سه‌شنبه 03 ژانویه 12 | 08:37

میهمان کوچک جشنواره

امیر استکی

اینکه پسرک فال فروش در سینما فلسطین کنار ما نشست و آرام خود را مهمان خود کرد شاید برای عمارها اتفاق جدیدی نباشد اما برای سینما قطعا جدید است. شاید اگر جشنواره دیگری بود، از آن جشنواره ها که دود سیگار روشنفکرانش هوای تفکر کشور را سالهاست آلوده کرده حتی نمی توانست از گیت های امنیتی رد شود تا نکند بزم لیدی ها و جنتلمن ها به هم بخورد و دود سیگار در گلوی مبارکشان گیر کند.


تریبون مستضعفین- امیر استکی

دومین روز جشنواره فیلم عمار است. من آمده ام تا با کمک دوستان مستند ها را مستند کنیم تا درجشان کنیم روی سایت تا آنانی که حالش را ندارند که بیایند و ببینند، ببینند، تا دست مریزادی باشد به آنهایی که فارغ از دغدغه های غالب این روزگار، دغدغه های دیگر دارند، دغدغه هایی نه از جنس نان.

بگذریم اما یکی از همین مستند ها که بسیار هم به دل نشست مستندی بود در باب کودکان یتیم عراقی و همچنین کودکانی که جور پدر و مادری را می کشند که کاری نمی یابند و کودکانی که مریض شده اند و دسته جمعی آرزوی دکتر شدن دارند، آرزویی که برآورده نخواهد شد چون همان ها برای نان به مدرسه نمی توانند بروند. وای امان از این نان که بسیاری را اسیر خود کرده، حتی پسرک فال فروش روبروی سینما فلسطین را، نشسته بود روبروی من و یکی از دوستان، مشغول خوردن چای و چند کیک کشمشی، شتلی از این جشنواره حامی محرومین و چه لذیذ می خورد و ما هم چه حریصانه به او می نگریستیم به چشم سوژه ای که بسیار به کار می آید.

 

و حالا هم می نویسم برای از دست نرفتن سوژه در کنار دوستی که او هم می نویسد از کم لطفی جماعت حزب اللهی به چیزهایی که خیلی وقتهاست زبان غالب انتقال مفاهیم شده اند، چیزهایی که امروز تیر و ترکش همان جنگی هستند که بسیاری آرزوی شهید شدن در آن را دارند، جنگی که نرم نرم می فرسایدمان و ما مانده ایم که کجاست میدان این ستیز، سینمای فلسطین کنار میدان فلسطین با فیلم های کوتاه و مستندی که این چند روز مهمانش شده اند و البته عجیب و غریب می نماید برای پرده ای که سالهاست فقط قصه غصه های لشگر ۱ درصدی را مهمان بوده اند و حالا چند روزی می خواهند مهمان داغ های ۹۹ درصدی ها باشند، شاید به سان آب توبه! باز هم بگذریم….

از پسرک فال فروش می گفتم که حالا دیگر رفته است، رفته است شاید سالی دیگر همین جا. سال دیگر اما شاید فال نفروشد، شاید پادوی یک رستوران شده باشد، شاید هم در حال نوشتن تکالیف مدرسه اش، شاید، خدا را چه دیدی.

اما اینکه پسرک فال فروش اینجا نشست و آرام خود را مهمان خود کرد شاید برای عمارها اتفاق جدیدی نباشد اما برای سینما قطعا جدید است. شاید اگر جشنواره دیگری بود، از آن جشنواره ها که دود سیگار روشنفکرانش هوای تفکر کشور را سالهاست آلوده کرده حتی نمی توانست از گیت های امنیتی رد شود تا نکند بزم لیدی ها و جنتلمن ها به هم بخورد و دود سیگار در گلوی مبارکشان گیر کند. شاید هم اگر رد می شدجایی پیدا نمی کرد که بنشیند و وسط دود سیگار و هم همه های گنگ، تنی بیاساید، حسرتی بخورد آهی بکشد و فالی بفروشد…همان بهتر که او را راه ندهند

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: