گفت و گو با فرزند احمدشاه مسعود؛ «عملیات ما برای ادبیات‌مان است»

من در ایران زبانم را آموختم و ریشه ی عشق به این زبان و فرهنگ در آن دیار در من جوانه زد و پرورش یافت. تا زبانم به پارسی می چرخد ایران را فراموش نخواهم کرد. از ایران خاطرات بسیاری دارم و نمی دانم از کدام شان بگویم. از مدرسه بگویم یا تعطیلات، از بوی عید بگویم یا چهارشنبه سوری. از سفر شمال بگویم یا اصفهان.

احمدشاه مسعود به روایت همسرش

چهار روز بعد، توی خیابان درحالی قدم می‌زنم که سرم توی صفحات پایانی «احمد شاه مسعود، روایت صدیقه مسعود» است و تلاش می‌کنم، اشکم را از دید عابران پنهان کنم. می‌خوانم: «روز پانزده سپتامبر بالأخره خبر مرگ امیرصاحب به دنیا اعلام می‌شود.» و با بغض به خودم مباهات می‌کنم و می‌گویم: من برای احمد شاه مسعود گریه می‌کنم… کتابِ ۲۶۴ صفحه‌ای تمام شده. زبان یک‌دست، ترجمه روان، روایتِ خوش‌نشین و داستان‌گو است. کتاب را خوانده‌ام و حالا می‌دانم: شهدا، هرجا که باشند، چه ایران، چه افغانستان، بسیار بسیار به هم شبیه‌اند.