چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

شعر: امیر! دست تو را دست عشق بالا برد

خدا جلال دگر داد ای امیر تو را | که داد از خم کوثر، می غدیر تو را || امیر! دست تو را دست عشق بالا برد | که اهل کوفه نبینند سر به زیر تو را || جهان به سجده در افتاد و عرشیان خدای | به احترام نشاندند بر سریر تو را || کلید سلطنت و گنج عافیت با توست | که هست در دو جهان مسندی خطیر تو را

شعر: زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

زمانه خواست تو را ماضی بعید کند | ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند ||‌شناسنامه ی دردِ تو را کند تمدید | تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند || به دستمالِ نسیم آمده است، این پاییز | که زخم های اناریت را سپید کند

شعر: تاریخ را یک مردِ تنها می‌نویسد

تاریخ تنهایی خود را می نویسم| تاریخ را یک مردِ تنها می نویسد | دنیا اگر چه خواب هایم را ندیده است | تاریخ دارد قصه ام را می نویسد || من جنگ هایی دیده ام با کشتگانی | بی یادبود و بی کتیبه، قتل هایی | بی اعتراف…و باز هم می پرسم آیا | تاریخ حرفی می زند یا می نویسد؟

شعر: «آن مرد رفت» با من، در ایستگاه بود

«آن مرد رفت» با من، در ایستگاه بود | مثل گلی بنفش، در آن ساعت کبود || «آن مرد رفت» یک کت و شلوار قهوه ای | با دکمه های تیره و کفش سیاه بود || «آن مرد…» دستمال مرا خیس اشک کرد؛ | پس در گلوی جاده فرو ریخت، مثل رود

شعر : مرگ در چمدان تو، جاده منتظر است

و مرگ در چمدان تو، جاده منتظر است | ‌نه، استخاره نكن، تازه او‌ل سفر است || و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكر كني | از اتفاق دلت مثل آنكه با‌خبر است || نه زود مي‌رسد، آري، نه مي‌كند تأخير | كه هم دقيقه‌شناس است و هم حسابگر است

پربازدیدترین

Sorry. No data so far.

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.