داستان: آبی‌های فیروزه‌ای

قدسی خانم مسجدی داشت سینی چای می‌گرداند. رسید به پیرزن «می‌بینی قدسی جون! مردم ملاحظه ندارن که… آخه مسجد جای بچه آوردنه؟! سرم رفت بس که آواز خوند وسط نماز.» و لیوان چای مخصوص خودش را که قدسی خانم خوب شسته بود، از توی سینی برداشت و دوباره نگاه تحقیرآمیزی انداخت به مریم که حالا توی بغل مادرش بود و داشت هق هق گریه می‌کرد.

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.