن پوزخندی می زند و می گوید: «انگار قدس را گرفته اند!»

***

سلاح هر دانشجو عقل منطق گفت‌و‌گو

جلوی فنی جماعت سبز و حزب‌اللهی جلوی هم صف آرایی كرده اند. با بچه ها زنجیره ای درست می كنیم و حائل می شویم بین دو جماعت. سبزها هم زنجیره ای درست كرده اند، ولی در آرام كردن دوستانشان همتی ندارند. ساعت از سه گذشته است. شعار ها اول از طرف ما از این دست بود «دانشجوی مسلمان، اتحاد، اتحاد»، «سلاح هر دانشجو، عقل، منطق، گفت و گو» و این ها. شعار آن ها ولی كماكان «مرگ بر دیكتاتور»، «مزدور برو گم شو»، «حزب‌اللهی وحشی بوده، هار شده»، «حیوون برو گم شو» بود. آخر این شعارها را زمان زدوخورد می دهند نه الانی كه جماعت آرام اند! شعارها ی طرف ما هم تند می شود «مرگ بر منافق»، «خونی كه در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»، «سبز فقط سبز علی، ننگ به سبز اموی»، «اگر بسیجی نبود، ناموست این جا نبود» و از این دست.

نگران درگیری هستیم. محمد صالح چند بار می گوید كه پتانسیل درگیری بالاست، كاری بكنید. كاری جز محكم كردن زنجیره به ذهنم نمی رسد. درگیری های محدود و فحش های ركیكی در مرز بین دو جمعیت مبادله می شود. به یكی از بچه های سبز می گویم كه شعارهاتون رو تند نكنید، درگیری می شود. بر بر من را نگاه می كند.

انقلاب مخملی بومی!

به جماعت سبز نگاه می كنم. به سمت ما گل پرتاب می كنند و همزمان پول خرد و اسكناس و «مزدور برو گم شو!». در آن گیر و دار، این تناقض را از دانشجوی سبزی كه در زنجیره انسانی آن ها بود می پرسم. از بچه های معدن است. ماسك زده كه شناسایی نشود ولی تابلو تر از این حرف هاست. می گویم: «فحش و گل؟ یعنی چه؟» می گوید: «شما حرف سرتان نمی شود!» فكر نكنم تا به حال سعی كرده باشد با حزب‌اللهی ها حرف بزند. می پرسم: « این می شود دلیل فحش! گل چه طور؟» پاسخ می دهد: «برای جلوه ی بین المللی جنبش ماست!» الله اكبر! كسی كه این گونه ریا می كند چگونه به خود اجازه می دهد از ریاكاری دیگران انتقاد كند؟ گلی كه در انقلاب رنگین به دیگران می دهند پیام آور صلح و دوستی و عامل همراه كردن و اقناع اوست اما این‌ها… .

یك دانشجوی حزب‌اللهی عصبانی جلوی در فرعی (سمت چپ در اصلی دانشکده فنی) می رود. روی شیشه های در با ماژیك شعار می نویسد: «جانم فدای رهبر»، «مرگ بر منافق» … داخل صحن فنی سبزها هستند. این شعارها عصبانی شان می كند. «ننگ بر پیروان معاویه»، «مرگ بر سبز اموی» … یكی از داخل می زند و شیشه ی شعار نویسی شده را می شكند. شیشه ها به سر و صورت بچه هایمان كه جلو بوده اند می ریزد. سبزهای جوگیر فكر می كنند ما شیشه را شكسته ایم و شروع به شعار دادن می كنند. بچه های ما یك صدا شعار می دهند: «ما بت شكنیم، شیشه شكن نیستیم!» صدای جماعت سبز محو می شود.

شروع زد وخوردها

پنجره ی طبقه دوم دانشکده فنی را می بینم. چند نفر از سبزها رفته اند و عكس ندا را نصب كرده اند، به همراه یك روبان سبز. خیلی نمی گذرد كه چند حزب اللهی می روند و به جای آن، عكس امام و آقا و پرچم ایران می گذارند. جماعت حزب‌اللهی سوت و كف می زند. گویا طبقه دوم درگیری می شود. یك سبز احمقی با لگد شیشه را می شكند و بر سر دانشجویان حزب‌اللهی می ریزد. سلیم بعداً گفت كه خودش آن زیر بوده و زخمی شده است. به خیر گذشت و كسی آسیب جدی ندید. دانشجویان حزب‌اللهی خیلی عصبانی اند.

یك دختری از طرف سبزها می پرد و عكس امام خامنه ای را كه دست یكی از بچه ها بود پاره می كند. (مثل دم سردر) محسن می گفت دیده است كه عكس امام را هم در همین گیر و دار پاره كرده اند بی همه چیزها. او عكس پاره شده را بعد از كنار رفتن جمعیت با ناراحتی از زیر دست و پا در آورده و روی پله می گذارد. بیست و سی هم همان وقت فیلم گرفته است! جمعیت ما به حد انفجار رسیده است. حق هم دارد! مشت و لگدهایی كه رد و بدل می شود اكثراً به ما می خورد. شعارهای جماعت سبز رادیكال تر می شود.

نیروهای‌تان را بگذارید برای دشمن

چهره ها عصبانی تر از آن است كه فكر می كردم. بلند فریاد می زنم: «آقا گفت عكس من رو هم اگر آتش زدند و پاره كردند درگیر نشوید…» كسی به حرف من گوش نمی دهد. ادامه ی جمله را می گویم. «… نیرویتان را بگذارید برای دشمن!» اما در آن زمان گویا جز این هتاكان سبز دشمن دیگری نمی شناحتند. سنگ پرانی جماعت سبز شروع می شود. در همین میان بوده كه یك سنگی از طرف سبزها می آید و سر چندنفر از بچه‌ها را می شكند.

بعدًا در بیانیه های انجمن اسلامی ضد و خوردها (آن هم با تفسیری یك طرفه) و شكسته شدن شیشه ها (كه اكثراً ناشی از لگدپراكنی و سنگ اندازی خود سبزها بود) و آسیب دیدن در انجمن، هتك حرمت دانشگاه و دانشجو خوانده شد. اما هیچ موضعی در برابر هتاكی به ولایت فقیه و ولی فقیه و توهین به هم كلاسی های حزب‌اللهی گرفته نشد. شیشه ی دانشكده ام بشكند بیشتر هتك حرمت شده ام یا عكس امام و مرجعم پاره شود؟

زنجیره‌ی انسانی به هم می ریزد، حزب اللهی ها هجوم می آورند. از همه طرف مشت و لگد است كه به ما می خورد. نمی توانم كاری كنم. خود را از مركز درگیری كنار می كشم.

***

حسن ختام برنامه صحبت های دانشجویی دم در فنی بود. «به من که ده سال است در این دانشگاهم و الان دانشجوی دکتری هستم می‌گویند باتوم به دست… من به باتوم به دستی برای انقلاب افتخار می کنم»… «حرف بزنید حرف می زنیم، بنویسید مینویسیم، سنگ و چوب بردارید باتوم بر می داریم و کلت و ام پی فایو بردارید هم کلاش بر می داریم»

امروز هفدهم آذرماه است. سبزها در اعتراض به اتفاقات دیروز فراخوان تجمع داده‌اند و بچه‌های حزب‌اللهی دانشگاه هم حضور دارند.

***
ظهر هفدهم آذر ماه است. صحن دانشكده ی فنی درگیری است. بچه‌های بسیج دانشجویی دانشگاه از این ور به آن ور می دوند و كتك می خورند تا در گیری خاتمه پیدا كند. (البته بعدا به عنوان سردمداران حمله به دانشجویان معرفی می شوند!) من و دیگران زنجیره ای درست كرده ایم تا درگیری ها به بالای پله ها سرایت نكند.

***

اقلیت بودن بین مردم سبزها را عصبانی می‌کند

عصر هفدهم آذر است. سبزها جلوی علوم جمع اند و حزب اللهی ها بالا و پایین آن ها. بعد از اتمام درگیری ها فنی تخلیه شده است. در برزخ بین دو جماعت ایستاده ام. شعارهای سبزها باز هم جماعت حزب اللهی را تحریك می كند: «احمدی كم آورده، شعبون بی مخ آورده»، «بی شرف، بی شرف، بی شرف»، «مزدور برو گم شو»… حیات سیاسی این سبزها در درگیری است.

این دو روز به این یقین رسیدم كه «اقلیت شدن» جنبش سبز به علت كارهای رادیكال و تناقضات درونی، اصلاً برای سبزها قابل تحمل نیست، و اضطراب از این «اقلیت بودن» آن ها را به فحاشی  وا می دارد. همین اضطراب است كه بر آن می داردشان تا اكثریت قریب به اتفاق جمعیت حاضر را غیر دانشجو بیانگارند و درگیری های محدود رخ داده را با ذهن فانتزی خود حمله به دانشجویان بی دفاع با قمه، چاقو، میلگرد، اشك آور، فلفل، باتوم، شوكر و در بیانیه ی اخیر كلت كمری جلوه دهند. این اضطراب است كه آن ها را بر می انگیزاند كه با داستان سازی، تخیلاتی چون «نماز فتح» را كلید واژه كنند. به راستی چرا یك عكس از افراد چاقو به دست یا باتوم و میلگرد به دست وجود ندارد؟ و یا چرا من از هیچ كسی با هر گرایشی پس از این همه پرس و جو نشنیدم كه باتوم و میلگرد و قمه به دستی دیده باشد؟ چرا هیچ كس نماز فتح با قبله ی اشتباه را ندیده است؟ از جنبشی كه سرانش در مجلس ختم انسان زنده شركت می كنند انتظاری جز این نیست كه بی پروا بر موج شایعه ها سوار شوند. احتمالاً منبع موثق این اخبار كسی است از جنس او كه دیده به ترانه ی موسوی تجاوز كردند و پایین تنه اش را سوزاندند و پنهانی دفنش كردند. این را نمی توانند بپذیرند كه در «آخرین سنگر» درگیری سیاسی خود یعنی دانشگاه، در اقلیت قرار گرفته اند. نه تنها دانشگاه تهران بلكه همه ی دانشگاه های شهر تهران. با وجود این كه بخشی از حاضران از دانشگاه های دیگر بودند، چرا در خود آن دانشگاه ها اكثریت سبز باقی مانده را ندیدیم؟

سبزها اکثریت اند ولی بین اقلیت اشراف و نخبگان و غیر مستقیم در ناخودآگاهشان هست که اشراف باید سرنوشت کشور را تعیین کنند.

***

دانشجو محترم‌تر است از دانشگاه

هجدهم آذر است. در راه انقلابم. انجمن اسلامی دانشگاه تریبون آزادی برگزار كرده است. باید خود را برسانم. حقایق نباید یك طرفه و تحریف شده بیان شود. وقتی می رسم همه در حال خروج از سالن چمران اند. یکی از بچه‌ها را می بینم. عصبانی است. دیگری هم آن طرف تر ایستاده و كارد بزنی خونش در نمی آید. از توهین به رهبری و عبور از قانون و تمسخر مهدویت در تریبون آزاد ناراحت اند و تأیید دبیر انجمن فنی بر ما قال. می گویند یكی رفته بالا و همكلاسی های خود را مزدور و وحشی خوانده و رییس پردیس را مزدور اندر مزدور! یكی نیست بگوید اگر شكسته شدن یك در هتك حرمت دانشگاه است، فحاشی به همكلاسی ها و استاد چه حكمی دارد؟ انسان احترامش واجب تر است یا در و دیوار؟

***

موج حمایت از ارزش‌ها در کشور

در تمام كشور موج حمایت از امام و ارزش ها علیه هنجارشكنان سبز شكل گرفته است. تصاویری كه سیما از عكس پاره امام جلوی در فنی و آتش زدن عكس امام در پلی تكنیك نشان داده ، حزب اللهی های كل ایران را عصبانی كرده است.

موسوی بدون محكوم كردن این عمل، آن را مشكوك و كار غیر دانشجو دانسته است و برخی دیگر با وقاحت تمام آن را كار خود حزب‌اللهی ها خوانده اند. موسوی هنوز هم نمی خواهد یا نمی تواند باور كند كه حامیان اصلی اش نه معتقدان امام و انقلاب بلكه «نه غزه، نه لبنان» گویانی هستند كه با كینه ی اسلام در پی «جمهوری ایرانی» اند. حامیان اصلی او در دانشگاه همین «مرگ بر اصل ولایت فقیه» گویان اند، قشری مرفه و دین گریز.

كروبی هم صحنه ی عكس پاره ی امام را مونتاژ شده خوانده است.آقای كروبی از كجا می داند در دانشگاه چه گذشته است؟ از كجا می داند عكس امام پاره شده یا نه؟ از كجا می داند آن تصویر مونتاژ است؟ كدام مخبر صادق و دانای كلی است كه همه ی زوایای اوضاع مملكت را برای این شیخ خبر می آورد؟ همان كسی كه داستان سعیده پورآقایی را گفته بود؟ یا آن كه تمام مراحل پنهانی تجاوز و سوزاندن و دفن ترانه موسوی را دیده بود؟ یا آن كه خبر تجاوزها در زندان را به او داده بود؟

***

توده‌های حامی فتنه خسته‌اند

دیگر توده ی مردم متوسط و مرفه همراه جنبش سبز خسته شده اند. خسته از بی حاصل بودن تلاششان و تناقضات درونی جنبش شان. (گرچه این طیف به نظام هم بدبین شده اند و گناه این شكاف افكنی به گردن سران فتنه است.) جنبش سبز كه سیر ریزش نیروهای خیابانی خود را در تجمع های 25 خرداد، نمازجمعه هاشمی، روز قدس و سیزده آبان، نگران كننده دیده بود به 16 آذر امید داشت. اما نتیجه چیز دیگری شد. اگر مناقشه روز قدس بر سر تعداد سبزها در خیابان بود، كم شمار بودن تجمع سیزده آبان برای خودشان هم محرز بود؛ 16 آذر هم كه اصلاً تجمع خیابانی ای شكل نگرفت!

درگیری در فضای غبار آلود تمام شده است! فدائیان ولایت و اسلام خواهان مانده اند در برابر طرفداران «جمهوری ایرانی» و مخالفین ولایت فقیه و دشمنان غزه و لبنان. بیانیه های موسوی هم واقعیت را تغییر نمی دهد.

ما هستیم

امام روح الله در پیام تشكیل بسیج دانشجو و طلبه می گوید: «طلاب علوم دینى و دانشجویان دانشگاهها باید با تمام توان خود در مراكزشان از انقلاب و اسلام دفاع كنند… فرزندان انقلاب به هیچ وجه نگذارند ایادى امریكا و شوروى در آن دو محل حساس نفوذ كنند. تنها با بسیج است كه این مهم انجام مى‏پذیرد.» [1] خطاب با كسانی نیست كه با هو و جنجال های تبلیغاتی سبزها و به خیال دفاع از مظلوم به صحنه آمده اند، مخاطب آنان اند كه مطالبات واقعی شان را كم كم در شعارهای هنجارشكنشان شفاف می كنند.

ما هستیم!

ما هستیم تا توهین ها و هتاكی های شما ادامه پیدا نكند. ما هستیم تا دانشگاه، اسلامی شود. ما هستیم تا دانشگاه جولانگاه لیبرال ها و منافقین نشود. ما هستیم تا از دانشگاه صدای استكباردوستی نیاید. ما هستیم تا دانشگاه عرصه ی ترویج و تعلیم افكار ضد اسلامی نباشد. ما هستیم تا ادامه ی راه حماسه سازان تسخیر لانه ی جاسوسی و انقلاب فرهنگی باشیم، ولی این بار با ابزارهای نرم.

ما هستیم!
ما هستیم تا شما نباشید!

[1] صحیفه امام، ج‏21، ص194

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: